حسین کعبی: وقتی فیگو را در جام جهانی زدم....
طبق معمول بدون اسم: میخواهم توی رشته خودم به جایی برسم که حرفی برای گفتن داشته باشم. بعد یک خونه و ماشین هم داشته باشم با یک درآمد خوب. بعدش میدانی چیکار میکنم؟می روم به شهری که هیچ کس من را نشناسد و از گذشتهام خبر نداشته باشد. بعدش توی دنیای خودم زندگی میکنم و تا آخر عمر مجرد میمانم و مجهول. از نظر شما شاید مسخره باشد ولی این آرزوی من است. میدانی چرا. چون اینقدر از این و آن نارو و خیانت دیدم که میخواهم با هیچ کس رابطه نداشته باشم. اینقدر بیتوجهی دیدم که میخواهم به هیچ کس توجه نکنم.
شهریار: یک پیشنهاد برای خانه دوست: شما میتوانید این ستون را به شعر و داستان کوتاه نسل سومیها اختصاص دهید. در ضمن یک پیشنهاد هم دارم: واسه این که این ستون از شر تکرار و هفته مرگی!! (مثل روزمرگی) خلاص شود و خلاصه انعطاف پذیر و خواندنی باشد شما میتوانید یک هفته شعر چاپ کنید، هفته بعد داستان کوتاه. آن هم از داستان کوتاههایی که خیلی برقآسا و تاثیرگذارند و با پایانشان آدم را حسابی میبرند روی ویبره (این جور داستان کوتاه یک اصطلاح خارجی هم داشت که هر چی فکر کردم یادم نیومد فکر کنم اسمش فلش فیکشن بود) قول میدهم که همه نسل سومیهای خلاق از این پیشنهاد استقبال میکنند و آثارشان را میفرستند و این ستون برای خودش کلی معروف میشود... .
(قبول است به شرط این که از 450 کلمه بیشتر نباشد و واقعا جالب و خواندنی باشد. اگر نبود و چاپ نکردیم هم هیچ کس ناراحت نشود. چون اصولا نوشتن داستان مینیمال یا همین فلش فیکشن کار هر کسی نیست. از ما گفتن بود).
پروانه: پیشنهاد برای خانه دوست: زیباترین چیزی که تا حالا دیدهاید؟ یا اتفاقی که باعث شده دیدتان نسبت به زندگی تغییر کند؟ یا عادت و اخلاق بدی را که توانستید کاملا در خودتان از بین ببرید؟ یا اخلاق خوبی را که توانستید در خودتون ایجاد کنید؟ یا چند نفر در دنیا هستند که آرزو دارید اساسی حالشان را بگیرید؟(!) یا اصلا دلتان میخواهد جای کی باشید؟
(این پیشنهادها هم بد نبودند بخصوص این که دلتان میخواهد جای چه کسی باشید.روی این یکی هم فکر کنید).
حسین کعبی: وقتی فیگو را در جام جهانی زدم....