شنیدن همین جمله ساده خواسته و ناخواسته ما را یاد همان ضربالمثلی میاندازد که در ابتدای مطلب جا خوش کرده است؛ «شنیدن کی بود مانند دیدن.»
همه اینها البته در حکم یک مقدمه بود تا برسیم به اصل مطلب و ببینیم که مطلب ما اصلا ربطی به ضربالمثل یاد شده دارد یانه؟
یک سال و نیم است که مدام در خبرها میشنویم، پدیده گرد و غبار زندگی مردم مناطقی از قسمتهای جنوبی کشورمان را تحت تاثیر قرار داده است.
معمولا در کنار این خبرها عکسهایی هم میبینیم که در آنها غلبه اصلی با رنگ خاکی است. ممکن است با خواندن این خبر و هشدارهایی که معمولا همراه این خبرها کار میشود به این نتیجه برسیم که مردم این مناطق در چنین روزهایی چه سختیهایی میکشند.
تا قبل از تابستان امسال من هم دقیقا همین احساس را در مواجهه با این خبرها داشتم، اما تابستان که به شیراز رفتم، تمام تصورم از گرد و غباری بودن هوا به هم ریخت و تازه فهمیدم که زندگی کردن در بین گرد و غبارهایی که احاطهات کردهاند چقدر سخت است.
گرد و خاک از هر طرف احاطهات کرده است و نه میتوانی راحت نفس بکشی و نه میتوانی چیزی بخوری و طعم دقیق آن را بفهمی. خوشبختانه ما 48 ساعت بیشتر در شیراز نبودیم، اما از رانندهها مدام میشنیدیم که اوضاع مناطق جنوبیتر از شیراز بدتر از این حرفهاست.
این مشکل کماکان به قوت خود باقی است و ما هم کماکان خبر بروز این پدیده را حتی در فصلی مثل زمستان میشنویم، اما انگار از دست ما هم مثل مسوولان مربوطه کاری برنمیآید، فقط نمیدانیم این مسوولان محترم وصف این گرد و غبار را شنیدهاند یا از نزدیک هم با این پدیده مواجه شدهاند.