قسط عقب افتاده، انتخاب واحد و درس و دانشگاه، خانهتکانی و شاید هم خرید شب عید و به همین دلیل پیرمرد را ندیدی که از تو قطع امید کرده بود و این بار نه به دنبال دستان گرم انسانی نوعدوست که به دنبال میله سرد آهنی ایستگاه دستانش را با زحمت دراز میکرد و میکوشید از جایش بلند شود.
نزدیک ظهر خط بی.آر.تی خیابان دماوند، ایستگاه ... اتوبوس تازه رسیده است. با عجله به سمت ایستگاهی میروم که مملو از جمعیت و عابرانی است که با شتاب میروند و میآیند. از دور پیرمردی را میبینم که روی زمین افتاده و به زحمت دستش را دراز میکند تا میله را بگیرد. تا من برسم او بلند شده و به میله تکیه داده است.
رنگش بشدت پریده. شاید معتاد است و شاید خیابانگرد و شاید پدربزرگ بیماری مثل پدربزرگهای من و شما. هرچه هست اکنون نیاز به کمک دارد. نگاهش میکنم، قدمهایم سست میشود، مواظبم کسی به او تنه نزند. نگاهم به مامور کنترل بلیت میافتد که بیتفاوت مشغول گپزدن با دوست و شاید رهگذری است. میاندیشم شاید پیرمرد را ندیده است، سراغش میروم و ماجرا را میگویم. امیدوارم دست پیرمرد را بگیرد، در کناری بنشاند و جرعه آبی به او بنوشاند. اما افسوس میخورم و تعجب میکنم وقتی شانههایش را به نشانه بیتفاوتی بالا میاندازد، سرش را تکان میدهد و با حالت لبانش به من میفهماند که بیخیال.
پیرمرد همچنان میله را گرفته و توان حرکت ندارد. با خود میاندیشم به کجا میرویم ما ملت مسلمان نوع پرور و این بیت از شعر سعدی که میگویند امروز آذینبخش سر در سازمان ملل است در گوشم طنین میاندازد که:
بنی آدم اعضای یک پیکرند/ که درآفرینش ز یک گوهرند
چو عضوی به درد آورد روزگار/ دگر عضوها را نماند قرار
سعیده کافی