پُستخانه

کد خبر: ۲۳۸۱۸۷

جزیره‌ای در مرداب از اراک: به تو محتاجم، به تو که با بودنت می‌توانم درد دل کنم. به تو که صبورانه سنگ صبورم می‌شوی. به تو ای واژه محتاجم، محتاج.

فهیمه 17 ساله از آبادان: ...شاید یک روز انسانها بفهمند که عشق، تنها وهم و خیالی بود که ما آن را بزرگ داشتیم، به آن بال و پر دادیم و از آن افسانه‌ای ساختیم که احساس تنهایی خود را از بین ببریم؛ اما اکنون در شبهای تاریک و بی‌ستاره عاشقی، آسمان ابری به حال عاشقانی چون ما می‌گرید. ای کاش دوستی و محبت را به یکدیگر هدیه می‌کردیم نه تلخیهای زندگی را.

فرشته امامی از همین نزدیکیها: ...حداقل اونایی رو که تو یه شهر یا استان هستن یه جا جمع کنید، یه روز و ساعتی رو مشخص کنید، یه نشونی‌ای رو که همه تو اون شهر بشناسن چاپ کنید تا هر کی بخواد به اون نشونی بره. اونایی که تو اون شهرن همدیگر رو می‌بینن و کلی هم نقشه می‌چینن که مثلا چه‌طور می‌شه از زیر زبون پاسخگو کشید زنه یا مرد! و کلی نقشه‌های دیگه که الان لو نمی‌دم. بعد می‌تونن اتفاقهایی رو که افتاده برای صفحه بروبچه‌ها پست کنن. به همین سادگی، به همین خوشمزگی.

بخت‌النصر رو می‌شناسی؟ داشتم نامه‌ت رو می‌خوندم دیدم بالای سرم واستاده و همچی چپ‌چپ نگام می‌کنه که اگه نامه‌ت یه خرده بلندتر بود مطمئناً آخراش دیگه قالب تهی کرده بودم! هی می‌گفت: خب بهشون بگو سینمام برن، تخمه‌م بشکنن، خیلی آروم هم از کنار پیاده‌رو گذر کنن! به همین خوشمزگی! حالا فک کن اگه قرار بود نامه‌ت رو چاپ کنم (یا از اون بدتر: یه جوابی هم براش بنویسم!) دیگه چه بلایی سرم می‌آورد! شانسم گرفت زورکی گفتم: این بروبچم بیکارَنااااااااا، پیشنهادااااااایی می‌دن!!

بدون امضا: نمی‌دونم می‌تونین ارادت فت و فراوون یه جوون رو به این ضمیمه و صفحه محبوبش درک کنین یا نه؟ حالا بدتر، این‌که همون جوون، روز موعود کالای محبوبش رو بخره و نبودن اسمش بین بقیه اونم چن شماره پشت سر هم براش به قیمت برج زهر مار آب بخوره! شما حتی قابل ندونستین که شکوه و گلایه این حقیر رو بچاپین و تو مسند پاسخگوییتون ما رو شرمنده احوال و مرام خودتون بکنین... صفحه‌تون عالیه فقط مراسم استقبال از تازه‌واردها همچی یه نمه لنگ می‌زنه. به هر حال خواستم بگم: عذر می‌خوام از این‌که طرفدار صفحه‌تون شدم!

بیا، این چشمهای من، بذارشون زیر پاشنه کفش نامه‌هات تا ببینی که چقدر پذیرای قدوم مبارک هر تازه‌واردِ دست به قلمی روزشماری می‌کنیم! حالا که زدی و با پاشنه این کفشه، جُف چشامون رو از کار انداختی هم، از تو تلگرافخونه قانون شماره یک رو بخون که نوشته: وقتی اسمت ته نامه یا متن ایمیلت نباشه، می‌شی بدون امضا! اِوا... حاااااالاااااا فهمیدم... نکنه یکی از این همه بدون امضاهای چاپ شده تو باشی... هااااان؟ الان که می‌خوای تلگرافخونه رو بخونی، یه نگاهم به قانون شماره پنج بنداز که گفته: نامه‌ها زیادن، شرمنده که غیر صبر، اونم یکی دو ماه! کار دیگه‌ای نمی‌شه کرد (دو شماره پیش رو اگه ببینی به یکی از همین بدون امضاهات تو پستخونه جواب داده‌م، دییییییدیییییش ماااااادر؟.)

نارنجی از قم: مگر من در کدامین ثانیه‌ها خطا کرده‌ام که کنون لحظه‌ها مهلتم نمی‌دهند؟ مگر من کدامین قاصدک را لگدمال کرده‌ام که دیگر گلها به رویم نمی‌خندند؟ مگر من بالهای کدامین سنجاقک را شکسته‌ام که پر پروازم را شکسته‌اند...

حسن جعفری باکلانی از اراک: ...خلاصه‌ای از آن نامه را برایتان می‌نویسم و خوشحالم که شما این‌قدر فروتن و انتقادپذیرید: انتقاد من به نوع نوشتن کلمات در پاسخ به نامه‌ها بود که گاهی خیلی عامیانه و کوچه‌بازاری می‌شود (مثل «چن وقت پیشا» و...) گاهی کلمات من‌درآوردی در لابلای پاسخها مشاهده می‌شود (مثل «قربان یو» که برای دختر من که سوم ابتدایی است جای سوال بود که یعنی چه و گاهی آن را در محاورات به زبان می‌آورد) یا بیان کلمات به صورت لکنت زبانی و کشیدن حروف که جای چند کلمه را می‌گیرد (مثل «هه‌هه...هه ...هه» یا «ااااااا)!» که شما می‌توانید از فضای صفحه بیشترین بهره را برای جواب به نامه‌ها ببرید. من از طنز نهفته در پاسخهای هر چند گاهی تلخ اما شیرینتان لذت می‌برم و حاضرجوابیها و حضور ذهن شما را با این حجم نامه تحسین می‌کنم... منکر این هم نیستم که با قشر جوانی در ارتباطید و به همین دلیل این صفحه نباید خشک و شما هم مثل عصاقورت‌داده‌ها باشید چون با این نوع پاسخها مطمئناً انرژی مثبت به آنها تزریق می‌کنید اما می‌شود از اصطلاحات و کلماتی استفاده کرد که هم جنبه ادبیاتی بالا داشته باشد و هم طنز خاص خود را داشته باشد (به مصداق «خربزه خوردی، پای لرزش هم بنشین!» خودم را برای حاضرجوابی شما آماده کرده‌ام، اما قلباً می‌گویم تحت هر شرایطی برای ما عزیز و محترم هستی.)

حسن جان، فصل خربزه گذشته، بماند، تو خودت که جواب خودت رو داده‌ای عزیز من! صفحه خشک و تر و عصای قورت‌داده‌ی جوان و این صوبتا! همه از دلایل به کار گیری چنین نگارشی‌ست. تفاوت زبان گفتاری و نوشتاری رو هم که لابد بهتر از من می‌دونی. گاهی زبان گفتاری یا اون‌طور که می‌فرمایی زبان عوام، برای ارتباط با مردم خیلی مؤثرتر و صمیمانه‌تر از زبان نوشتاریه، قابلیتهایی هم داره که در زبان نوشتاری نیست (و البته بالعکس.) پس طبیعیه که به جای «چندی پیش» یا «در گذشته‌ای نه چندان دور» و مانند «آن»، بنویسم «چن وقت پیشا» و مانند «اون.» خیلی هم خوشحالجات شدم اساسی وری وری ماچ مور! که فرزند سوم دبستان جناب عالی نیز خواننده صفحات بروبچه ولی پدر جان، آلفرد هیچکاکی که بغل دستم نشسته یه ساعته دودستی می‌زنه تو سر خودش و هی می‌گه: ای بابااااااا، حالا نری فیلمهای ترسناک من رو به بچه‌ت نشون بدی فردا بیای بگی چرا یه همچی فیلمایی می‌سازی که بچه‌م شبا کابوس ببینه! غصه ورد زبون شدن بعضی کلمات و اصطلاحات رو هم نخور. این تکرارها یه مدت می‌افته سر زبون بچه‌ها و بعد هم فراموش می‌شه (که بماند) خودش موتور محرکی برای به راه انداختن زمینه‌های فکری و روآوری به نوآوری و خلاقیت در اونهاست. منعش نکن. کشیدگی حروف هم یه نوع سبک نگارشه برای بیان اصوات و حالات تا خواننده لحن و حالت کلمه مورد نظر رو زودتر بگیره. مثل وقتی که می‌گی: «سلام بابا» که لابد داری به بابات سلام می‌کنی یا مهربانانه جواب سلام بچه‌ت رو می‌دی! اما «سلااااااام باااااباااااا» دیگه احتمالا از سر بیحوصلگی یا عصبانیت یا در حالت داد زدن بیان شده بدون این همه طول و تفصیل در بیان توصیفاتش! متوجه فرقشون می‌شی؟ شما که متن ادبی می‌نویسی باید بهتر از من با این مسائل آشنا باشی که برادر. اینها اون‌قدر جا نمی‌گیرن که بشه با حذفشون کولاک کرد! از این‌که با ذکر مصداق و رعایت ادب و این قبیل قضایا، انتقاد کرده بودی ممنون این هوااااا. شما هم برای ما عزیزید بیسیار بیسیار زیاااااااد، نقطه آخرِ خط.

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها