از دست او خسته شده بودم و انگار هیچ راه فراری برایم نمانده بود. مدام مرا تهدید میکرد که در صورت هر یک قدمی که اشتباه بردارم، مرا بشدت تنبیه خواهد کرد و میدانستم که همیشه تهدیداتش را عملی میکند. از او میترسیدم و بارها شده بود که با کتکهایش به من نشان داده بود که هر حرفی که بزند، آن را عملی خواهد کرد. به خاطر همین ترسی که داشتم، در طول سالهای سال زندگی با او، هرگز جرات نکردم که به پلیس شکایت کنم؛ اما همه اطرافیانم میدانستند که او مردی زورگو و خشن است تا زمانی که از او جدا شدم و به طور رسمی حکم طلاق ما صادر شد، باورم نمیشد که توانستم از چنگالش رها شوم. سالهای سال با او ساخته بودم و در حالی که پا به 65 سالگی میگذاشتم، بیوه میشدم. باور کردنش مشکل بود؛ اما برای من فرار از زندگی که به جهنم شباهت زیادی داشت، به جای عجیب بودن، جای خوشحالی و مسرت داشت. فکر میکردم با جدا شدن از او بالاخره سالهای پایانی عمرم را در آرامش سپری خواهم کرد؛ اما انگار این اتفاق قرار نبود هرگز برایم بیفتد و او از من دست نمیکشید. رفتارهای مستبدانه و تهدیدآمیزش حتی بعد از طلاق هم ادامه داشت و تحمل این اتفاق دیگر واقعا سخت بود.
محکومیت خانم بتی جاکوبز در مورد قتل همسرش قطعی است. جای شکی وجود ندارد که این زن 66 ساله با شلیک 3 گلوله به سوی همسر سابقش آقای دکتر دیویس جاکوبز را به قتل رسانده است. خانم بتی زمانی که ماموران پلیس در محل حادثه حضور یافتند، همان جا اعتراف کرد که به سوی همسر سابقش شلیک کرده و وی را به قتل رسانده است؛ اما موضوعی که در مورد این پرونده وجود دارد، آن است که پزشکان معتقدند سالها آزار و اذیتی که آقای جاکوبز برای همسرش داشته، سبب شده تا وی به مشکلات روحی و روانی متعددی دچار شود که میتواند او را از اتهام قتل عمد در حال سلامت عقل دور کرده و حکم حبس ابد و حتی اعدام را از وی بگیرد.
وکلای خانم جاکوبز اثبات کردهاند که او در سن 66 سالگی به افسردگی شدید و اضطراب مبتلاست که به خاطر آنها هرگز مورد مداوا قرار نگرفته است و هنگام وقوع قتل نیز از احساسات درآمیختهای رنج میبرده که او را به این کار کشانده است. از سوی دیگر وجود یک چکش فلزی در کنار جسد مقتول، این شبهه را ایجاد کرده که این خانم برای دفاع از خودش به سوی همسر سابقش شلیک کرده است. موضوعی که خانم جاکوبز مدعی است که چیزی از آن نمیداند و از نظر روحی در این شرایط حاضر نیست که بتواند حقیقت را در مورد آن روز همان طور که رخ داده، جلوه دهد.
«من وقتی از او جدا شدم، انگار دوباره متولد شده بودم. با خودم فکر میکردم چطور این همه سال را با ظلم و رفتارهای خشن او سپری کردهام. او با این که پزشک معروف بیماریهای چشم بود، صورت و حتی وجههای آرام و قابل اعتماد داشت؛ اما در زندگی شخصیاش هیولایی بود که من فقط میدانستم که چطور میتواند رفتارهای عجیب و خطرناکی از خودش بروز دهد. او به من حتی اجازه نمیداد بهتنهایی به سوپرمارکت بروم و همیشه باید منتظر میماندم تا برای هر کاری که در خارج از خانه دارم، با او همراه شوم. این موضوع دیگر مرا خسته کرده بود و احساس میکردم پرندهای هستم که در قفس زندانی شده و توان و حتی جرات فرار را هم ندارد. هرچه با او صحبت میکردم، بیفایده بود. از سوی دیگر هم با وجود وضع مالی بسیار خوبی که داشت، هرگز حساب بانکی برای من باز نکرد و حتی اجازه نداد تا خودم جایی مشغول به کار شوم. برای هر چیز کوچکی باید از او تقاضای پول میکردم و این کار در طول سالهای سال زندگی با او به زجری عظیم برایم تبدیل شده بود. وقتی 2 سال قبل با وجود مریضی من و بستری شدنم در خانه حاضر شد که با طلاق دادنم موافقت کند، شوکه شده بودم. پزشک معالج معتقد بود تمام مشکلات جسمی که من در دستگاه گوارش خود دارم، عصبی است و این حرف او ظاهرا جاکوبز را بالاخره به این نتیجه رساند که ادامه این زندگی برای من به اندازه مرگم قیمت خواهد داشت. فکر میکردم با جدا شدن از او همه مشکلات حل میشود؛ اما این طور نبود. او از من جدا شد، اما با وجود عهدی که کرده بود هیچ پولی به من نمیداد، روزها میگذشت و من حتی برای خرید مایحتاج اولیه زندگیم پول نداشتم. مرا تهدید میکرد که در صورت اعتراض، تنبیه سختی در پیش خواهد بود و به همین خاطر من هم سکوت میکردم. بارها به او نامه نوشتم و از او خواستم حال که از یکدیگر جدا شدهایم، اجازه دهد تا من باقیمانده عمرم را مثل انسانهای واقعی زندگی مستقلی داشته باشم؛ اما زیر بار نمیرفت. روز حادثه احساس بدی داشتم. صداهای مختلفی در مغزم میشنیدم که انگار مرا به کاری مجبور میکردند. 2 روز قبل در کشوی انباری منزلمان، اسلحهای را که جاکوبز به نام خودش خریده بود پیدا کرده بودم. آن را برداشتم به سوی مطب او راه افتادم. حدود 10 نفر مریض در کلینیک او حضور داشتند. عرق میریختم و اسلحه را در دستانم فشار میدادم. منشی با دیدن چهره مضطرب من اجازه داد که قبل از مریضها به اتاق او بروم. وقتی او را دیدم، در حالی که بشدت شوکه شده بود شروع به فحاشی کرد. برایم اهمیتی نداشت به محض این که پشتش را به من کرد، اسلحه را درآوردم و شلیک کردم. چیز زیادی از این اتفاق یادم نمیآید و فقط میدانم زمانی که از اتاق بیرون آمدم، همه مریضها و حتی منشی از آنجا فرار کرده بودند. روی صندلی نشستم تا پلیس برسد. وقتی ماموران آمدند، اسلحه را که در دست داشتم به آنها تحویل دادم و گفتم که همسر سابقم را از پا درآوردهام. اکنون احساس عجیبی دارم. نمیدانم حالتی بین آزادی و دربند بودن. خودم هم نمیدانم چطور زندگی ما به این نقطه رسید.»
کورت نیوز
المیرا صدیقی