همچون فریادی هولناک

نویسنده: اتا روتز قسمت اول مترجم: سهراب برازش
کد خبر: ۲۳۹۷۳۳

بله، اینجا روی تختم نشسته و منتظرم تا آن مردی که بیرون است زنگ در را بفشارد، سپس طنین صدای زنگ فضا را پر کند، در باز شود و کشیش بیرون برود. 5 ساله بودم که برای اولین بار این کشیش را دیدم، حال از آن روزها 8 سال گذشته است، او حتما فکرش را هم نمی‌کرد که روزی مرا در زندان ببیند.

آنها می‌گویند زندان کودکان، اما به نظرم اینجا یک زندان واقعی است، مثل همه زندان‌های دیگر. دو روز است که از پنجره کوچک بیرون را تماشا می‌کنم اما فقط آسمان را می‌بینم، گاهی هم شاید یک هواپیما. رختخوابم تمیز است، اما کف زمین سیمانی است، زبری آن پاهایم را اذیت می‌کند. از همه بدتر در فلزی‌اش است که حالم از آن به‌هم می‌خورد. رنگش خاکستری است، مثل آتلی که به پایم بسته شده بالای در، چسبیده به سقف، پنجره چهارگوش کوچکی قرار دارد، اما من که نمی‌توانم راهرو را از آنجا ببینم. آخر قدم خیلی کوتاه است، اما می‌دانم آنجا مردی کنار میز بلندی نشسته و زنگ درها را به صدا درمی‌آورد. من هم توی سلولم یکی از آن زنگ‌ها دارم. دیروز به زور از در بالا رفتم، فکر کردم نکند فراموشم کرده باشند، اما فقط توانستم سقف راهرو را ببینم. سقف خاکستری‌رنگ و کثیف بود.

کنار آمدن با این موضوع برایم سخت است که من اینجا بمانم و کشیش برود. او واقعا زحمت زیادی می‌کشد. کوشش فراوانی می‌کند تا بتواند یک جوری از زیر زبانم بکشد که چرا مرتکب چنین کاری شده‌ام.

کشیش به من گفته بود: اقرار کن پسرم. به من بگو که چرا این کار وحشت‌انگیز را کردی؟ حتما نفهمیدی که داری چه کار می‌کنی ... لابد حواست سرجایش نبوده ...

سپس کشیش مهربان سرش را پایین گرفت و من گمان کردم که دارد گریه می‌کند. سرم را تکان دادم. چطور به او می‌گفتم؟ نمی‌توانستم. اگر می‌گفتم که چرا چنین کاری کرده‌ام دیگر همه‌چیز ارزش خودش را از دست می‌داد. کشیش دستش را روی سرم گذاشت و من مانعش نشدم. اما باز هم هیچ جوابی به او ندادم.

او نگاه محبت‌آمیزی به من کرد و گفت: زانو بزن پسرم. اگر نمی‌توانی به من بگویی به خدای مهربانت بگو، اعتراف به گناه تو را سبک می‌کند.

گفتم: نه پدر، نمی‌توانم زانو بزنم.

چهره تلخی به خود گرفت و دستش را از روی سرم برداشت. با خود فکر کردم، الان است که سیلی محکمی به صورتم بزند، اما نزد.

فقط گفت: کسی که در مقابل پروردگارش زانو نزند و از او طلب بخشش نکند، دیگر امیدی به او نیست.

سپس به طرف در خاکستری‌رنگ رفت و دکمه سیاه را فشرد. مردی که بیرون روی میز نشسته بود فهمید که باید در را باز کند.

حالا روی تختم نشسته و انتظار می‌کشم، انتظار رفتن کشیش را. پای آتل‌بسته‌ام را دراز کرده‌ام، پایم درد می‌کند.

هرشب در همین ساعت که هیاهوی شبانه فضای دلمرده را پر می‌کرد، ریتا می‌آمد و آتل پایم را باز می‌کرد و آن را ماساژ می‌داد. او با دستان نرمش درد پایم را تسکین می‌داد. بعد درباره اتفاقاتی که بیرون رخ داده بود برایم حرف می‌زد. می‌خواست عکسی را که همان روز از او نقاشی کرده بودم نشانش دهم. او برایم کاغذ و سیاه‌قلم خریده بود. حتی شب کریسمس یک جعبه مدادرنگی به من هدیه داد. نمی‌دانم چقدر پول بابتش داده بود، اما این را می‌دانم که احتمالا برای چنین هدیه‌ای پول زیادی داده بود.

گهگاه چشمانم لبریز از اشک می‌شدند، اما نمی‌گذاشتم که سرازیر شوند. دوباره کت سیاه کشیش را می‌بینم، دستانش گویی بال‌هایی است که کنارش قرار گرفته‌. اشک از چشمانم جاری می‌شود، دیگر کاری از دستم بر‌نمی‌آید. طوری وانمود می‌کنم که انگار از درد پایم به گریه افتاده‌ام. سعی می‌کنم ریتا را از ذهنم پاک کنم.

