نشانه بهار

کد خبر: ۲۳۸۱۷۰

هنوز هم به دروغ گفتنش ادامه می‌ده؟ حالا داره نقش هم بازی می‌کنه؟ عجب رویی داره! خدا کنه اگر باز هم تماس گرفت من گوشی رو برندارم! باور کن نیما دیگه اون روی سگمو نشونش می‌دم و هرچی از دهنم دربیاد نثارش می‌کنم!

شما هیچ وقت این کارو نمی‌کنی! چون این کارها از شما بعیده! شمایی که همیشه آرامش و خودداری و متانت رو به ما یاد دادی، نمی‌تونی اونجوری که می‌گی باشی!

هر چیزی یک حدی داره! صبر هر آدمی هم اندازه داره! در مورد این آدم دیگه ادب و متانت به کار نمی‌آد! باید مثل خودش باهاش برخورد کرد!

اگه اشتباه کنی و حرف‌هاش راست باشه چی؟

من که نمی‌تونم باور کنم اون راست می‌گه! اون آدمی که من دیدم و می‌شناسم! با عقل جور درمی‌آد که آدم، اونم آدمی مثل گرگانی یک دفعه این طور متحول بشه؟

مامان! بلند شو! داری از حال می‌ری! بریم خونه یک کمی استراحت کن! خوابت هم که نبره، تو تخت دراز می‌کشی و بدنت در حالت استراحت قرار می‌گیره! یادت رفته چقدر از پادرد و کمردرد می‌نالیدی؟

زیر بازوی مادرش را گرفت و کمک کرد از جایش بلند شود. ولی آذر با این که به سختی توانست روی پا بایستد، دستش را از دست او بیرون کشید و به طرف سالن رفت. نیما هم به دنبالش راه افتاد، برگشت و به او گفت:

می‌دونی که دو تا مونو با هم راه نمی‌دن! تو برو بشین من که آمدم بیرون تو بیا!

در سالن باز بود. آذر آهسته قدم به داخل سالن گذاشت و به طرف تخت ایرج رفت. روز قبل وقتی دست او را در دستش گرفته بود و با او حرف می‌زد، فشار ملایمی را حس کرده بود. به او گفته بودند همسرش آرام آرام در حال به‌هوش آمدن است. ولی او راجع به آن با هیچ کس حرفی نزد. نمی‌خواست به خیال خودش بچه‌هایش را بیهوده امیدوار سازد و با خودش گفته بود گرگانی شریک شوهرش این کار را می‌کند و امیدواری بیهوده به آنها می‌دهد. با همین افکار کنار شوهرش نشست و باز هم دستش را در دست گرفت و شروع به حرف زدن کرد:

صبح به خیر ایرج‌جان! امیدوارم امروز هم بهتر از دیروز باشی! نیما اومده منو ببره... فکر نمی‌کنم دیگه حریفش بشم این جا پیش تو بمونم. شاید مجبور بشم زیر قولی که روز اول بهت دادم بزنم و ...

فشار ملایم دستهایش تکرار شد... و دوباره ... نه اشتباه نمی‌کرد. این بار فشار دست بیمار محکم‌تر شده بود. از جا برخاست و تا جایی که شرایط خودش و بخش اجازه می‌‌داد با سرعت خود را به کنار میز پرستاران رساند و شتابزده گفت:

بیمار تخت هفت... شوهرم مثل این که داره به هوش می‌آد!

پرستار نگاهی به مانیتور روبه‌رویش انداخت به همکارش گفت:

دکتر رو خبر کنید!

و همراه آذر به طرف تخت رفتند. تیم پزشکی که در آن بخش بودند، یکی یکی خودشان را به کنار تخت هفت رساندند. آذر را هم از بخش بیرون کردند. نیما تا او را دید به طرفش آمد:

چی شده مامان؟

مبهوت و هاج و واج بود... انگار باور نمی‌کرد اتفاق خوبی در شرف وقوع است. نیما سوالش را تکرار کرد. آذر همان طور گیج و سردرگم پاسخ داد:

نمی‌دونم ... انگار پدرت داره به هوش می‌آد!

نیما دیگر منتظر نماند و خودش را به داخل سالن انداخت و آذر را در بهت و گیجی که به سراغش آمده بود، تنها گذاشت. نشسته بود روی نیمکت و تکان نمی‌خورد:

یعنی داره به هوش میاد؟ خدایا اشتباه نمی‌کنم؟ پس چرا بیرونم کردن؟ من که بهشون گفته بودم دوست دارم وقتی به هوش اومد کنارش باشم؟ نیما را دید که از سالن بیرون آمد... پس به او هم اجازه ماندن کنار پدرش را ندادند. پسر خودش را روی نیمکت کنار مادر انداخت و با صدایی بلند، همراه آهی کشدار گفت:

خدایا شکر! هزار بار شکر!

بعد هم هر دو دستش را از بالای صورتش به پایین کشید و سرش را به زیر انداخت. اما اشکی که به این صورت از چهره‌اش پاک شد، از نگاه مادر دور نماند. دقایقی به همان شکل در سکوت کنار هم نشستند. انگار هر دو می‌ترسیدند با زبان آوردن هر کلمه‌ای باعث شود نور امیدی که به قلبشان تابیده شده، محو شود. پس از سپری شدن دقایقی در سالن باز شد و پرستاری بیرون آمد و مادر و پسر را به داخل سالن هدایت کرد. دست و پای آذر می‌لرزید و تپش قلب راحتش نمی‌گذاشت. با قدم‌های آهسته به تخت نزدیک شد و نگاهش به نگاه منتظر شوهرش که همچنان بی‌فروغ می‌نمود، دوخته شد.

سلام ایرج‌جان! ... خدا را شکر که ... بالاخره چشماتو باز کردی... هیچی نگو، می‌دونم به این زودی نمی‌تونی جمله‌ای بگی... وقتی دکتر بهت اجازه داد اندازه دنیا با هم حرف داریم که بزنیم. فعلا فقط استراحت کن...

اشکی که در کاسه چشمان ایرج جمع شده بود، همزمان با اشک آذر روی گونه‌هاشان سرازیر گشت. نیما هم که دست‌ به سینه گوشه‌ای ایستاده بود، با دیدن این صحنه به گریه افتاد. ایرج با نگاهش پسر را به سوی خود خواند. او هم نزدیک شد و صورت و دست‌های پدرش را با هیجانی وصف ناشدنی بوسید... ایرج دست‌های بی‌رنگ و سستش را به سختی بالا آورد و موهای نیما را نوازش کرد. لحظاتی را به این ترتیب گذراندند تا پرستاری که به داخل برده بودشان به کنارشان آمد و از آنها خواست بیمار و سالن را ترک کنند. مادر و پسر به اجبار با بیمارشان خداحافظی کردند و از سالن خارج شدند. نیما که همچنان دستش را دور شانه مادر حلقه کرده بود، او را به طرف انتهای راهرو کشاند. آذر برگشت تا چیزی بگوید اما پسرش زودتر از او به سخن آمد:

مامان جان! خواهش می‌کنم. دیگه هیچ دلیلی نداره که اینجا بمونی. امروز 4 روزه که اینجا روی این نیمکت نشستی یا خوابیدی یا توی این راهرو قدم زدی، دیگه نه من میذارم اینجا بمونی نه مسوولین اینجا... بابا به هوش آمده و خوشبختانه حالش هم خوبه. دیگه جای نگرانی نیست... می‌ریم خونه و حمام می‌کنی و استراحت و تعویض لباس تا عصر که همه با هم دوباره بیاییم اینجا...!

خیلی خوب پس بذار ساک داروها وجانمازمو بردارم!

نیما برگشت و ساک را از روی نیمکت برداشت و باز دستش را به دور شانه مادر حلقه کرد و هر دو با هم به طرف انتهای راهرو جایی که آسانسور قرار داشت راه افتادند. اما آذر به جای راه رفتن در واقع به کمک پسرش کشیده می‌شد...!

به خانه که رسیدند نوشا به استقبالش شتافت و با دیدن مادرش فریادی از شوق کشید و گفت:

بالاخره بابا به هوش اومد؟

آذر جوابش را داد:

آره دخترم... آره عزیزم... تو از کجا فهمیدی؟

از کجا؟ خوب وقتی شما رو دیدم فهمیدم. هم آرامش صورتتون و هم این که گفته بودین تا بابا به هوش نیاد از بیمارستان بیرون نمی‌آین... خدارو صد هزار بار شکر!

و بعد هم جلو آمد و مادرش را سخت در آغوش گرفت و شروع به بوسیدنش کرد. آذر هم خودش را در آغوش دختر رها کرد و برای اولین بار اجازه داد اشک‌هایش جلوی فرزندانش از چشم‌هایش فرو ریزند. شاید این کارش باعث می‌شد آنها هم با خیال آسوده در مقابل مادر این کار را بکنن و همین‌طور هم شد. هر سه یک دل سیر اشک ریختند و بعد هم بچه‌ها مادرشان را به حمام فرستادند تا خستگی چند روزه‌اش را همراه غم و افسردگی از چهره و تن بشوید و به دست آب بسپرد و آب آنها را با خود ببرد. وقتی تازه و سرحال از حمام بیرون آمد، در آشپزخانه چشمش به دسته گل خودرویی که ایرج آن روز از کوه چیده و با خود آورده بود، افتاد:

عجیبه! ... این گل هنوز اینجاست... چندان هم پژمرده نشده!

صدای نوشا را از پشت سرش شنید:

می‌بینی مامان هنوز تازه‌اس. هر روز آبشو عوض می‌کردم!

نور امیدی که در دلش تابیده شده بود انگار با دیدن این گل بیشتر شد. آهی از سر آسودگی کشید و دستی هم به صورت لطیف دخترش و رفت تا لباس بپوشد. نوشا صدایش کرد:

مامان!

تردید را در لحن صدایش تشخیص داد... ایستاد و جواب داد:

جانم! چی می‌خوای بگی؟

راستی آقا گرگانی چند بار زنگ زد... اصرار داشت با شما صحبت کنه!

هر وقت زنگ زد حتی اگر هم خانه بودم بگین نیست! گوشی رو بدین نیما باهاش حرف بزنه... نمی‌دونم چرا دست از سرمون برنمی‌داره... به خدا دیگه هیچی نمی‌خوام! این چند روز تو بیمارستان تنها چیزی که از خدا خواستم سلامتی کامل پدرتون بوده و بس. حالا ما رها کردیم اون ولمون نمی‌کنه؟... عجب رویی داره به خدا...

بعدازظهر همگی با هم به بیمارستان رفتند تا نوشا هم به هوش آمدن پدرش را ببیند. ایرج سرحال‌تر از صبح بود ولی هنوز درست نمی‌توانست حرف بزند. از آنها خواسته شد زوتر بیمارستان را ترک کنند. چون مریض‌شان به استراحت بیشتری نیاز داشت.

روز بعد آذر زودتر از بقیه بیدار شد. حتی‌الامکان سعی می‌کرد سر و صدایی به راه نیفتد تا بچه‌ها بیدار نشوند.

بگذار بخوابند! مطمئنم تو این چند روز مثل خودم خواب درست و حسابی نداشتن. حالا دیگه می‌تونن با خیال راحت بخوابن. به امید خدا پدرشون همین روزها به خونه برمی‌گرده و باز هم دور هم جمع می‌شیم و به حرف‌های با نمکی که ایرج می‌زنه می‌خندیم... انگار یکدفعه چیزی به خاطرش آمد، روی اولین مبل کنارش نشست و به روبه‌رو خیره شد:

چقدر این سال‌ها بد اخلاق شده بودم. چرا این همه با شوهرم بدرفتاری می‌کردم؟ ... چطور ایرج می‌تونست تحمل کنه؟ خدایا منو ببخش. یعنی ایرج کاملا خوب شده؟ ... یعنی باز هم می‌تونه مثل اون وقت‌ها مدام جلوی چشم‌هام راه بره و حرف بزنه؟ خدا کنه اگر این گرگانی... استغفرالله ... بذاره... اصلا امشب که از بیمارستان برگشتم خودم بهش زنگ می‌زنم و ازش می‌خوام دیگه با ما تماس نگیره. اگه لازم شد بهش التماس می‌کنم... می‌گم بذاره به همین زندگی ساده خودمون ادامه بدیم. ما هیچ چیز از اون نمی‌خواییم. بذاره زندگی مونو بکنیم. بعدش هم در اولین فرصت با ایرج حرف می‌زنم و ازش خواهش می‌کنم اجازه بده من هم کاری پیدا کنم و درآمدی داشته باشم. دیگه لجبازی بسه. این سال‌ها هم بیخود به حرفش گوش دادم و تو خونه موندم. بچه‌ها هم خیلی وقته که بزرگ شدن و حالا واقعا نیازی به من ندارن.

سرراهش به بیمارستان دسته گل بزرگی خرید و وقتی به آنجا رسید، دسته گل را روی میز پرستاران گذاشت و با لحنی که شور و شوق از آن می‌بارید از همگی‌شان تشکر کرد و اجازه خواست به کنار تخت همسرش برود. اجازه داده شد و آذر با قدم‌های آهسته به تخت هفت نزدیک شد. طوری که اگر ایرج خواب بود از خواب نپرد. از همین حالا مراقبت از او را شروع کرده بود. قسمت بالای تخت، جایی که سر بیمار قرار داشت بالا آورده شده بود و دید که چشمان ایرج باز است و منتظر و به روبه‌رو دوخته شده و برق خوشحالی را هم که با دیدن آذر در چشمانش درخشید، دید و باز هم خدا را شکر کرد و بعد از سلام و احوالپرسی گرمی که با هم داشتند عاقبت پس از سال‌ها صورتش را جلو برد و همسرش را با محبت تمام بوسید.

می‌بینم که بالاخره تصمیم گرفتی چشماتو باز کنی و ما رو ببینی!

چطور می‌تونستم خودمو از دیدن این همه زیبایی محروم کنم؟

و آذر فکر کرد:

قشنگ‌ترین جواب دنیا... قشنگ‌ترین جوابی که تا به حال زنی از شوهرش شنیده... .و باز هم خدا را شکر کرد.

مریم شجاعی

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها