حسین کعبی: وقتی فیگو را در جام جهانی زدم....
غلامحسین امیرخانی در بهمن ماه 1318 در طالقان و در خانوادهای فرهنگی به دنیا آمد. 4 سال بیشتر نداشت که پایش به مدرسه باز شد و خیلی زود خواندن و نوشتن را فرا گرفت. در 5 سالگی میل به نوشتن به صورت تمایلی شدید و غیرقابل کنترل در وجودش رخنه کرد تا آنجا که دیوارهای کاهگلی، تختههای صیقلی شده بخاری، تکههای حلبی و ... از دستش در امان نبودند. او از هر چه به دستش میرسید برای نوشتن استفاده میکرد.
امیرخانی کلاس اول را در زادگاهش گذراند و بعد از آن همراه خانواده به تهران نقل مکان کرد.
دوره ابتدایی را در خیابان ظهیرالاسلام و مدرسه مسعود سعد گذراند و بعد از این دوره به صورت شبانه ادامه تحصیل داد، اما میل به نوشتن و زیبا نوشتن در همان دوران دبستان او را به سمت خوشنویسی و استفاده از قلم و دوات و سرمشق استاد سوق داد. او در کنار ادامه تحصیل و کار برای گذران راحتتر زندگی، به تمرینات خوشنویسی خود ادامه داد تا سال 1338 که با انجمن خوشنویسان ایران و مرحوم استاد سیدحسین میرخانی آشنا شد و به طور جدی و حرفهای به سمت خوشنویسی گرایش پیدا کرد.
مکتب هنری، اخلاقی و شخصیت پرجاذبه سیدحسین میرخانی در وجود و زندگی هنری و معنوی شاگرد امیرخانی آن چنان تاثیرگذار بود که نه تنها او را به کمال در خوشنویسی رساند تا آنجا که استاد قلم و دوات و ابزار کار خود را به رسم دیرین در آخرین لحظات عمر به دست شاگرد سپرد، که؛ در معنویات نیز دنبالهرو استاد خویش گشت و هنر و اخلاق را همچون استاد تلفیق کرد و وجود خویش را بدان پیراست و آراست.
امیرخانی بعد از 2 سال شاگردی در محضر استاد میرخانی در سال 1340 به استخدام وزارت فرهنگ و هنر درآمد و در سال 1342 به عنوان مدرس انجمن خوشنویسان کار تعلیم و تربیت مشتاقان این هنر جذاب را به عهده گرفت و شاگردان زیادی را به مقام استادی رساند. او همچنین مجموعههای نفیس فراوانی از جمله؛ دیوان حافظ، گزیده غزلیات سعدی، گزیدهای از شاهنامه فردوسی، گزیده غزلیات خواجوی کرمانی، دیوان خیام و کتابها و مجموعههای متعدد دیگری را خوشنویسی کرده و به گنجینههای فرهنگی هنری ایرانزمین افزود.
غلامحسین امیرخانی تا10 سال پیش علاوه بر سمت استادی انجمن خوشنویسان، رئیس و سرپرست این انجمن نیز بوده و هماکنون رئیس شورای ارزشیابی انجمن خوشنویسان و رئیس شورای خانه هنرمندان میباشد. او برگزیده دور دوم چهرههای ماندگار نیز هست.
اولین بار که قلم دست گرفتید؟
3 یا 4 سالگی
قلم نی؟
نه، منظورم قلم معمولی است چون در آن سن و سال خواندن و نوشتن را یاد گرفتم. خوشنویسی و نوشتن با قلم نی در آن سن کم و اصلا در آن دوران معنایی نداشت.
چطور در آن سن کم خواندن و نوشتن را فرا گرفتید؟
یکی از آشنایان خانوادگی ما که اتفاقا معلم هم بود خیلی تمایل داشت مرا همراه خود به کلاسهایش ببرد، من هم بیمیل نبودم، سرگرمی خوبی بود. هر چند مستمع آزاد بودم اما با توجه به علاقه و استعدادی که داشتم، توانستم در همان سال خواندن و نوشتن را یاد بگیرم و به اصطلاح باسواد شوم.
یادتان هست چطور به خوب و زیبا نوشتن علاقهمند شدید؟
از همان زمان که باسواد شدم و نوشتن را یاد گرفتم، لذت آن را هم درک کردم و عشق و علاقه به نوشتن و خوب نوشتن در من شکل گرفت.
البته یادم نیست چرا و چگونه به نوشتن علاقهمند شدم شاید یک احساس ذاتی بود ولی خیلی زود در شخصیت من و حتی در نوع نگاهم به وسایل نوشتن (هر چیزی که آن روزها برای نوشتن دستم میآمد) نهادینه شد. اصلا این که به نوشتن و زیاد نوشتن روی آوردم به خاطر این بود که دوست داشتم خط قشنگی داشته باشم.
وارد دبستان که شدید خطتان چطور بود؟
خط خیلی خوبی داشتم، چون از حدود 3 سال قبل از شروع دبستان تمرین نوشتن میکردم.
اولین واکنش از طرف معلم و همکلاسیها به خط شما چه بود؟
به عنوان شاگردی که خط خیلی خوبی دارد، مورد توجه معلمین و همکلاسیهایم قرار گرفتم.
و اولین احساس شما در پاسخ به این واکنشها؟
تشویق و توجه زیاد آنها به خطم و به خودم از همان زمان مرا به این خودآگاهی رساند که خوشنویسی راهی است که میتواند تشویق و تحسین دیگران را نصیبم کند، لذا در ذهن من قوت گرفت و هدفمند به حرکت درآمد.
اولین بار که قلم درشت (قلم نی) به دست گرفتید کی و کجا بود؟
در همان دوران دبستان و با همان امکانات مدرسه. (قلم و دوات و کاغذی که در مدرسه وجود داشت)
نوشتن با قلم نی را با معلم و سرمشق شروع کردید یا خودتان به تنهایی؟
در ابتدا بدون معلم و سرمشق شروع کردم تا زمانی که کلاسهای خوشنویسی در دبستان دایر شد و صاحب معلم خط شدیم.
اولین معلم خط شما؟
آقای حسینعلی خوشنویس.
ایشان معلم خوشنویسی من (در درس خوشنویسی دبستان) و اولین استاد خط من بود و جالب این که به همین نام و لقب خوشنویس هم معروف بود.
ایشان خوشنویس توانمندی بود که کار و حرفهاش خوشنویسی بود. (نوشتن پشت شیشهها، تابلوها و ...) البته این را 20 سال بعد فهمیدم. آن زمان فقط فکر میکردم یک معلم ساده خوشنویسی است.
اولین جملهای که با قلم درشت (قلم نی) نوشتید؟
اولین جمله یا جملههایی که نوشتم یادم نیست، اما یادم هست حدود 20 سال پیش یعنی حدود سالهای 65 1364، زمانی که سرپرست انجمن خوشنویسان ایران بودم، آقایی (که ظاهرا یکی از همکلاسیهای دوران دبستان من بود) به انجمن آمد، در حالی که کاغذی در دست داشت و آن را به من نشان داد که نام خودش با خط درشت روی آن نوشته شده بود. به من گفت: این خط شماست، حدود 30 سال پیش، دوره دبستان از شما خواستم، اسمم را خوشنویسی کنی.
اسم او «زمانخواه» بود. اسم و فامیل او را حدود 57 سال پیش،زمانی که همکلاس بودیم، خوشنویسی کرده بودم که از اولین نوشتههای من بود که هنوز مانده و همکلاسیام آن را خوب حفظ کرده بود.
اولین مشوق یا مشوقها؟
اولین مشوق من همکلاسیهایم بودند، در دوران دبستان، زمانی که خط من مورد توجه و تحسینشان قرار گرفت و با تشویقشان به من انگیزه دادند. انگیزه ادامه هدفمند این راه پرفراز و نشیب را.
خانواده چطور؟ مشوقتان نبودند؟
نه. شاید چون خیلی در جریان کارهای من نبودند.
البته پدرم معلم و فرهنگی بود و فوقالعاده فرهیخته و اهل مطالعه، اما با این وجود، اولین بار زمانی خط مرا دید که در انجمن خوشنویسان ایران مشغول تدریس بودم. (یعنی وقتی 20 ساله بودم.)
چطور تا آن روز و طی این سالیان دراز خط شما را ندیده بود؟
چون خیلی سرگرم کار و پرمشغله بود. من هم همینطور. خانه ما چند اتاق داشت و ایشان وقتی در خانه بود اکثر اوقات در اتاق خودش و مشغول مطالعه و رسیدگی به امور شخصیاش بود.
از طرفی من هم دو سه شغله بودم (کار در وزارت فرهنگ و هنر تدریس در انجمن خوشنویسان و ...) و کمتر در خانه حضور داشتم و زمانی هم که در خانه بودم خوشنویسی نمیکردم که ایشان ببیند تمرینهای خطاطی من دوران تحصیل، در مدرسه و بعد از فارغالتحصیلی در محل کار و انجمن خوشنویسان بود نه در خانه.
واکنش پدرتان در اولین مواجهه با دست خط شما چه بود؟
خیلی با تعجب برخورد کرد و به اصطلاح جا خورد. اصلا انتظارش را نداشت و فکرش را هم نمیکرد.
خطاطی حرفهای را از چه زمانی شروع کردید؟
از زمانی که به استخدام وزارت فرهنگ و هنر درآمدم؛ یعنی سال 1340 خوشنویسی را به صورت حرفهای شروع کردم. کار برای مجلات هنری، تدریس خوشنویسی و...
البته تدریس خوشنویسی در انجمن خوشنویسان ایران را 2 سال بعد از استخدام یعنی در سال 1342 آغاز کردم.
اولین استاد خوشنویسی حرفهای شما؟
استاد سیدحسین میرخانی. من دو سال در انجمن خوشنویسان ایران شاگرد ایشان بودم. از سال 1338 تا 1340 معلم و استاد اصلی من در خوشنویسی و در فراگیری حرفهای خطاطی ایشان بود.
انجمن خوشنویسان ایران حدود سالهای 30 1329 با همت و درایت شخصیت ممتاز مرحوم دکتر بیانی تاسیس شد و کار خود را با استاد علیاکبر خان کاوه و استاد وزیری شروع کرد. بعد از یک سال استاد میرخانی به آن دو ملحق شد و کار تعلیم و تدریس خوشنویسی پویاتر از قبل در انجمن ادامه یافت. من سال 1338 وارد انجمن خوشنویسان شدم و در کلاسهای استاد میرخانی و تحت تعلیم و تربیت ایشان طی 2 سال خطاطی و اخلاق و ارزشهای والای انسانی را تواما فراگرفتم.
البته بعدها از محضر برادر ایشان سیدحسن میرخانی نیز کسب فیض کردم، آن هم در جلسات ماهیانه صمیمانهای که با حضور چند تن دیگر از خوشنویسان ممتاز در منزل ایشان تشکیل میشد.
اولین کلاسهای حرفهای شما؟
نوشتههایی بود که در صفحه آخر ماهنامه هنرمندان مینوشتم. این مجله بسیار وزین و تخصصی بود که هر ماه به همراه نوشتههایی از من چاپ و منتشر میشد و جایگاه مهمی در عرصه مطبوعات و فرهنگ کشور داشت و به عنوان یک مرجع قابل توجه کارشناسان بود. از طریق این مجله اولین بار آثار من در سطح جامعه مطرح شد و این همزمان با شروع کار حرفهای و استخدام من در وزارت فرهنگ و هنر بود.
یادتان هست اولین نسخه مجله که به همراه نوشتههای شما درآمد چه احساسی داشتید؟
خوب طبیعی است که اولین بار احساس خوب و شور و شوقی در دل هر آدمی که در این موقعیت قرار گرفته ایجاد میشود که آن هم به خاطر سیری است که طی کرده و پشت سر گذاشته.
قدم به قدم این مراحل میتواند تاثیری تشویقکننده و تکمیلکننده در روح و ذهن آدمی به جا بگذارد. بنابراین چاپ و مطرح شدن آثار هنری (هر سطر، هر برگ و هر قطعه آن) میتواند به عنوان یک مرحله دلگرمکننده که امید را بیش از پیش زنده و احساس شادی و شعف را تقویت میکند، اثر داشته باشد. علاوه بر این که تجربه جدیدی با خود به همراه میآورد، دال بر این که این دوره تمامی ندارد و همه ما تجاربی از این دست شاید داشتیم که توانستیم این راه بینهایت را با شوق و ارادت طی کنیم.
تمامی این احساسهای خوب و دلگرمکننده درباره خود شما هم صدق میکرد، وقتی اولین بار در مجله آثار چاپ شدهتان را دیدید؟
در مورد خودم، راستش اولا حس و حال و واکنش اولیهام را به این اولین موفقیت خوب به خاطر نمیآورم. (به علت موفقیتهای همزمان متعددی که همواره در آن قرار میگرفتم و مخصوصا تراکم کاری که در این 30 سال اخیر فکر و ذهن مرا درگیر و سخت به خود مشغول ساخته.)
ثانیا شاید آنچه گفتم در مورد خودم خیلی صدق نکند چون اگر بخواهم صادقانه اعتراف کنم (البته تا آنجایی که به خاطر میآورم) در مورد خود من اینطور بود که همواره یک جور عدم رضایت از نتیجه کار نمیگذاشت که به شادی و سرخوشی آنچنان که ذکر شد، برسم. لذا من خودم هیچوقت آن شور و شوق و احساس مطلوب را تجربه نکردم و همیشه انتقادی که از کارهایم در ذهن خود داشتم موجب میشد که به چشم عنایت به آثارم نگاه نکنم و حتی همواره دچار حالتی که اسمش را «افسوس» هم باید گذاشت، میشدم که؛ «چرا بهتر کار نکردم» ولی مزیتی هم که این حالت داشت این بود که انگیزه جدیدی در من بوجود میآمد که این بار و در تجربه بعدی چگونه برای رفع این نقص تلاش کنم. این حالت تلاش بیشتر و بیشتر را به همراه داشت.
این سختگیری شما (در مورد کارهای خودتان) به چه خاطر بود؟
شاید این مشکل پسندی در شخصیت همه هنرمندان باشد، اما در عالم خوشنویسی با قواعد دقیقی همراه است و از طرف دیگر ثبت و ماندگار میشود و بعد از ثبت دیگر قابل تغییر نیست، بهگونهای که پیش چشم به صورت ثابت و قابل تامل جلوه میکند. خوشنویسی هنری است که لحظه به لحظه با زندگی خوشنویس همراه است و به عنوان نمونهای از تلاش و ذوق و اندیشه هر لحظه او خلق و ثبت میشود و با تکامل صاحب اثر، تکامل مییابد، لذا نمیتواند مقامی داشته باشد که به طور دائم جذابیت خودش را حفظ کند و همیشه در چشم خالقش عزیز باشد، در نتیجه همیشه با دیدی انتقادی و رو به کمال به آثار پیشتر نگاه کردن، رواست.
البته باز هم بستگی دارد به نوع نگاه و هدفمند بودن یا نبودن هنرمند.
اکثرا ممکن است اینگونه نباشند و همه آثارشان برایشان عزیز باشد و آنها را جمعآوری و حتی قاب کنند.
شما آثارتان را جمعآوری نکردید؟
نه، هیچوقت.
مگر این تفکر انتقادی و سختگیرانه مربوط به دوران شروع به کار یک هنرمند نیست؟
خب همراه با پیشرفت کیفی آثار در طول زمان و همراه با تکامل خود انسان، دید انتقادی هم پیشرفت میکند و هر لحظه دقیقتر و کاملتر شد و بهترین را خواستار میشود.
بهترینی که هیچ نقطه پایانی برای آن نیست. البته اگر تعالیطلبی به طور طبیعی در ذهن هنرمندی نباشد طبیعتا در حد حرفهای باقی میماند حداکثر در حد پختگی و استادی و از این مقام بالاتر نمیرود.
بالاتر از مقام استادی چه مقامی است؟
خوب اگر اثری بخواهد صبغه هنری پیدا کند آن وقت دیگر در عرصهای بیپایان گام مینهد. در چنین مواردی، مطالعه درباره هنر مذکور، آشنایی با آثار، بیشتر از قدیم و جدید و شاگردی در محضر استادان قدیم و معاصر، همگی در حد پایانناپذیر ادامه خواهد داشت تا آنجا که هنرمند تشخیص دهد راهی که تا به امروز طی کرده چیزی نیست و ادامه راه وسعتش بیش از آن است که تصور میکرده و نقطه پایانی برای آن مصور نیست.
اولین جایزه؟
متاسفانه یادم نیست. اما تا آنجا که به خاطر دارم جوایز زیادی گرفتم چه قبل و چه بعد ازانقلاب و البته جایزه بزرگ و قابل ذکرم «نشان درجه یک فرهنگ و هنر» و «برگزیده شدن به عنوان چهره ماندگار هنر خوشنویسی دوره دوم» بود.
اعتقاد خودم در این باره این است که جایزه را باید از کسی گرفت که در ذهن و فکر آدم جایگاهی داشته باشد. جایزه روحی گاهی خیلی با ارزشتر است. جایزهای هر چند به ظاهر ناچیز و ناقابل وقتی از دست عزیز بزرگی دریافت شود، اهمیت و ارزش پیدا میکند و عزیز میشود.
اولین نمایشگاه از آثار؟
اولین را یادم نیست اما نمایشگاههای زیادی چه قبل و چه بعد از انقلاب به صورت فردی (مستقل) و جمعی در شهرهای مختلف ایران و یا شهرهای کشورهای دیگر مثل لندن، پاریس و... برپا کردم.
شما مجموعههای زیادی با خط خوش به نثر و نظم نوشتید و آنها را جاودانه ساختید. اولین مجموعه را به خاطر دارید؟
بله. به گمانم، کتابی بود که قبل از انقلاب برای مناسبات مشترک ایران و افغانستان و در راستای استحکام پیوند و روابط دو کشور خوشنویسی کردم.
اولین مجموعه نظمی که خوشنویسی کردید؟
منتخبی از غزلیات سعدی در سال 1354.
به درخواست چه کسی؟
به خواست یکی از دوستان شاعر که رابطه و علقهای بین ما بود حیدرآقای معجزه که در عالم عرفان هم آوازه بلندی داشت. هم خودش و هم پدرش مرشد خان چلویی حیدر آقای معجزه (معجزه تخلص او بود) از من خواست 110 غزل سعدی را که برگزیده بود برایش خوشنویسی کنم که ماحصل آن کتابی شد از گزیده غزلیات سعدی و اولین کتاب نظم من.
اما دلم میخواهد که یادی از مرحوم مرشد چلویی پدر این بزرگوار بکنم. مرشد چلویی یکی از قطبهای عالیمقام زمان خودش بود. چلوکبابی در پشت مسجد جمعه بازار داشت که خودش کمر خدمت میبست و از مشتریان پذیرایی میکرد یعنی هم مدیر آنجا بود و هم کارگر . یکی از مرامهای این عارف بزرگوار این بود که به اندازه اشتهای مشتری غذا میداد و آن را یک پرس حساب میکرد یعنی اگر مشتری سه پرس اشتها داشت و غذا میخورد برایش همان یک پرس حساب میشد. (گاهی جوانها برای رو کم کنی یکدیگر 56 پرس یکجا میخوردند و خیالشان راحت بود که پول یک پرس را میپردازند.) جدا از آن مرام، بالای دخل و بالای سر صندوقدار نوشته شده بود:
نسیه و وجه دستی داده میشود حتی به شما. مرحوم چلویی چنین کسی بود.
اولین مجموعه نظمی که بعد از انقلاب خوشنویسی کردید؟
دیوان حافظ در سال 1367. در سال 1367 اولین جشنواره فرهنگی ادبی حافظ از طرف یونسکو در شیراز برگزار شد. احساس وظیفه کردم و دیوان حافظ را با همکاری و سرمایه سروش خوشنویسی کردم که به هنگام برگزاری جشن و بزرگداشت آماده شد و به دست علاقهمندان و میهمانان همایش رسید.
و اثر مهم و ماندگار دیگر؟ (که میتواند جزو اولینهای این هنر باشد)
کتاب «سرو سایهفکن» را در سال 1369 به هدف بزرگداشت شخصیت فردوسی و اهمیت و اعتبار بیشتر شاهنامه خوشنویسی کردم.
این کتاب از اهمیت و ارزش والایی برخوردار است، نه صرفا به خاطر خوشنویسی آن بلکه به خاطر ماهیت و چگونگی شکلگیری آن زیرا من در نظر داشتم شاهنامه را در حجم کم و البته با بیانی شیوا و رسا، آن گونه که در نظر جوانان جذاب باشد، خوشنویسی کنم تا در نهایت هم جذابیت بصری و هم جذابیت معنوی داشته باشد و بتواند جوانان را ترغیب به مطالعه این اثر بزرگ ایرانی کند. لذا از استاد عالیمقام دکتر اسلامی ندوشن استاد تاریخ و ادبیات فارسی درخواست کردم که شاهنامه را آن گونه که مدنظر من است، تالیف و گردآوری کنند. میخواستم یک مجموعه کامل و جامع و در عین حال خلاصه با بیانی شیوا و شیرین داشته باشم؛ به طوری که جوانها، دو سه ساعته بتوانند آن را مطالعه کنند و دریچهای هرچند کوچک به روی وسعت بیپایان تاریخ و هنر به رویشان گشوده شود که با همت و حکمت دکتر اسلامی ندوشن این مهم در کتابی با حدود 170 صفحه صورت پذیرفت.
اولین کتابهایی که مطالعه کردید؟
علاقه من به ادبیات و تاریخ شاید کمتر از خوشنویسی نباشد.
کتاب خواندن را هم قبل از سن دبستان شروع کردم. (از 4 یا 5 سالگی به بعد که نوشتن و خواندن یاد گرفتم) و اولین کتابهایی که خواندم بیشتر کتابهای چاپ سنگی و اغلب افسانهای بود، با مضامین مذهبی مثل خاورنامه در وصف حضرت علی(ع).
(دامنه چاپ و انتشارات آن زمان خیلی محدود بود و کتابهای چاپ سنگی دوره قاجار هنوز در دسترس بود.) اما در دوره دبستان خودم کتاب کرایه میکردم و میخواندم. آن زمان معمول بود که کتاب را شبی اجاره میدادند و من برای این که به شب دوم نکشد و پول بیشتری ندهم، همان شب اول آن را تمام میکردم. بیشتر هم کتابهای داستان و شعر و کتابهایی که مناسب سن و سالم بود، میگرفتم.
بعدها در دوره جوانی، اغلب رمانها و آثار ترجمه شده نویسندگان بزرگ دنیا را مطالعه کردم و بعد از آن به مطالعه تاریخ ایران و اسلام علاقهمند شدم و مطالعهام را در این زمینه تکمیل کردم.
حسین کعبی: وقتی فیگو را در جام جهانی زدم....