به کشیش خواهم گفت که نمی‌توانم زانو بزنم، چون آتلی که به پایم بسته شده خم نمی‌شود، اما دیگر دیر شده، صدای باز و بسته شدن در را می‌شنوم، دوباره تنها هستم.

چند دقیقه دیگر غذا می‌آورند. دیگر از ماکارونی با پنیر خسته شده‌ام. همه‌اش ماکارونی با پنیر، شاید هم لقمه‌ای نان، مثل کاغذ خشکی که لای آن یک قاشق کره گذاشته باشند؛ چقدر از آن متنفرم، زبانم را به دندان‌هایم می‌چسباند. همه حواسم به آن است که ریتا چه غذایی برایم خواهد آورد.

هرشب قبل از شروع کارش سری به من می‌زد و یک سورپرایز برایم داشت. اول آتلم را باز می‌کرد، پایم را ماساژ می‌داد، بعد پاکت قهوه‌ای‌رنگی را در بغلم می‌گذاشت.

هر دو سرهایمان را جلویش می‌بردیم تا ببینیم چه چیز زیبایی درونش است. بعضی وقت‌ها به خود می‌آمدم و می‌دیدم که چطور با چشمان درشتش مرا می‌نگرد و به من لبخند می‌زند. من نیز با هیجان توصیف‌ناپذیری یک بسته آب‌نبات یا یک انار یا هر چیز دیگری را از داخل پاکت درمی‌آوردم. بعد دردی عمیق در قلبم حس می‌کردم؛ نوعی احساس خفگی. باید جلوی سرازیرشدن اشک‌هایم را می‌گرفتم.

گاهی وقت‌ها که فقط من و مامان خانه بودیم نقاشی را کنار می‌گذاشتم و از پنجره بیرون را تماشا می‌کردم. از آن پایین تا بالا یک عالمه فاصله بود، برگ‌هایی را که روی پیاده‌رو‌ ریخته بود می‌دیدم. به نظرم خیلی جالب نمی‌آمد. بیچاره درخت! شاخه‌هایش خشک شده و برگ‌های کمی از آن آویزان بود. ناگفته نماند که چقدر از تابیدن خورشید طلایی روی همین تعداد کم‌ برگ‌ها خوشحال می‌شدم. وقتی که خورشید آن‌قدر پایین می‌آمد تا به بلندی درخت جلوی پنجره می‌رسید لذتم اوج می‌گرفت. تشعشع نور طلایی خورشید از وسط شاخه‌های کم‌پشت درخت به هر سو ساطع می‌شد و هنگامی ‌که باد می‌وزید برقی نقره‌گون چشم را می‌نواخت. انگار اشاره‌ای است از سوی پروردگار مهربان که یادآور پایان روز است. طولی نمی‌کشید که ریتا دوان دوان خودش را به خانه می‌رساند.

صدا می‌زد: پپیتو، خواهر گنده و زشت تو دوباره آمد. وانمود می‌کردم که صدایش را نشنیده‌ام و او پاورچین پاورچین از پشتم می‌آمد و چشمانم را می‌گرفت.

با لحن مردانه‌ای که به صدایش می‌داد، می‌پرسید: اگه گفتی که هستم؟

می‌گفتم: خواهر گنده و زشتم.

بعد هر دو می‌خندیدیم. خواهرم ریتا، زشت نبود. گاهی وقت‌ها که بیکار بود او را نقاشی می‌کردم. او آرام کنار پنجره می‌نشست و من در حالی که نگاهش می‌کردم مداد را روی کاغذ به حرکت درمی‌آوردم. گاهی نگاهم در او ذوب می‌شد و نقاشی را به فراموشی می‌سپردم. لب‌هایش آرام و بی‌حرکت بود، اما وقتی حس می‌کرد نگاهش نمی‌کنم کمی تکان می‌خورد، به نظر می‌رسید که انگار لب‌هایش رازی را برملا می‌کردند، اما هیچ‌وقت نمی‌توانستم چشمانش را خوب نقاشی کنم.

یک بار که به او نگاه کردم بی‌اختیار خنده‌ام گرفت، انگار کسی برایم جوک تعریف کرده، اما بعد وقتی دوباره تماشایش کردم چیزی نمانده بود بزنم زیر گریه. یکبار واقعا این کار را کردم، اما حدود یک سال است که از آن موقع می‌گذرد. آن موقع 12 سال داشتم. ریتا آمد و دست نوازش به سرم کشید. با دلسوزی گفت: پپیتوی کوچولوی من، پایت درد می‌کند؟ می‌خواهم سخت کار کنم و تمام پولم را پس‌انداز کنم، بعد تو را به بیمارستان بزرگی ببرم تا بهترین پزشکان پایت را دوباره مثل روز اولش کنند.

نمی‌توانم دروغ بگویم، حتی اگر به نفعم باشد. گفتم: نه. گریه‌ام به خاطر محبت‌های توست. تو یک جواهری!

روز بعد وقتی آمد خندید. گفت: این بار جواهرت چند ساعت زودتر از همیشه آمده تو را ببیند.

مامان و بابا را هم تقریبا مثل ریتا دوست داشتم اما اغلب می‌شنیدم که مامان هنگام عبادت و تسبیح آه می‌کشد و همیشه لباس سیاه می‌پوشید. او مثل ریتا لباس‌های رنگی و متنوع نمی‌پوشید. در گذشته وقتی مامان جوان‌تر بود اغلب آواز می‌خواند و وقتی که بابا شغل خوبی دست و پا می‌کرد از خوشحالی در پوست خود نمی‌گنجید.

یک بار بابا به خانه آمد و گفت: دیگر لازم نیست با کامیون کار کنم. راحت شدیم. به زودی وضعمان توپ می‌شود.

بعد از آن بابا دیگر با کامیون جورج هامفیلد کار نمی‌کرد. او به مدرسه شبانه‌روزی می‌رفت. هر وقت شب‌ها از درد پایم بیدار می‌شدم پدر را می‌دیدم که سر میز آشپزخانه با یک عالمه کتاب نشسته. همه چیز در سکوت مطلق فرو رفته، تنها صدای خر و پف شنیده می‌شد و صدای تیک تاک ساعت دیواری و صدای آهسته ورق زدن کتابی که در دست پدرم بود. بعد صدای صندلی را می‌شنیدم که به عقب کشیده می‌شد و صدای پای او که می‌رفت بخوابد.

کارلوس و مایک، برادران بزرگترم، اتاق خواب دارند. آنها روی تختخواب دوطبقه‌ای می‌خوابیدند. ریتا به آنها می‌گفت: کوچولوهای شیرین من.

مامان می‌گفت: دیگر نمی‌توانیم خانه را گرم کنیم. هوا سرد شده، چه کار کنیم؟

بابا می‌گفت: هنوز سرمای واقعی نیامده، تا آن‌وقت یک فکری می‌کنم. توی دل بچه‌ها را خالی نکن، شاید پس‌انداز کردم و یک بخاری خریدم.

من حرف‌های آنها را می‌شنیدم. مامان همیشه فکر می‌کرد که من چیزی از زندگی نمی‌دانم، چون با پای علیلم چندان قادر نبودم بیرون بروم تا بفهمم در دنیا چه خبر است. آن موقع که تازه به اینجا آمده بودیم من هم مدرسه می‌رفتم اما بعد همه چیز خیلی سخت شد، پله‌ها، مسیر طولانی مدرسه و چیزهای دیگر. ریتا سعی می‌کرد مرا ببرد، اما کشان‌کشان بردن من با پای فلزی‌ام او را براستی از پا می‌انداخت، حتی یک بار مرا انداخت؛ آتل پایم تاب برداشت و پایم بدجوری درد گرفت. در مدرسه روخوانی‌ام خوب نبود، برای همین معلم هیچ‌وقت رغبت نمی‌کرد از من بخواهد که متنی را بخوانم.

ریتا می‌خواست کمکم کند. او خودش دبیرستان می‌رفت. می‌خواست نوشتن حروف الفبا را به من یاد دهد، اما من نمی‌توانستم مثل او بنویسم. وقتی روی نیمکت می‌نشستم بجای نوشتن، آنچه را که در دل داشتم، نقاشی می‌کردم. برایم خیلی آسانتر بود. آنها نقاشی‌هایم را در راهروی مدرسه به دیوار آویزان کرده بودند.

یک بار که ریتا مرا به مدرسه برد، مدیر نامه‌ای به او د اد، در نامه خواسته شده بود که مادرم به مدرسه برود. اما پدر به جای او رفت. داخل اتاق مدیر شد. مدت زیادی پیش مدیر ماند و بالاخره بیرون آمد و با هم به خانه رفتیم. قدم‌های بابا آهسته بود. وقتی می‌خواستیم ازخیابان عبور کنیم. مرا به حال خودم رها کرد و زمین گذاشت. بعد دستم را محکم گرفت و سرم را چرخاند که صورتش را نبینم، اما می‌دانستم که عصبانی است، غمگین و عصبی. خانه که رسیدیم مامان به من گفت: ازاین به بعد قرار است معلم به خانه بیاید و به تو درس بدهد.

مدیر به پدرم گفته بود که باید معلم به خانه‌مان بیاید و به من درس بدهد، چون نمی‌توانند در مدرسه مراقبم باشند. بعد از آن معلم به خانه می‌آمد، اما آمدنش چندان طولی نکشید. بعد از آن خانم دیگری از طرف مدرسه آمد و برای مادرم از اقدامات صرفه‌جویانه گفت. به مامان گفت که چنانچه مرا به شهر داون ببرد می‌توانم در آنجا به مدرسه ویژه بروم. بابا هم عصبانی شد و به شهر داون رفت، اما خیلی زود از آنجا برگشت. او چیزی نمی‌گفت. من در خانه مانده و وقتم را با نقاشی می‌گذراندم. هنوز تا آن اتفاقی که تقدیر رقم زده بود کمی فاصله بود.

ادامه دارد...

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها