هوا که ابری باشد، یک جورهایی حال آدم میگیرد، آدم دلتنگ میشود، بدون این که بداند چرا؟ بدون این که بفهمد برای چی؟ در این شرایط خیلیها تصمیم میگیرند از خانه بیرون بزنند، کوچهای، خیابانی، مسیری را مستقیم بگیرند و راه بیفتند. توی راه اگر حسش باشد که حتما هست، میشود تصنیفی، شعری را زیر لب زمزمه کرد و گوش سپرد به صدای قطرات ریز باران.
در این گونه مواقع هرچقدر از ترافیک و شهر و ماشین دور تر باشی بهتر است. اینجور وقتها کوچههای قدیمی و خیابانهای کوچک و کم ترافیک بهتر ین گزینه برای قدم زدن هستند.اما اگر چارهای نباشد، مجبوری حاشیه یک خیابان شلوغ را بگیری و راه بیفتی.
همین که 100 یا 200 متری از مقصد فاصله بگیری، آرام آرام دنیای اطرافت را فراموش میکنی. رفته رفته باران و خاطرات روزهای ابری تو را از محیطی که در آن قدم میزنی جدا میکنند. بی خیال اطراف میشوی و میچسبی به خاطرههایی که تو را احاطه کردهاند. خاطرههایی که به باران پیوند خورده اند و هروقت باران میبارد به یادت میآیند. پیوندشان با باران آنقدر غلیظ است که خیلی وقتها حس میکنی این خاطرهها از بس که توی باران مانده اند و با باران به یادت آمده اند که خیس خیس هستند. مثل لباس هایت که حالا خیس شدهاند، نم برداشتهاند، اما مزاحم قدم زدنت نیستند، زیر باران باید قدم بزنی و گاهی اوقات برای این که حالت جا بیاید سرت را بالا بگیری تا تمام صورتت باران را لمس کند.
باران که میبارد دل آدم میگیرد، این را حالا خیلی از روانشناسان هم میگویند، خیلیهای شان معتقدند که رابطه مستقیمی بین روزهای ابری و دلتنگی وجود دارد، شاید به همین خاطر است که فقط قدم زدن در دل یک روز ابری میتواند تو را با دلتنگی ات همراه کند، دلتنگی ات را از یادت ببرد. جای خالی آبی آسمان را که پشت ابرها جامانده برایت پر کند.
دنیا گاهی به اندازه همین قدم زدنها کوچک میشود، تبدیل میشود به همان خاطرههایی که برایت باقی ماندهاند. دیگر مهم نیست این خاطرهها مثل عکسهای قدیمی رنگ و رو رفته باشند،مهم بودن همین خاطره هاست که با باران میآیند و تو را احاطه میکنند.
مهم همین باران است و خاطرههایی که همیشه خیس هستند.