ما او را از دست دادیم

«برای من همه‌چیز بیش از اندازه سریع رخ داده بود. من که تا چند ماه قبل حتی کوچک‌ترین نگرانی در مورد زندگیم نداشتم ناگهان به خودم آمدم و متوجه شدم صاحب خانواده‌ای هستم که باید از آن نگهداری و حمایت کنم. احساس مسوولیت سنگینی بود. هر چقدر که سعی می‌کردم خودم را سریع با شرایطی که داشتم وفق دهم امکان‌پذیر نبود. یک پدر که خودش هنوز احساس بچگی می‌کند وقتی صاحب فرزندی شود که حتی کوچکترین احساسی نسبت به او ندارد عکس‌العمل‌هایش همچون من عجیب و غریب خواهد بود. من از لحظه دستگیری‌ام اتفاقی که برای خانواده‌ام افتاد را قبول کرده‌ام و هرگز نخواستم از زیر بار عدالت شانه خالی کنم، اما انتظاری که دارم آن است که هر کسی که در مورد پرونده من قضاوت می‌کند لحظاتی هم خودش را جای من بگذارد شاید بفهمد که من تحت چه فشاری بوده‌ام.»
کد خبر: ۲۴۶۲۸۰

مرگ دلخراش نوزاد 10 هفته‌ای آقای «گریگوری ویلسون» در بیمارستان به دستگیری او انجامیده است. آقای ویلسون پس از اطلاع دادن مسوولان بیمارستان نسبت به مرگ مشکوک این نوزاد و در عین حال آثار ضرب و شتم روی صورت همسرش فورا دستگیر شد. او پس از بازجویی‌های اولیه اعتراف کرد برای دقایقی که هیچ کنترلی روی رفتار خود نداشته است، آنقدر نوزاد کوچکش را تکان داده که او را دچار «سندرم تکان شدید» نوزاد کرده و درنهایت سبب مرگ وی شده است. او همچنین با وجود آثار کبودی‌های بسیار روی صورت همسر جوانش نیز عنوان کرد، زمانی‌که متوجه عکس‌العمل بسیار شدید همسرش «کریستان» شده به ناچار او را هم زیر کتک و ناسزاهایش قرار داده و در نهایت ساعاتی بعد زمانی‌که به خود مسلط شده اجازه رفتن به بیمارستان را به همسر خود داده است. ماجرای تلخ زندگی این زوج جوان تا مدت‌ها اعضای هیات منصفه را درگیر کرده بود. از یک‌سو اطلاعات پزشکی روان‌شناسی روی آقای ویلسون نشان می‌داد که او از افسردگی شدید رنج می‌برد و باید تحت درمان قرار بگیرد و از سوی دیگر مرگ بی‌رحمانه نوزاد او آنقدر غم‌انگیز بود که تصمیم‌گیری به‌راحتی در مورد این پرونده آسان به نظر نمی‌رسید.

پس از تشکیل چندین دادگاه رای اعضای هیات منصفه اعلام شد. آنها او را متهم شناختند و او به تحمل 30 سال حبس محکوم شد؛ حکمی که از سوی او و وکیلش پذیرفته نشد و اکنون آنها در انتظار رای بعدی در اعتراض به آن هستندٍ؛ حکمی که به نظر نمی‌رسد تغییری در آن ایجاد شود. «من‌ از جمله افرادی بودم که همیشه فکر می‌کردم دیر ازدواج می‌کنم و خیلی دیر تشکیل خانواده می‌دهم، دلیل آن هم این بود که بچگی سختی که داشتم سبب می‌شد احساس مسوولیت بیش از حدی در قبال خانواده خودم حس کنم. پدرم زمانی‌که 4 ساله بودم مادرم را ترک کرده بود و من دوران سختی را در کودکیم گذراندم. آنچه که از آن زمان به یاد می‌آورم تنها ناله‌ها و ناراحتی‌های مادرم پشت سر پدری بود که صورتش را خیلی محو به یاد می‌آوردم و هرگز گرمی دستانش را نچشیدم.

بزرگتر که شدم با خود عهد کردم هرگز از آن نوع والدینی نباشم که بعدها فرزندانم از من آن‌طور که من از پدرم ناراضی بودم،‌ تنفر داشته باشند، اما وقتی با کریستان آشنا شدم همه چیز فرق داشت. 28ساله بودم و در یک شرکت خصوصی معتبر کار می‌کردم. ما همسن و سال بودیم و به نظرم رسیدکه نقاط مشترک زیادی با او دارم. انگار وقتی با او آشنا شدم همه‌چیز را در مورد قول و قرارهایی که با خودم گذاشته بودم فراموش کردم. وقتی به خودم آمدم تنها بعد از 4 ماه آشنایی به او پیشنهاد ازدواج داده بودم و او هم پذیرفته بود. چند ماه بعد او به من اطلاع داد که به‌زودی صاحب فرزندی می‌شویم که اصلا آمادگی حضورش را نداشتم. کم‌کم احساس می‌کردم در حالی تشکیل زندگی داده‌ام که حتی سر سوزنی آماده نبوده‌ام و همه‌چیز بیش از اندازه سریع اتفاق افتاده است. کریستان ، همسرم به‌شدت ذوق‌زده بود و مدام از این‌که اسم فرزندمان را چه بگذاریم و اتاقش را چه رنگی درست کنیم حرف می‌زد و انتظار داشت که من‌هم هیجان‌زده باشم، ‌اما واقعا این‌طور نبود،‌ آنچه خود او از من توصیف می‌کرد به جای پدری هیجان‌زده، مردی وحشتزده بودم که با ناباوری به تغییرات بزرگی که در زندگی‌ آرامم رخ داده بود نگاه می‌کرد. خیلی زود 9 ماهی که فکر می‌کردم‌ طولانی باشد به سر رسید و فرزندمان «کامرین» به دنیا آمد. من از بچه‌ها هیچ‌چیز نمی‌دانستم. ریز بودن بیش از حد او سبب می‌شد که حتی جرات به آغوش گرفتنش را نداشته باشم. کریستان بدون این‌که دیگر کوچکترین توجهی به من داشته باشد، تمام وقتش را صرف فرزندمان می‌کرد و این در حالی بود که من احساس می‌کردم آن‌کس که اکنون به توجه احتیاج دارد، من هستم. روزها می‌گذشت و خیلی زود کامرین بزرگ شد. این‌که در مقابل او عکس‌العمل‌‌های هیجان‌انگیزی نداشتم برای همه و به‌خصوص مادرم که شناخت بیشتری از من داشت جالب بود، اما هیچکس نبود که بتوانم درست با او درد دل کنم و احساساتم را نسبت به تغییرات بزرگی که بوجود آمده بود، بیان کنم. کریستان به محض این‌که از مشکلات بعد از زایمان خلاص شد به محل کارش برگشت و انگار زندگی قرار بود همان شکل سابقش را بگیرد، اما این‌طور نشد. گریه‌های بی‌وقت و توجه‌های بیش از حدی که به نوزادمان می‌شد مرا به ‌نوعی بیماری و شاید هم حسادت نزدیک کرده بود. نمی‌توانستم از او دور شوم و در عین حال با او بودن برایم زجرآور بود. وقتی برای اولین‌بار در طول 10 هفته پس از تولد فرزندمان، کریستان برای دقایقی او را به من سپرد تا به یک جلسه کاری برود، نمی‌دانستم چه‌کار کنم. به محض خروج همسرم گریه‌های او شروع شد و من انگار به جای آن‌که با تکان‌هایم به او آرامشی منتقل کنم او را بیشتر اذیت می‌کردم. عصبی شده بودم و کنترلم را ازدست دادم.

وقتی به خودم آمدم برای ساکت‌کردن او آنقدر محکم تکانش داده بودم که چشمانش سرخ شده بود، فکر نمی‌کردم مساله مهمی باشد . وقتی کریستان به خانه برگشت و صورت او را دید شروع به جیغ زدن کرد. من برای ساکت‌کردنش او را زیر باد کتک گرفتم اما او همین‌طور گریه و التماس می‌کرد تا اجازه دهم کامرین را به بیمارستان ببریم. ساعاتی بعد وقتی حالت عادی پیدا کردم آنها را سوار خودرو‌ام کردم و به بیمارستان رساندم، اما دیر شده بود. ما فرزندمان را از دست داده بودیم و مقصر من بودم.»

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها