فرشته زندگی من

کد خبر: ۲۳۹۳۵۴

روی صندلی کنار پنجره می‌نشینم. سرم را به پشتی آن تکیه می‌دهم. چشمانم را می‌بندم. تیک‌تاک ساعت تنها صدایی است که به گوش می‌رسد. دانه‌های برف را از پشت پلک‌هایم نیز می‌بینم. نیمه‌شب است. بیرون برف می‌بارد. سرم را روی شانه‌هایش گذاشته می‌گریم، بدون وقفه و با دلی سیر، بریدگی طولی زیر شکمم می‌سوزد. دست‌هایش آرام در آغوشم گرفته‌اند، اما آرامشی وجود ندارد. صورتم را بین دست‌هایش می‌گیرد. چشمم به شانه‌های خیسش می‌افتد. اشک‌هایم را پاک می‌کند و دوباره صدایش از دورها می‌آید: «ببین اصلا مهم نیست، خوشحالم. تو هم خوشحال باش.»

نگاهش می‌کنم از پشت پرده توری. اشک‌هایم شکسته به نظر می‌رسد. دستم را گرفته و کمکم می‌کند، به جلو رانده می‌شوم. به سختی قدم برمی‌دارم. راهروی خالی و ساکت بیمارستان را ناله بیماری خط می‌کشد. «چرا ، آخه چرا من؟!»

«چرا تو، تو راضی به دیگری هستی؟!»

در دلم می‌گذرد، به واقع نه. برای هیچ‌کس. حتی برای دشمنم.

می‌نالم: «آخه من نمی‌تونم، تحمل ندارم. من، من می‌شکنم.»

می‌گوید: «من با تو هستم، خدا با ماست، تو تنها نیستی.»

صدایم شکسته‌ است: «بعد از این همه سال کار با بچه‌هایی از این دست، اصلا باورم نمی‌شه که یکی از آنها را من به دنیا بیارم.»

«اتفاقا انتخاب درستیه، تو کارش شک نکن. ما می‌دونیم چطوری به اون کمک کنیم یادت نره.»

و من باز می‌گریم. صورتم شسته می‌شود. پلک‌هایم سنگین شده است و نمی‌دانم چندین بار طول راهرو را رفته و بازگشته‌ام. بازویم در دستش است. خسته‌ام. درد بیچاره‌ام کرده است. می‌ایستم و این بار بی‌توجه به اطرافم بلند گریه می‌کنم. روبه‌رویم می‌ایستد. نگاهم می‌کند. چهره‌اش درهم است. بازوهایم را گرفته و تکان سختی می‌دهد. لحظه‌ای آرام می‌شوم، سنگین و شمرده می‌گوید: «خدا را شکر می‌کنم که منو قابل دونسته، این بچه یه نعمته، می‌خواهم که تو هم بپذیری وگرنه می‌تونی از همین‌جا بری خونه پدرت، هروقت پذیرفتی به خونه برگرد.»

می‌گوید و می‌رود. میانه راهروی بیمارستان ایستاده‌ام. نگاه به رد رفته می‌کنم، پرستار نزدیک می‌شود. نگاهش به آرامش دعوتم کرده و تا اتاق و کنار تخت همراهی‌ام می‌کند. روی تخت خوابیده درد می‌کشم. پرستار برمی‌گردد با دارویی که می‌دانم مرا خواب خواهد کرد، خوابی کوتاه.


زنگ ساعت نیمه‌شب را اعلام می‌کند، چشم‌هایم را باز می‌کنم، از جا بلند شده و به اتاقم می‌روم. دیوار پر از عکس‌هایی است که خاطره‌اند. به طرف آنها کشیده می‌شوم، از قاب یکی از آنها مهدیس عروسک به دست به من می‌خندد. لبخند می‌زنم. عروسک را از روی میز کنار تخت برمی‌دارم و دستی به موهایش می‌کشم.

کسی روی موهایم دست می‌کشد و دستم را در دست می‌گیرد. چشم‌هایم را به سختی باز می‌کنم. چندین ساعت گذشته، در رخوت داروی مسکن بی‌حالم. صداهای اطرافم درهم است. زیر لب می‌گویم: «می‌دونستم برمی‌گردی!»

لبخند کمرنگی می‌زند: «باید زودتر خوب شی بریم خونه، مهدیس کوچولو تنهاست.»

بغض گلویم را می‌فشارد. اشک از گوشه چشم‌هایم راه باز می‌کند.


با صدای تلفن از جا می‌پرم. نگران گوشی را برمی‌دارم. مهدیس است: «سلام.»

: «سلام دختر گلم، الان چه وقته تلفنه، چرا نخوابیدی؟»

: «م م من می‌خوابم... دلم برات م م می‌سوزه!»

: «می‌خوای بگی دلت تنگ شده، خوب منم همینطور. مگه بابا پیشت نیست. تازه امروز رفتی!»

: «ماما.مامانی نترسی‌ها، من زودی میام.»

: «باشه گلم. منتظرتم.»

: «بیا بابا.»

: «سلام، هنوز نخوابیدی یا ما بیدارت کردیم؟!»

: «دراز کشیده بودم. شما خوبید؟ خوش می‌گذره؟ زیارت رفتید؟ چرا تا حالا مهدیس بیداره؟»

: «بابا یکی یکی. ما خوبیم. جای شما خالیه. شما را هم دعا کردیم. چون باید داروهاشو می‌خورد. همه چی مرتبه. فردا قراره چند جای دیدنی بریم. تو چی امتحانتو دادی. درس می‌خونی یا نه؟»

: «درس که می‌خونم. 2 تا امتحان دیگه هم دارم. ان‌شاءالله چند روز دیگه تمام می‌شه.»

: «خوشحالم. خیلی خوشحالم از این همه همت، بهت افتخار می‌کنم.»

: «خب دیگه، لوسم نکن. برید بخوابید. مواظب خودتونم باشید. خداحافظ.»

: «خداحافظ، بازم تماس می‌گیرم.»

خواب از چشمانم گریخته. به آشپزخانه می‌روم و خودم را به یک فنجان چای مهمان می‌کنم. پشت میز نشسته و قاشق را آرام در فنجان می‌چرخانم.»


پشت میز روبرویم نشسته است. ابروهایش به هم گره خورده سعی می‌کند آرام باشد انگشتانم را به هم می‌پیچانم. سرم را پایین می‌اندازم. مهدیس خوابیده است. این چه رفتاریه که پیش گرفتی؟ تا کی می‌خوای خودتو قایم کنی؟ تا کی می‌خوای درو رو همه ببندی؟ چقدر می‌خوای این بچه معصوم رو بغل کنی و گریه کنی. چی شد اون همه همت و اراده، چی شد اون زنی که مثل کوه بود و می‌شد بهش تکیه کرد.

نگاهش می‌کنم. اشک صورتم را می‌شوید: «نمی‌تونم. فکر می‌کنم اون کوه در حال فرو ریختنه!» بلند می‌شوم. با دست روی میز می‌کوبد: «بشین، حرفام تموم نشده!!»

: «خسته‌ام، ‌می‌خوام برم استراحت کنم.»

: «برای استراحت وقت زیاده، من تا حرفامو نزنم نمی‌ذارم بری. گفتم بشین.» پشت میز می‌نشینم . قلبم آرام ندارد. سرم بازار مسگرهاست. صدایش بلند شده است. به در اتاق مهدیس نگاه می‌کنم. می‌گوید: «سعی می‌کنم آروم باشم. می‌خوام بدونم تو دو روز دیگه چه جوری می‌خوای بری سر کلاس و به بچه‌های مردم درس بدی؟ درس‌های خودت چی می‌شه؟ دانشگاهو که رها نمی‌کنی. ها؟ این بچه مادر می‌خواد نه یه آدم بیمار که خودش به مراقبت نیاز داره؟»

به سختی صدا را می‌شنوم: «من ... من دیگه درسم را ادامه نمی‌دم. ازکارم هم استعفا می‌دم. می‌خوام فقط مهدیس را بزرگ کنم.»

از پشت میز بلند می‌شود. طول آشپزخانه را می‌رود و برمی‌گردد. صدایش را بلند می‌کند: «مثل این‌که یادت رفته سرجلسه امتحانی. فراموش نکن از این امتحان رفوزه برنگردی. خداوند بی‌خودی به آدما نمره نمی‌ده!»

لبخند تلخی می‌زنم: «خدا این بچه رو داده که بزرگش کنم. منم...»

: «تو چی، خدا به همه بچه می‌ده که بزرگش کنن. اما چطوری؟ از همه کارات دست ورداری. بشینی تو خونه و بچه‌داری کنی. تو نسبت به همه تعهد داری تازه این بچه آینده نمی‌خواد یه مادر وظیفه‌اش فقط بزرگ کردن بچه‌اس. یادت نره تا دیروز چه حرف‌های شیرینی به مادرا می‌زدی، به خدا توکل کنید، با امید و پشتکار موفق می‌شید. هاها. چی شد اون حرف‌ها. شعار بود. قصه می‌بافتی برای مردم؟!»

فنجان چای را خالی می‌کنم و بلند می‌شوم. روی مبل روبه‌روی تلویزیون می‌نشینم. صدای آن را بلند می‌کنم. نماهنگ زیبایی روی تصویر خیابانهای برفی به گوش می‌رسد. کتاب‌ها و نوشته‌هایم روی میز ولو شده است. کاغذ تا شده ‌روی کتاب‌ها را بر‌می‌دارم،

اولیای محترم، با سلام

«خوشحال هستیم که به شما اطلاع دهیم فرزند شما در مسابقات موسیقی رتبه بالایی کسب کرده و جایزه سفر به مشهد را از آن خود کرده است. لطفا برای هماهنگی با ما تماس بگیرید.»

روی مبل جابه‌جا می‌شوم و موهایم را از پشت می‌بندم. همراه موسیقی دور می‌شوم.

صدای شاد موسیقی از پشت در شنیده می‌شود. معلم موسیقی از کلاس بیرون می‌آید: «چه خوب شد شما اومدید مدرسه. می‌خواستم براتون نامه بدم. کار دخترتون عالیه. شما واقعا خیلی خوب با مهدیس کار کردید.»

با تعجب نگاهش می‌کنم: «نمی‌دونم از چی حرف می‌زنید؟ منظورتون چیه؟» از پشت در دور می‌شویم: «پس شما نمی‌دونید مهدیس چقدر قشنگ ارگ می‌ز‌نه؟»

: «نه! من اطلاعی ندارم. آخه ما تو خونه ارگ نداریم.»

:« عجب، پس فقط با تمرین‌های اینجاس که اینقدر خوب یاد گرفته بزنه. اون واقعا یه بچه استثنائیه!»

همراهش به کلاس می‌روم. مهدیس را پشت دستگاه می‌نشاند. صدای موسیقی شادی، کلاس را پر می‌کند. بچه‌ها با دست همراهی‌اش می‌کنند. صورتم را برمی‌گردانم. اشک امانم نمی‌دهد. درونم شاد است. معلم تا کنار در بدرقه‌ام می‌کند: «یادتون نره، با یه برنامه‌ریزی دقیق و آموزش مداوم می‌تونه بهترین باشه. خیلی استعداد داره.»

سرم را تکان می‌دهم و از در خارج می‌شوم.

با صدای بلندی از خیابان به طرف پنجره می‌روم. تصادف مهمی نیست برف بند آمده است. سردم می‌شود. به رختخواب برمی‌گردم. پتو را تا چانه بالا می‌کشم. در تاریک روشن اتاق به قاب عکس 3 نفره‌ای نگاه می‌کنم که روی میز کوچک کنار تخت نشسته، مهدیس در اینجا اولین قدم‌هایش را برداشته و به سوی ما می‌آید. نگاه پدرش به من است. چشمانم را روی هم می‌گذارم: «چرا این جوری نگام می‌کنی؟»

: «خب آخه، آخه بعد از مدت‌ها بود می‌دیدم که اینطوری می‌خندی. واسه همین من این عکس 3 نفره رو خیلی دوست دارم. تو همین روزا بود که تو بالاخره پیله تنهائی‌تو پاره کردی و پریدن رو از سر گرفتی. اما این‌بار چند تا هدف داشتی. مهدیس، بچه‌ها، درس و زندگی. ساعت‌هات تقسیم شده بود و من سعی می‌کردم کنارت باشم تا از خواستن خسته نشی. مهدیس قد می‌کشید و تو نهال کوچیکت رو با دل و جان آبیاری می‌کردی.»

لبخند می‌زنم و به پهلو می‌غلتم و به دعای همیشگی شب‌هایم فکر می‌کنم: «خدایا، از تو به خاطر فرشته‌ای که برای زندگی من فرستادی سپاسگزارم. مهربانم از این که از طرف تو برای یک کار ویژه و خاص انتخاب شدم تشکر می‌کنم. خداوندا مرا به حال خودم رها نکن.ایمانم را قوی و دلم را دریا کن. چرا که می‌خواهم برای همیشه در کنار مهدیس و دوستانش باشم. آمین یارب العالمین.»

بتول اشرفی

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها