گفتگوی توهمی با نظامی

بگفت از عشق بازان این عجب نیست

اگرچه چندین و چند تن از دوستان و مخاطبان نسل سوم، با ارسال نامه و ایمیل به کافه کاغذی فهرست بلند بالایی از کسانی که مایلند در این صفحه با آنها مصاحبه شود ارائه کرده اند که البته اکثر آنها هم شخصیت‌های کارتونی قدیم ندیم‌ها هستند اما این جناب ایادی مشت بر دهان خورده که استثناً این دفعه خودمان هستیم، هر کاری می‌کنیم نمی‌توانیم بر این وسوسه غریب در پوستین بزرگان عرصه‌های گوناگون افتادن فائق شویم. به همین دلیل با کمال شرمندگی این بار هم مصاحبه ما را با جناب نظامی گنجوی بخوانید تا ببینم بعد چه می‌شود! (امضا: ایادی مشت بر دهان خورده)‌
کد خبر: ۲۳۷۰۸۷

نظامی: نخستین بار گفتش کز کجایی؟ بگفت از دار ملک آشنایی... .

ایادی: کجا هست اینجا که می‌گی؟

نظامی: ای پسر جان اگر تو می‌دانستی که دار ملک آشنایی کجاست که الان اینجا نبودی، تو را چه به این حرف‌ها... تو نیز همانند آن خسرو از این چیزها بی‌خبری.

ایادی: قربونت برم، کلا تشبیه رو خوب اومدی... .

نظامی: بگفت آنجا ز صنعت در چه کوشند؟ بگفت اندوه خرند و جان فروشند... .

ایادی: ای ول... انصافا این جایی که می‌گی کجاست؟ عجب مردمی داره، جونشون رو می‌دهند که اندوه بخرند... بیکارند؟ بگو یک سر تشریف بیارن همین تهرون خودمون، ببینند نه که برف و بارون هم نمی‌یاد... .

نظامی: بگفتا جان فروشی از ادب نیست

بگفت از عشق بازان این عجب نیست... .

ایادی: عجب... عجب... .

نظامی: بگفت از دل شدی عاشق به این سان؟ بگفت از دل تو می‌گویی من از جان... .

ایادی: ببینم حالا می‌خواهی تمام منظومه شیرین و فرهاد رو برای من بخونی؟

نظامی: خاموش پسر! کمی زبان در کام بکش تا اندکی بر دانشت بیفزایم... .

ایادی: آخه این شعر رو که داری می‌خونی توی کتاب نمی‌دونم چندم دبیرستانمون هم نوشته بودها، ببینم مگه همون شعری نیست که وصف دیدار خسرو پرویز و فرهاد رو می‌کنه؟

نظامی: آری.

ایادی: ای بابا، انگار همین دیروز بود. خوب یادمه، آوردنش به محضر ما. یعنی خود ما دستور داده بودیم بیاورندش ببینم این بیچاره کیه؟ چی می‌گه؟ حرف حسابش چیه؟ آقا یکی ما گفتیم یکی اون گفت، مگه کم می‌آورد... .

نظامی: آن وقت شما که باشید؟

ایادی: الان که من ایادی‌ام، اما اون موقع خسرو پرویز بودم دیگه... .

نظامی: عجب... عجب... .

ایادی: آره، خلاصه دیدیم نخیر ما حریف زبان این بابا نمیشیم. گفتیم یه جوری پیچوندنش دیگه، چیکار کنیم، چاره‌ای نبود.

نظامی: لابد در منظومه لیلی و مجنون هم جنابعالی مجنون بودی.

ایادی: داداش چرا نا سزا می‌گویی؟ مجنون کیه؟ حالا درسته به ما میگن مشت بر دهان خورده، ولی دیگه دلیل نمی‌شه شما هم هر چی دلت خواست بار ما کنی. مجنون و دیوونه و... دیگه چی؟

نظامی: اتفاقا با این اوصافی که من می‌بینم به تو ای پسر، همان مجنون بیشتر می‌خورد.

ایادی: حالا هی می‌خوام هیچی نگم... .

نظامی: بگفتا عشق شیرین بر تو چون است/ بگفت از جان شیرین آن فزون است.

ایادی: ای بابا، دوباره خودش رو زد به کوچه علی چپ، استاد، بزرگوار می‌شه به یکی دو سوال ما جواب بدی، ما زحمت را کم کنیم؟

نظامی: بپرس می‌شنویم... بگفت... .

ایادی: بابا یک دقیقه این گفتم، گفتی رو ول کن. عجب گرفتاری شدیم ها... .

نظامی: اصلا پسر جان من با تو سخنی ندارم. با تو و مردمان زمانه‌ات. تو چطور می‌خواهی با من هم‌سخن شوی در حالی که در دورانت و در تاریخ معاصر نام و نشان حتی یک فرهاد یا مجنون هم یافت می‌نشود؟

ایادی: ببین استاد، اومدی نسازی ها... نشد... شما بر اساس چه مدارکی این حرف‌ها رو می‌زنی؟

نظامی: کو؟ به من نشان بده... یک بیستون دوران معاصر به من نشان بده، یا بیابانی که مجنونی در آن آواره شده باشد؟ کجاست؟

ایادی: ببین داداش، از قدیم گفتند: بیستون کندن فرهاد نه کاری است شگفت/ شور شیرین به سر هر که فتد کوه‌کن است.

نظامی: من که کوهی نمی‌بینم.

ایادی: همینه دیگه. دیدن این کوه و اون بیابون که شما فرمودید به نوعی چشم امروزی می‌خواد. چرا؟ چون امروزه روز، خرج خواستگاری و عروسی و بعد خانه و زندگی را دادن از کندن صد تا بیستون سخت‌تره. انصافا به همون فرهاد بگو اگر مردشه یک روز بیاد توی همین تهرون، بره خواستگاری، اگر توی همون مجلس خواستگاری تیشه رو همچین محکم نکوباند توی ملاجش من اسمم رو عوض می‌کنم و اما در مورد بیابان باید عرض کنم شما یک نگاهی به همین اتوبان‌های داخل شهری تهران بکن. داداش اینها رو که می‌بینی از صد تا بیابون بدتره، چون آدم توی ترافیکش پودر می‌شه.

نظامی: مغزم را خورد. چقدر حرف می‌زند... .

ایادی: دیگه قرار نشد وقتی کم می‌یاری به من گیر بدی ها!

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها