این اتفاقات معمولا با چیزی شروع میشود که کاملا تصادفی آدم را به یاد روزهای رفته میاندازد؛ مثل شنیدن یک ترانه، خواندن یا شنیدن یک شعر یا حتی بوی خاصی که همراه کودکیات در روزهای رفته جا مانده است.
شعرها، صداها، نواها، بوها و... همه و همه گاهی اوقات برای ما رنگی از خاطره پیدا میکنند، تبدیل به خاطره میشوند و بدون این که بخواهیم با هر بار شنیدنشان همان خاطرات برایمان زنده میشوند.
مثلا توی تاکسی نشستهای و مسیر مستقیمی را داری میروی، اما یکهو از رادیو آهنگی پخش میشود که تو سالهای سال پیش از آن خاطرهای داشتهای، بدون این که بخواهی یا اصلا متوجه شوی همراه آهنگ میروی به روزهای گذشته، خاطراتی را ورق میزنی که گرد زمان روی آنها نشسته و اگر این آهنگ در این روز خاص (بارانی) پخش نمیشد، اصلا امکان نداشت در این روز یاد آن خاطرات بیفتی.
بوها هم همین خاصیت را دارند، مثلا ممکن است خانه مادربزرگ یا پدربزرگت در حافظه تو با بوی خاصی تهنشین شده باشد. بویی مثل بوی گلاب یا عطر نرگس. هر بار که این بو را احساس میکنی ذهنت تو را میبرد به همان روزهای کودکی به همان خانه و مینشاند کنار آدمهایی که دیگر نیستند، آدمهایی که خاطره شدهاند.
نمیدانم چرا این حکایت در مورد شعرها هم صدق میکند؛ شعرهایی که گاهی خواندنشان برای اولین بار مصادف میشود با شکلگیری یک خاطره، یک حس، بعد ممکن است سالهای سال اصلا به این شعر فکر نکنی، اما یکهو در جایی که اصلا انتظارش را نداری این شعر به ذهنت میآید یا میبینی که یک نفر با خطی کج و معوج روی دیواری سنگی یک مصراع آن را نوشته است. بدون این که بفهمی از محیط اطرافت جدا میشوی و باز هم طعم اولین باری که این شعر را خواندهای حس میکنی.
مثل همین شعر محمدرضا شفیعی کدکنی که با صدای فرهاد در حافظهات مانده و هر بار شنیدنش تو را به یاد روزهای برفی قدیم میاندازد.
در نیمروز روشن اسفند/ وقتی بنفشهها را از سایههای سرد/ در اطلس شمیم بهاران/ با خاک و ریشه/ میهن سیارشان / در جعبههای کوچک چوبی/ در گوشه خیابان، میآورند:/ جوی هزار زمزمه در من/ میجوشد:/ ای کاش.../ ای کاش آدمی وطنش را/ مثل بنفشهها- /در جعبههای خاک/- یک روز میتوانست/ همراه خویشتن ببرد هر کجا که خواست/ در روشنای باران، در آفتاب پاک.