در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
در 15دی ماه سال 1371 مرد چوپانی به پاسگاه انتظامی مراجعه و اعلام میکند که در کنار چاهی لکههای خون و لباسهای خون آلود دیده است. مرد چوپان همچنین اعلام میکند که احتمال وجود جسد در داخل چاه نسبتا عمیق وجود دارد. با اعلام اظهارات چوپان ماموران پاسگاه در محل حاضر و در همان بررسیهای اولیه متوجه وجود جسد در داخل چاه میشوند. وقتی جسد پسرجوانی را از چاه بیرون میکشند، پی میبرند که وی به طرز دلخراشی و در حالی که در تمام اعضای بدنش جای زخمهای عمیق چاقو است به قتل رسیده. همچنین لباسهای وی را در اختیار اداره تشخیص هویت قرار میدهند.
ماموران تشخیص هویت دو گروه خونی را در محل کشف جسد و همچنین لباسهای مقتول تشخیص میدهند. یکی گروه خونیA مثبت که مربوط به مقتول بود و یکی هم گروهO منفی که احتمالا مربوط به قاتل و یا یکی از قاتلان بوده است.
و این تنها سرنخ کارآگاهان از قاتل یا قاتلان احتمالی بود. اما قبل از هر چیز کارآگاهان میباید ابتدا هویت مقتول را شناسایی میکردند. آنها در پیگیریهایی که انجام دادند به بررسی گزارشهای مطرح شده درباره افراد مفقود شده پرداختند. اما تلاش آنها نتیجهای در پی نداشت. در میان دهها گزارش، هیچ یک از افراد گم شده مشخصات مقتول را نداشتند.
کارآگاهان تحقیقات گستردهای را برای شناسایی هویت مقتول آغاز میکنند و در پانزدهمین روز است که پیرمردی به آگاهی مراجعه کرده و اظهار میدارد که پسر جوان 19 سالهاش به نام بهروز حدود 20 روز است که به همراه دختر خاله و فرزند او از خانهشان در شهرری خارج شده و تاکنون خبری از او نشده است.
پیرمرد که سراسیمه و آشفته سخن میگوید، اضافه میکند که هیچکس از پسرجوانش خبر ندارد و همه جا را برای یافتن او جستجو کرده است.
وی یادآور میشود: من تصور میکردم که پسرم در خانه خالهاش مانده است و چون سابقه قهر و دوری از خانه را داشت فکر کردم دیر یا زود سر و کلهاش پیدا شود. اما وقتی زنم با خواهرش تماس گرفت و متوجه شد که بهروز در خانه آنها نیست جستجو را آغاز کردیم و وقتی هیچ اثری از او پیدا نکردیم به کلانتری شکایت کردیم که پرونده ما را به اینجا ارجاع دادند.
مشخصاتی که پیرمرد میداد با مشخصات جسد کشف شده کاملا مطابقت داشت. کارآگاهان پیرمرد را به پزشکی قانونی راهنمایی کردند. پیرمرد با دیدن جسد بلافاصله آن را شناخت و اظهار کرد که جسد متعلق به پسرش است.
کارآگاهان با شناسایی هویت جسد دامنه تحقیقات خود را گسترش میدهند. این بار نوبت به شناسایی و دستگیری قاتل یا قاتلان است. در اولین گام به تحقیق و بازجویی از خانواده، دوستان و اقوام مقتول میپردازند.
مادر بهروز به کارآگاهان میگوید: بهروز هنگام عصر برای رساندن دختر خالهاش و بچهاش به مقصد اسلامشهر از خانه خارج شد و دیگر خبری از او نشد. پس از چند روز به خانه خواهرم سر زدم اما خواهرم گفت همان موقع که مریم و بچهاش را به خانه آورد با عجله رفت و هر چه هم اصرار کردیم که شب را بماند گفت یک کار ضروری دارم و بایستی حتما بروم.
پدر بهروز نیز به ماموران میگوید: پسرم بیکار بود و گاهیCD و نوار میفروخت. او تن به کار نمیداد و حاضر نبود به سربازی هم برود. با این وجود اهل خلاف نبود و با هیچکس هم درگیری و یا اختلافی نداشت.
کارآگاهان در تحقیقات از دوستان و رفقای بهروز متوجه میشوند که وی این اواخر با مردجوانی که راننده یک اتومبیل خطی است زیاد دیده شده است. در همین رابطه هم پدر بهروز به ماموران میگوید:
این اواخر بهروز با یک راننده خطی رابطه صمیمانهای پیدا کرده بود. این راننده در طول غیبت بهروز چندین بار هم به در خانه ما آمد و سراغ بهروز را گرفت. پیرمرد اضافه کرد که هیچ آدرسی از مرد راننده ندارد.
ماموران برای شناسایی و دستگیری مرد راننده تحقیقات گستردهای را آغاز میکنند و با بررسی های همهجانبه و پرس و جو از دوستان و هم محلیهای بهروز بالاخره مرد راننده به نام فرامرز را شناسایی و دستگیر میکنند.
فرامرز در بازجویی ابتدا منکر رابطه دوستی با بهروز میشود اما در عین حال خاطرنشان میکند که ممکن است بهروز به عنوان مسافر سوار اتومبیلش شده باشد. کارآگاهان که متوجه تناقضگویی در اظهارات فرامرز میشوند وی را با پدر بهروز روبهرو کرده و در اینجاست که فرامرز لب به اعتراف گشوده و اظهار میدارد که مدتی است از بهروزاطلاعی ندارد و میافزاید: آخرین بار که بهروز را دیدم از من خواست با اتومبیلم به طور دربستی به کرمان برویم. من هم گفتم که اتومبیلم به درد سفرهای طولانی نمیخورد. او هم از من خواست یک اتومبیل مناسب پیدا کنم تا وی را به کرمان ببرم. او بابت این سفر کرایه خیلی زیادی را پیشنهاد کرد که واقعا وسوسهانگیز بود. در عین حال خیلی تاکید داشت که پدر و مادرش از جریان با خبر نشوند.
وی اضافه میکند: قرار شد هر وقت اتومبیل مناسبی پیدا کردم جریان را به طور سربسته به او اطلاع دهم.
فرامرز در پاسخ این سوال کارآگاهان که بهروز برای چه میخواست به کرمان برود اظهار بیاطلاعی کرد و گفت: بهروز می گفت برای گرفتن طلبم از یکی از اقوام میخواهم به کرمان بروم و چون پدر و مادرم اگر بفهمند نمیگذارند که طرف را برای گرفتن طلبم تحت فشار قرار دهم و چکاش را به اجرا بگذارم ممانعت میکنند.
کارآگاهان از وی پرسیدند: بهروز تنها میخواست به کرمان برود و یا همراه هم داشت؟
فرامرز با تردید پاسخ داد: خودش میگفت که چند تا دوست افغانی دارد که خیلی شر هستند و برای این که طرف را بترسانند، آنها را با خود همراه خواهد آورد. وی در مورد آنها افزود: من فقط یکی از آنها را که یک روز سوار ماشین شد دیدم. فکر میکنم اسمش احمد بود. او قد بلندی داشت و خیلی هم سیگار میکشید.
فرامرز اضافه کرد: او را جلوی یک ساختمان نیمه کاره در قرچک ورامین سوار کردیم. در آن ساختمان چند نفر افغانی دیگر هم بودند.
کارآگاهان بلافاصله با راهنمایی فرامرز ساختمان نیمه کاره را در قرچک ورامین شناسایی و در یک عملیات غافلگیرانه 5 نفر افغانی را در آنجا دستگیر میکنند.
در میان دستگیر شدگان سراغ احمد را میگیرند اما افراد دستگیر شده اظهار میدارند که احمد در تهران نزد پسر عمهاش جاسم است. ماموران عازم تهران شده و در یک آپارتمان اجارهای در میدان شوش احمد را شناسایی و دستگیر میکنند.
احمد پس از دستگیری به اداره آگاهی انتقال یافت و تحت بازجویی قرار میگیرد. او ابتدا منکر هرگونه ارتباطی با بهروز شده و بصراحت اعلام میکند که بهروز را نمیشناسد و با او مراودهای نداشته است.
کارآگاهان برای گشودن واقعیت دامنه بازجوییها را تنگتر میکنند و پس از ملاقات وی با فرامرز و کشف پیراهن خونآلودش در خانه، بالاخره او را وادار به اعتراف میکنند.
احمد که همه درها را به روی خود بسته میبیند و هیچ راهی جز اعتراف ندارد، پرده از قتل هولناک بهروز کنار میزند و اعتراف میکند که به همراه5نفراز دوستانش بهروز را به قتل رسانده و جسدش را در داخل چاهی در اطراف بیابانهای تهران رها کرده است.
وی اضافه میکند: بعد از این که جسدش را داخل چاه انداختیم، یک کیف کوچک داشت که آن را هم 300 متر دورتر خاک کردیم.
احمد در مورد انگیزه این جنایت گفت: بهروز درخصوص خرید و فروش مواد مخدر و اسکناس تقلبی با ما همکاری میکرد. اما این اواخر سر خود شده بود و دیگر حاضر نبود با ما کار کند. اصرار ما هم برای ماندن او در گروه بینتیجه ماند. به همین خاطر تصمیم به قتل او گرفتیم. آن روز غروب وقتی به سراغ من آمد تا به قول خودش تصفیه حساب کند خیلی تلاش کردم تا او را قانع کنم همکاریاش را ادامه دهد اما قبول نکرد. ما هم تصمیم به قتل او گرفتیم و بعد هم اجرا کردیم.
بهروز خیلی سعی کرد که از دست ما فرار کند. حتی با من درگیر شد اما تعداد ما خیلی بیشتر از او بود. این که مهلتش ندادیم و با ضربات چاقو او را از پا در آوردیم.
با اعترافات احمد، دیگر دوستان او نیز شناسایی و دستگیر شدند و بدین ترتیب بود که پرده از راز قتل بهروز کنار زده شد.
حمید موفق
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: