صبحگل 18 ساله از قائمشهر: ...من یه داستان تقریباً کوتاه رو واسه خانه خیال فرستادم اما چاپ نشد. میشه علتش رو بپرسی؟ سوال دیگهم این بود که من اعتماد به نفس کافی برای نویسندگی ندارم. میترسم مسخرهام کنن که بد نوشتم. واسه همین نمیدونم چه جوری شروع کنم. یعنی داستان رو (مثلا داستان زندگی مامانم رو) از کجا شروع کنم؟
مسئول خانه خیال تو خیالات خودش غرق شده بود، منم که جلیقه نجات نداشتم براش پرت کنم!! هی داد میزد: ها؟ یادم نمییاد! حالا مطمئنه که «داستان» بوده، نه «خاطره» و این جور قالبهای دیگه؟ گفتم شاید ندونی اصلا به چی میگن «داستان» زنگ زدم به موبایل داستانوفسکی، اونم گفت بگو بره کتابهای «درباره داستان» رو بخونه تا بدونه فرق داستان و خاطره و تاریخ و گزارش و این چیزا چیه (ببین، مثلا همین که میگی داستان زندگی مامانت، احتمالا به دلیل اینه که تفاوت خاطره و داستان و قصه و اینا رو نمیدونی. آره؟ یادت باشه علاوه بر کتابهای درباره داستان، کتابهای داستان نویسندگان کاردرست رو هم دقیق بخونی و سعی کنی از تو اونها زاویه دید، حالت تعلیق، گره و گرهگشایی، شیوههای بیانی سوم شخص یا سیال ذهن و خلاصه عناصر داستانی رو در بیاری تا بهتر با موضوع آشنا بشی. کی میدونه؟ شاید ترشی نخوری به یه جاهایی برسی؟ هوم؟!؟
عسل بابا: ...زندگی ما آدما مثل یه بازی میمونه؛ بازی الّاکلنگ که مشکلات و غمهامون یه طرفند و شادیها و خوشحالیهامون طرف دیگه. اگر دقت کرده باشید، این بازی وقتی خوب و جذابه که دو طرف وجود داشته باشه...
فقط من موندم که پس چرا زندگی بعضی از این آدمها مثل اون یکی بازی میمونه (تاببازی) که هم تو رفت خوشه و کیف میده، هم تو برگشت!! (میبینی نگاه و برداشت و طرز تلقی خود آدم چهقدر همه چیز رو عوض میکنه؟)
عاطفه، ستاره سوخته: ...خیلی ازتون ممنونم که جواب من رو دادین. حالا دیگه فهمیدم که چارهای جز صبر کردن نیست... راستی میشه نظرتون رو درباره نوشتههام بگید؟
چرا نشه؟ برای اینکه متنهای ادبی خوبی بنویسی تا میتونی متنهای ادبی بخون، تا میتونی بنویس و بازنویسی کن، تا میتونی هم از احساساتی شدن حین نوشتن بپرهیز. نوشتههات رو نگه دار، یه مدت بهشون فکر نکن، بعد انگار که نوشته یه نفر دیگهس بخونشون و ببین کجاهاش ایراد داره، برطرف کن. خودش کلی زمینه پیشرفت برات میسازه.
سراب عشق از سیرجان: ... نامه قبلیم توی پستخانه چاپ شده بود. هم خوشحال شدم که هر چند کم اما قابل چاپ بوده، هم ناراحت که دربارهش هیچ نظری نداده بودی... خواهش میکنم واسه این متنم، انتقادی، پیشنهادی، آفرینی، خاک تو سری! چیزی، میزی، چارپایهای... بِدیها. باشه؟ «بعد از رفتنت دیگر بهانهای نیست، دیگر هیچ حرفی برای گفتن و نوشتن نیست. با رفتنت انگار آرزوها در جمع اقاقیها به خاک سپرده شدهاند تا شاید دانهای باشند برای روئیدن شقایقها. انگار تو نیز با این زمستان سرد به خوابی بیدار نشدنی فرو رفتهای و من چه بیهوده به دنبال رد پایی از اطلسیها میگردم.»
من که حال و روزم رو میبینی: دو زار سواد واسه مشاوره، اونم تو این مباحث ندارم. زنگ زدم حداقل از حافظی، خیامی، کسی بپرسم، موبایل حافظ که خط نمیداد! تلفن خیام هم رو پیغامگیر بود و هی میگفت: «رفتم سرِ کوچه در پی کوزهفروش/ آیم چو به خانه پاسخت خواهم داد!!» انگار سرش با کوزهفروش گرم شده که هنوز نیومده خونهشون! این خیام هم شیطونیه واسه خودشها! دم نقد، جوابایی رو که به بروبچ دیگه دادم تو هم بخون شاید فایدهای داشته باشه.
بهناز، الف: ...میدونی چیه؟ مادر من با هر کاری که من میکنم مشکل داره. اصلا مثل بچهها با من لجبازی میکنه. اگه بفهمه بهتون نامه دادم به جای اینکه خوشحال بشه، شاکی میشه که چرا درس و مشقت رو ول کردی نامه مینویسی! فقط این یه مورد نیستا! اصلا مادر من با علایقم مشکل داره. دنبال هر سرگرمی صد در صد سالم هم برم مخالفت میکنه...
براش چاردیواری بخر! بگو تموم قسمتهاش رو (البته غیر از صفحه شکوفهها!!) بخونه.
ستاره 22 ساله از اراک: میخواهمت، با تمام وجود، و صدایت میزنم. نجوای پرطنین احساسم را به دریای بیکران قلبت هدیه میدهم و...
با عرض خیر مقدم در طول همراهی شما! استاد امینپور که یادشون زنده باد، فرمودن: هنر این نیست که بگی با تمام وجود صدات میزنم و اینا؛ هنر بیان موضوع در لفافه استعاره، کنایه، اشاره، تمثیل و دیگر صنایع و فنون و القائات هنریست. این شاگرد سراپا تقصیر، ف. حسامی هم عرض میکنه خدمتتون که ببین فرق این جمله با جمله خودت چیه: گیاه به آب و من به تو نیازمندم (خلاصه یه چی تو این مایهها.) این جمله، سادهترین نوع از چنین صنایعیه. اگه میخوای نوشتههای اثرگذاری داشته باشی، فنون بلاغت و هنر رو تو نوشتههات جا بده، ما هم که دربست، بدونِ تو راهی، در خدمت شماییم. فقط قربون دستت، در رو یواش ببند تازه تعمیرش کردیم!!
عاشق دلشکسته از تنکابن: ...گامهای خستهام در سراب رسیدن به تو قدم بر میدارد. من در خلوت خویش تو را زمزمه میکنم و چشمهای بارانیام را در آرزوی دیدنت به پیشواز تمام فصلهای زندگی میفرستم...
خاطره از مشگینشهر: ...میخواهم آنقدر بنویسم تا سطرهای قندیل بسته کلامم آب شوند. میخواهم آنقدر نامت را در سطر سطر دفترم حک کنم تا مانند قلبم، زندگیساز شوند...
میبینی ادیب نیشابوری کجاهای متنت رو چه تغییری داده؟ اینجوری بنویس تا نوشتههای گیراتری خلق کنی.
شب جنگلبان: ...من دلم کویر میخواهد تا با دیدنش تمام زندانهای قلبم را فراموش کنم. من دلم آب نمیخواهد زیرا تشنگی مرا به یاد روزهای خوب عشق میاندازد. میگویم بیا نه به خاطر اینکه یک عمر است منتظرت هستم. نه، میگویم بیا چون میترسم که عشق در زندان وجودم از تشنگی جان دهد (این هفته در جواب یکی از بروبچ نوشته بودی یه خبرایی درباره کم کردن یا حذف صفحه است! از صبح چند بار جوابت رو خوندهم اما تازه از شک دراومدم! به سردبیر بگو مقاومت کنه، اگر هم نشد کافیه یه اشاره کنه، خودم یه چند تا قبیله آشنا تو جنگلهای آفریقا دارم که چندین ساله رفیقیم. میگم بیان دفتر چاردیواری جواب مناسب رو بدن!! آخه مطمئنم بقیه بروبچ هم آروم و قرار ندارن...)
(هیسسسس! به قول قدیمیها «اینجور که باد مییاد و شاخه میجنبه!!» انگار اینا هم یه چند تا قبیله آشنا تو جنگلهای آمازون دارن!! درسته که ما با حسامبیک یه نسبتای دوری داریم ولی دیگه اهل خین و خینریزی و گوشت ببُرُم بذارُم کف دستت نیستیم که بابا جان!!)
فریده مختومی از گنبد کاووس: چقدر امید زیباست؛ در لحظهای که نفسهایت سنگینی میکند به انسان دلگرمی میدهد. افتادهای؟ مهم نیست، بلند شو! بهترین کار بلند شدن با اعتماد به عصای امید است.
نرجس ارزبین 23 ساله از لاهیجان: سهم من از این زندگی/ تنهایی غصه خوردنه/ مثل گُلا پرپر شدن/ مثل اونا پژمردنه.
سعیده از همدان: آنقدر این مردها از گریه کردن خانمها بد گفتهاند که من گریستن را در خودم سرکوب کردهام. چرا بعضیها فکر میکنند گریه نشانه ضعف است؟...
شبدر شبزده از ملایر: قاصدک را در دستم گرفتم، تا دردهایم را برایش بگویم. شروع کردم به درد دل، از کوچک تا بزرگ؛ به حدی که قاصدک جمع شد و دیگر توان حفظ کردن غمهایم را نداشت. به ساعت نگاه کردم، دیدم که وقتی برای رها کردن قاصدک در دامن باد صبحگاهی نمانده!
اونوخ، ربط ساعت و باد صبحگاهی چی بود؟ میشهههه؟!!