1- معمولا این ایده که <فراروایتهای بزرگ> دیگر مردهاند، بهمثابه کلید پدیده فرهنگیای که با نام پستمدرنیسم شناخته شده است،محسوب میگردد.
به نظر میرسد معنایی که عصر روشنگری از عقل، عقلانیت، دانش، حقیقت [یا صدق] (truth) عینیت و خود [نفس] (Self) ارائه میدهد، آنقدر کهنه و قدیمی شده که دیگر به طور جدی به کار نمیرود. دیگر هیچ دیدگاه انحصاری و از منظر خدایی [مطلق] جهت روایتهای برجسته و مهم پیرامون این مفاهیم وجود ندارد. سلطه فرهنگی علم و (مخصوصا) فلسفه سیستماتیک به پایان رسیده است.
مع هذا، همچنانکه برخی متفکران پستمدرن خود تاکید میکنند، ما هنوز ناچار به تسلیم در برابر روایتهای کلان در زندگی فردیمان هستیم. ما واقعا نمیتوانیم از مفهوم مدرنیستی نفس (خود) صرفنظر کنیم و فردی که میگوید میتوانیم، کیستی خود را فراموش کرده است.
از منظر درون زندگی خود فرد، هیچ مرگ پستمدرنی برای سوژه (فاعل آگاهی) ممکن نیست رخ دهد. بعکس ، مرگ من، از زندگیام، فراتر میرود. مرگ من حادثهای قابل تجربه در زندگیام نیست (همانطور که ویتگنشتاین در تراکتاتوس در بند 4311/6 بدان اشاره میکند) حتی اکثر (یا شاید همه) ما این احساس را داریم که مرگ انسان به سختی در درون زندگیاش قابل تصور است.
به عبارت دیگر، مرگ میباید به شکل نسبتا متناقض گونهای، نقطه فرضی پایانی یا آخرین حادثه زندگیام تلقی شود. اگر مرگ (یعنی فنا و نابودی نفسم) در انتظارم نباشد، نمیتوانم دریابم که حیاتی خاص و از حیث زمانی و مکانی محدود را پیش رو دارم. حتی اگر نتوانم معنای مرگ را کاملا درک کنم، این حقیقت که مرگ در انتظار من است، مرا قادر میسازد در مورد زندگیام به عنوان یک کلیت منسجم همراه با آغاز و پایان بیندیشم. تنها با توجه به چنین نحوه زندگی، مساله معنا و اهمیت [زندگی] مطرح میشود.
بنا بر این به نظر میرسد هیچ گفتمان پستمدرنیستی پیرامون نابودی سوژه (فاعلشناسا) که به بیاعتمادی نسبت به روایتهای کلان مربوط است، نمیتواند ما را وادار کند این حقیقت عالیمرتبه را در مورد زندگیمان رها سازیم. شاید حتی بتوان مانند کانت گفت: غیرقابل اجتنابی مرگ، شرط استعلایی ضروری زندگی با معنا (یا بیمعنا) است. زندگی انسان، آنگونه که میدانیم، تنها به شرطی قابل فهم است که در آن مرگ به شکل اجتنابناپذیری پایانی برای آن (زندگی انسان) مفروض دارد، بدون مرگ، زندگی ما چیزی کاملا متفاوت است، چیزی که ما اصلا نمیتوانیم مفهوم روشنی از آن داشته باشیم. (دستکم از نظرگاه شرایط انسانی موجود.)
بنابراین مرگ، نقش تعیینکنندهای در فهمی که انسانهای مدرن از زندگیشان به مثابه یک روایت واحد، دارند، ایفا میکند. در اینجا بهتر است مفهوم ذاتا مدرن روایتگری را با جزییاتش شرح دهیم. به کارگیری این مفهوم (مفهوم روایتگری) در معنا بخشی به زندگیمان عنصر محوری نگرش مدرن؛ یا به عبارت دیگر عنصر محوری دریافت نوعا مدرن از هویت فردی است. شخص مدرن، معمولا بدون توجه به این امر، حیاتش را مانند داستانی میبیند و این رهیافت روایتگونه به زندگی به شیوههای گوناگونی در تاریخ تفکر مدرن، مفهومبندی شده است(تیلور 1989.)
نگریستن به زندگی انسان به مثابه پیشروی خطی، از نقطه شروع تا چند مرحله (مطابق با ماجراهای یک رمان) و تا واپسین صفحه و مرحله آن؛ یعنی مرگ، متعلق به شخص مدرن است. شخص پست مدرن میتواند بفهمد که زندگی ذهنی (یا انتزاعی)ای که او در پیش گرفته، در واقع زندگی یک سوژه منفرد واحد نیست و بنابراین آشکارا چنین سوژهای به هیچ معنای متعارفی یک شخص نمیباشد.
من نمیگویم ما نباید به این معنا به پست مدرنیسم راه یابیم. اندیشمندان ضدانسانگرای فرانسوی (همانند همتایان امریکاییشان) چیزهای بصیرتی زیاد برای گفتن در مورد شیوههایی دارند که سوژه مدرن با آن شیوهها و برحسب ساختارهای اجتماعی و سیاسی (مثلا روابط قدرت) شکل گرفته است، ساختارهایی که روایتهای زندگی را در گام اول محتمل میسازد (به جای محوریت کاملا مستقلی که ما به شیوه مدرنیستی مایل به اندیشیدن به آن هستیم.) به علاوه تحولات جالب پساساختارگرایی این کاوشها را در پی میگیرد. برخی از آنها هنوز هم وجود دارند، هنوز از دیدگاه یک فرد، زندگی در محیط فرهنگی و طبیعیاش، نمیتواند کاملا از سوژه ناپیدا باشد، بیش از ناپیدایی کلیای که اعمال شخصیتها در روایت ادبی دارند. روایتها در مورد اعمال هستند، (معمولا در مورد اعمال انسانی، در برخی شرایط مشکلزا.) برای ما انسانها به سهولت، روشی وجود ندارد تا از این واقعیت انسانی صرفنظر کنیم.
انجام این کار میطلبد که ما موجوداتی کاملا متفاوت از آنچه اکنون هستیم بشویم به میزانی که زندگی برای ما فهمپذیر باشد، ما قطعا به همان میزان قادر خواهیم بود خود را مانند شخصیتهای یک داستان بینگاریم که در میان مسائلی که در محیط پیشروی آنها قرار دارد، اعمال نقش میکنند.
حتی خود نویسندگان پست مدرن (که من اکنون نمیتوانم به تشریح جزییات آثارشان بپردازم)، هم برای نوشتن نثر پست مدرن میباید خود را همچون سوژهای که ملتزم به فعل ارادی است در نظر گیرند. در واقع کمی مسخره است که فلاسفه و جامعهشناسان علم پست مدرن (مثلا جوزف روز (1996) در آخرین اثرش) قویا به نیاز به جدی گرفتن جنبه روایتی علم، تاکید میکنند و در نتیجه با پوزش از پست مدرنیسم، مفهومی به طور منسجم مدرنیستی را به کار میگیرند. فیلسوفهای مدرنیست علوم، لزوما نمیخواهند که با این ایده مخالفت کنند که علم مثل هر یک از دیگر فعالیتهای انسانی تا اندازهای به واسطه روایتهای گفته شده در آن و در مورد آن، شکل میگیرد. برعکس، آنها با اعطای جایگاه مهمی به روایت، در شکلدهی به جهانبینی علمی، به متفکران پست مدرن میپیوندند.
2- حال باید بگویم که بهرغم مدرنیته (یا پست مدرنیته) تمام و کمال [حاکم بر] عصرمان، نباید فقط نمونههای ادبی مدرن و پست مدرن از زندگی انسانی را به حساب آوریم (یعنی روایت خطی و روایت خودآگاهی منقطع را)، بلکه باید آمادگی این را داشته باشیم که دستکم هر از چندی بر حسب نگرش ماقبل مدرن؛ مثلا نگرش تراژدی کلاسیک، زندگیمان را بنگریم.
ممکن است به این گمان افتیم که شاید خطاهای جدی ما در زندگی، توسط هیچیک از نیروهای فوقطبیعی مورد انتقام قرار نگیرد، اما معهذا توسط دیگر انسانها یا طبیعت غیرانسانی، تلافی میشود و یا حداقل میتوانیم این خطاها را اینگونه تفسیر کنیم. مثلا میتوانیم تصادف دلخراش اتومبیل یا سقوط هواپیما را همچون قیاسی با مکافاتی که قهرمان تراژیک بعد از ارتکاب خطاهای تراژیک با آنها مواجه شد، تصور کنیم. بدون شک اکثر مردم چنین ایدهای را ایدهای غیرعقلانی میدانند. مردمی که در چنین تصادفاتی میمیرند معمولا بیگناه هستند (تنها به میلیونها نفری که در جنگها و قتلعامها میمیرند توجه کنید.) آنها هرگز کاری نکردند که مستوجب انتقام باشند. آنها هیچ خطای تراژیکی (مصیبتباری) مرتکب نشدند. آنها فقط به نحو غیرضروری =[تصادفی] مردند.
ولی نکته اصلی، این نیست. چهرههای [شاخص] تراژیک مثل ادیپ و هملت نیز به معنایی بیگناه بودند. شاید تراژیکترین (مصیبتبارترین) چیزی که ممکن است برای انسان رخ دهد، این باشد که حتی از زندگی معصومانه هم ممکن است انتقام گرفته شود. به عبارتی متعارف، حتی اگر شخصیت ]تراژیک] بیگناه یا حتی بافضیلت باشد، باز ممکن است به شکل بنیادین چیزی <اشتباه( >غلط) در زندگیاش و یا هر واقعیتی که او به نحوی در آن زندگی میکند، وجود داشته باشد. ما کمابیش ممکن است در جوامع اقتصادی مدرن (و پست مدرن) به سهولت درباره زندگی خود به مثابه جرایمی علیه انسانیت بیندیشیم؛ چراکه زندگی خود را به شیوهای سامان میدهیم که طبیعت غیرانسانی و افراد فقیر جهان سومی، بیاندازه از آن صدمه میبینند.
ما حتی اگر در حد و اندازه موازین لیبرال دموکراسی غربی خود، به شکل مسوولانه زندگی کنیم، نمیتوانیم با دادن اعانه به این درد رو به افزایش مددی رسانیم. ما مستحق مکافات هستیم.
شاید تجربه مسیحی گناه یا محکومیت اخلاقی در مقابل خدا بهترین تشبیه به تجربهای باشد که سعی در تشریح آن را دارم (تجربهای که ما به عنوان مردمان ثروتمند غربی باید مستعدش باشیم.) به استثنای این که جهان بینی تراژدی، درکی از رستگاری مسیحی ندارد.
چیزی که میخواهم بگویم این است که هنگامی که ما سعی در فهم ماهیت بشریمان داریم، دیدگاههایی که توسط فیزیک پایه، بیولوژی مولکولی و فیزیولوژی عصبی درباره جهان ارائه شد، تنها دیدگاههای معتبر در تبیین جهان [و انسانیت] نیستند.
ما باید چشممان را به سوی آنچه مثلا تراژدی (در بین بسیاری چشماندازهای احتمالا تنشزا) میتواند در مورد زندگی به ما بگوید، بگشاییم. براساس روحیه کثرتگرای پراگماتیسم، ما بر اینکه تفسیرمان از جهان را نظم و سامان دهیم به گونهای که ناظر به جایگاه ما در آن باشد، میباید تنوع دیدگاهها و بازیهای زبانی مختلف را متحمل شویم. دیدگاهها و بازیهای زبانیای که موازین متفاوتی را برای مقبولیت به کار میگیرند، اهداف متفاوتی را دنبال میکنند و نیازهای انسانی متفاوتی را ارضا میکنند. (نک: پیلستروم 1996)
البته علوم مدرن یکی از این چشماندازهای انسان به واقعیت است ولی تصویر ماقبل مدرنی تراژیک از وضعیت متزلزل انسان در جهان نمیباید به این خاطر که «بداهتی علمی» برای صحتش موجود نیست، طرد شود. به عبارت دیگر تراژدی تصویری درست است که بر اهداف عملی کاملا متفاوتی مبتنی است. پراگماتیستها دائما این تعدد روشهای تجربه کردن و معنابخشی به انسان و واقعیت غیرانسانی را محترم شمردهاند.
آنها کاری به افسانه «چشمانداز خداگونه» (مطلق) نسبت به جهان ندارند. (البته در اینجا سنتهای پراگماتیسم و پستمدرنیسم شبیه هم هستند) ولی برخلاف پستمدرنها، پراگماتیستها سعی ندارند مفهوم سوژه انسانی را ویران کنند. در عوض، آنها به نیاز ما به طرح مسائلی پیرامون معنا و اهمیت زندگی فردیمان احترام قائلند. بنابراین، پراگماتیسم همچنین ممکن است بتواند به نیازهای ما (نیازهای قطعی انسان) یاری رساند [به این طریق که] بتوانیم حیاتمان را همچون حیاتی تراژیک درک کنیم (و یا ارتباط احتمالی میان دیدگاههای ماقبل مدرن و مدرن را به مثابه روایتهای تراژیک نشان دهیم.)
مثالهای مناسب بسیار است. شاید منشاء شناخت ماقبل مدرن جداً مهم دیگر برای کسانی که میخواهند از محدودیت انسانی خود معنایی حاصل کنند، کتاب ایوب (Book of Job) باشد. (که البته یک تراژدی نیست.) خواندن داستانی در مورد ایوب ممکن است ما را از کوچکی و حقارت خود در مقام اجزاء جهان وسیع غیراخلاقی آگاه سازد. (1989 C.F Wilcox) صرف نظر از اینکه ما خداپرست یا کافر یا لاادریگر باشیم.
در اینجا مساله این است که چگونه میباید از نسبیگرایی غیرنقادانه اجتناب کرد (همانطور که این مساله همیشگی فلسفه بوده است.) چرا ما میتوانیم (یا میباید) زندگیمان را براساس تراژدی سامان دهیم و تکبر و مکافات ناشی از آن را دریابیم یا زندگیمان را براساس کتاب ایوب سامان دهیم و جهل و ضعف خود را در مقابل اسرار خلقت دریابیم، ولی نمیتوانیم (دست کم به طریق عاقلانه و مسوولانه) زندگیمان را براساس طالعبینی سامان دهیم. (یک رویه و دیدگاه ماقبل مدرن دیگر) و نیروهای بین ستاره ای علی و معلولی را که وقایع زندگیمان را معین میکند مفروض داریم؟ تراژدی و کتاب مقدس مسیحی (انجیل) و طالعبینی (براساس اصطلاحی که نلسون گودمن به کار برده است) در فرهنگ انسانی مستحکم شدهاند دیدگاهی هنجارین وجود دارد که براساس آن میتوانیم بگوییم که 2 دیدگاه از این 3 باید به طور جدی (هر چند به شکل نقادانه) بر زندگی انسان منعکس شود، در حالی که سومی نمیباید بر زندگی انسان منعکس شود. به عبارتی میباید گفت که اهداف انسانی به دست آمده از تراژدی و کتاب مقدس (با تفسیری غیربنیادگرایانه) بسی جدیترو بهتر از اهدافی است که به وسیله طالعبینی یا (هر یک از شبه علوم دیگر) به دست آمدند. بهشدت شگفتآور است که یکی از اتهاماتی که پراگماتیستها مرتبا با آن مواجه میشوند، اتهام همارزی پراگماتیسم با نسبیگرایی است.
افراطیترین شکل نسبیگرایی فلسفه دیدگاه سوبژکتیویستی اول شخص است که براساس آن من خود تنها معیار ممکن برای عقلانیت (یا قابلیت پذیرش اخلاقی و دیگر ارزش های هنجارین) عقایدم، اعمالم و غیره هستم. این امر بدون شک وضعیتی احتمالی است و هنوز بایک مثال دیگر مرتبط است. (قطعا مثالی مدرن ونه ما قبل مدرن) مثالی که بتواند قوالب (چارچوبها) قطعی غیرعلمی به ظاهر غیرعقلانی را آشکار کند: جستجوی وجود اصیل و یا اصالت به عنوان مولفههای زندگی فردیمان.
این جستجو (تحقیق) به شکل تفکیکناپذیری با اجتنابناپذیری مرگ و تجربه گناهی که پیشتر از آن یاد شد مرتبط میشود. سنت اگزیستانسیالیستی بسیار مورد بحث قرار گرفته است، یعنی آثار چهرههای ادبی و فلسفیای چون نیچه، کرکگور، هایدگر، سارتر و کامو (کولومب 1995.)
اگر چنین باشد که خود اعتبار و اصالت (authentiaty) خود را بیافرینیم و در این اعتبار بخشی کسی جز خود ما نباشد که رفتارمان را محکوم یا تایید کند، خطر نفسگرایی (من آیینی solipsism)ای ما را تهدید میکند که نباید از آن چشم بپوشیم. اگر من مقایس ارزیابی زندگیام (اصالت و اعتبار و کیفیت اخلاقی آن و یا هر چیز دیگری در مورد زندگیام) باشم، پس من در این جهان به معنای تام و تمام تنها هستم. این جهان، جهان من است. مضافا این که اعتقاد به این نگرش کما بیش محتمل است. واقعا نمیتوان علیه من آیینی (solipsism) براساس مبانی نظری استدلال کرد. در عوض این استدلال میتواند برپایه تصمیمی اخلاقی که منجر به نوعی زندگی (اصیل) میشود و عقاید فردی انسان را در معرض معیار هنجاری عمومی قرار میدهد، مبتنی شود.
3) بنابراین هیچ راه حل مستدل ساده برای مساله نسبیگرایی، سوبژکتیویسم و من آیینی (solipsism) وجود ندارد. این مساله زمانی در مقابل ما قرار میگیرد که ما درگیر موضوعات انسانشناسی فلسفیای چون معنای زندگی انسان (یا عدم معنای آن) شویم. طرح و پیشنهاد اصلی من در اینجا این است که سنت پراگماتیسم، قادر است بهتر از بسیاری چارچوبها و قوالب فلسفی و غیرفلسفی، ظرفیت در نظر گرفتن نیاز ما به تامل هنجارین پیرامون دیدگاههایی که زندگی ما را میتوانند سامان دهند (به شیوههای ماقبل مدرن، مدرن یا پستمدرن) داراست. پراگماتیسم، دستکم به شکلی که ویلیام جیمز و جان دیوئی به ارث نهادند، میتواند واکنشی معقول به «حس تراژیک زندگی» باشد.
این در حالی است که تمام مبانی، چه فلسفی، چه دینی و چه علمی را که رها ساختهایم، میتواند به ما مدد رساند تا با ضعف مطلق و ناامنی مابعدالطبیعی (فلسفی) و فقدان تضمین مطلق سعادت یا دستور اخلاقی (درون مایهای که ما میتوانیم آن را به نحو اصیلتری سنت غیربنیادگرا در فلسفه بنامیم) یعنی از کتاب ایوب گرفته تا پراگماتیسم سنتی و سپس اگزیستانسیالیسم اصالت ماده و مفهوم قطعیت ویتگنشتاین (نک به ویتگنشتاین 1969) و اندیشه نوپراگماتسیتهایی چون ویلارد کواین، ریچارد رورتی و هیلاری پاتنام زندگی کنیم. پراگماتیسم میتواند به چارچوب فلسفی مفیدی برای جستجوی زمینههای مشترک میان واکنشهای مذهبی و فلسفی خوشبینانه نسبت به مساله زندگی از یک سو و بدبینی پوچگرایی از سوی دیگر مبدل شود. بعلاوه پراگماتیسم میتواند به ما دورنمایی هنجارین نسبت به آن نوع بازیهای زبانی و فعالیتهایی که میباید در تعلیمات تفکری و جدیمان موجود باشد (که چگونه مخمصه ناامن و بیبنیادمان را به پیش ببریم) ارائه دهد.
پراگماتیست تاکید میکند که نهتنها فعالیتهای ما خود معیار هنجاری موفقیت خود را تعیین میکنند، همچنین فعالیتها ممکن است با آن معیارها تطبیق نکنند. از آنجا که تحقیق بر سر معناداری زندگی انسان یک فعالیت است، موفقیتش نیز باید به صورت هنجاری ارزیابی شود.
بنابراین نقش فلسفه در آموزش بشر قابل ملاحظه است؛ هرچند تحقق بالفعل این نقش مستلزم تلاش زیاد فیلسوفان است. معهذا چرا اجتناب از نسبیگرایی غیرهنجاری میباید کاری آسان باشد؟ چرا ما نباید آنچنان که میتوانیم پیرامون تهدید نسبیگرایی به مثابه تنش مثبت برای ما پراگماتیستها که میباید نقادانه و تاملی و در عین حال و به طور همزمان کثرتگرایانه و دارای تساهل باشند، بیندیشیم؟
البته نقش آموزشی فلسفه ذاتا نقشی مدرن است. از دیدگاه از حیث هنجاری معنیدار مدرنیته است که ما میتوانیم و میباید دیدگاههای ماقبل مدرن و پستمدرن (و در مساله کنونی، مدرن) که آنها را در معنابخشی به زندگیمان به کار بردیم، ارزیابی کنیم. به این معنا (و نه هیچ معنای بنیادین دیگر) مدرنیته هنوز در یک موقعیت انحصاری یا دستکم متمایز نسبت به انواع چارچوبهای متفاوت که ما در آنها سهیمیم و از آنها استفاده میکنیم، به سر میبرد. فلسفه پراگماتیسم برای فرار از این مخمصه اخلاقی، راهی را به ما ارائه نمیدهد؛ ولی به ما کمک میکند که چشمان خود را هم به روی روشهای ماقبل مدرن و پستمدرن آموزش و هم روشهای مدرنیتهمان بگشاییم.
*این مطلب ترجمهای است از این مقاله:
:Narrativity, Modernity, and Tragedy
.How pragmatism educates humanity, Sami Pihlstrom, University of Helsinki
مترجم: حسین شقاقی