همراه پدر

کد خبر: ۲۳۸۱۸۴

زیرچشمی پیرمرد را می‌پایید تا بلیتش را بیاورد، اما او آرام نشسته بود و بیرون را نگاه می‌کرد. با خودش گفت نکنه بلیت نداره؟ یا شایدم نمی‌خواد بلیت بده؟ یک لحظه از پیرمرد چشم برنمی‌داشت، قصد داشت اگر این‌ور را نگاه کرد با اشاره به او بفهماند که باید بلیت بدهد. اما این اتفاق نیفتاد. یکی دو بار تصمیم گرفت جلو برود و به او بگوید، اما خجالت می‌کشید و یه ذره هم می‌ترسید! نمی‌دانست چه کار کند، چون بابا بهش گفته بود باید از همه بلیت بگیرد!

توی این فکرها بود که صدای پیرمرد را شنید که بلند گفت: «آقاجون، ایستگاه پیاده می‌شم.» وای! داشت پیاده می‌شد حالا چه کار کنه؟

تصمیم جدیدی گرفت که وقتی پیرمرد خواست پیاده شود جلو برود و از او بلیت بخواهد. اما به نظر می‌آمد برای این کار جرات کافی نداشته باشد.

نگاهی به بابا انداخت (هر وقت به صورت مهربان پدرش نگاه می‌کرد دل و جراتش زیاد می‌شد)‌، نفس عمیقی کشید، سرش را بالا گرفت و آماده شد!

اتوبوس ایستاد، پیرمرد جلو آمد تا پیاده شود. خواست حرفی بزند که او دستش را به سمت علی گرفت، بلیتش را داد و گفت: «بفرمایید، به‌به چه پسر خوبی، اومدی به بابات کمک کنی، باریکلا.» دستی بر سر علی کشید و پیاده شد.

علی در حالی که نیم‌نگاهی به پدر داشت آهسته گفت: «خدایا شکرت!»

رضا بداقی

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها