تلنگر دوم با مرگ مهندس مهران شاهرخی، جناح آشنا و معمول دیگر چنین داستانهای معمایی را وارد گود بده بستانهای درام میکند. حضور کارآگاهان برای کشف حقیقت به گسترش شاخ و بالهای قصه و پوست انداختن آدمها و تغییر چهره آنان منجر میگردد. آمدن همسر دوم مهران به میدان داستان، باز پرسشهای تازهای برای پلیس و مخاطب ایجاد میکند. اما آن چه که بلای جان «چهره به چهره» شده است همین به بیراهه زدن و به جاده خاکی کشاندن ذهن مخاطب است که به جای این که ذهنیت او را در سبک و سنگین کردن فرضیاتش در یافتن قاتل اصلی قلقلک دهد، مخاطب را بیشتر دچار سردرگمی میکند. مضاف بر این، به هر شخصیتی که کارآگاهان در مسیر کشف حقیقت زندگی دوگانه مهران شاهرخی میرسند، آن شخص داستان پر ملات و پر حاشیهای از زندگی شخصی خود را ترسیم میکند که نقشی آن چنانی در بازنمایی حقیقت ندارد.
چنین تمرکزی برای بازکردن مناسبات شخصیتهای فرعی با قهرمان قصه، شاید در یک مجموعه تلویزیونی چند قسمتی برای بازی با ذهنیت بیننده افاقه کند اما در یک فیلم سینمایی این حاشیهپردازیها جز فربه کردن زمان فیلم و از شتاب انداختن ریتم پیشرونده یک کار پلیسی معمایی، محلی از اعراب نداشته باشد. «چهره به چهره» در شرایط فعلی نزدیک به 15 دقیقه زمان مازاد دارد و با تدوین مجدد و حذف زواید میتواند به یک ریتم مقبول دست یابد.
از سوی دیگر با حضور زن دوم مهران به جای این که همسر اول و فرزندانش بیشتر ترغیب شوند تا با اصل ماجرا پی برند، از گود قصه بیدلیل خارج میشوند، این حرص و ولعی که از خانواده مهران در ابتدای فیلم در یافتن او میبینیم، با واکنش آنان بعد از مرگش بشدت در تناقص است؛ به گونهای که خانواده اول مهران از میانهای داستان محو میشوند، ای کاش نویسنده بجای تمرکز بیش از حد بر گذشته آدمها در بازخوانی مراوداتشان با مهران غدیر، تمرکزی هم بر مناسبات آدمهای مرتبط با او در زمان بعد از مرگش میکرد.
باز خوانی زندگی دوگانه مهران غدیر، ظرفیت مناسبی برای به چالش کشیدن ذهنیت مخاطب و سوق دادن او به برآورد پیش فرضهای ذهنی و حدس و گمانهای اشتباه دارد. برآیند این رخدادها و بده بستانهایی که در فیلم ترسیم میشود با یک پرسش ابهامآمیز دیگر خاتمه مییابد. جمعبندی که «چهره به چهره» برای بیننده ارائه میدهد با طرح پرسش تازهتری برای مخاطب رقم میخورد. این ابهام و ایهام که دریچه انتهایی داستان را باز نگه میدارد از یک جهت حسن دارد و شاخکهای ذهنی مخاطب را بشدت تقویت میکند که ادامه زندگی شخصیتها را خودش در ذهن خود ترسیم کند. این پایانبندی باز، زمانی کارکردش تاثیرگذار و کوبنده میشد که به پرسشهای دیگری که در مسیر کشف حقیقت زندگی دو گانه مهران غدیر فیلمساز تعبیه کرده بود، پاسخ مقبولی برای مخاطب طراحی میکرد.
ارتباط مهران با نقاش یا قضیه کتاب شعر، ترسیم کودکی و نوجوانی مهران توسط احمد فوکل، فقط در حد دادههای گزارشی و تلگرافی است. آدم ناتو و خلافکاری چون مهران که دو خانواده را سر کار گذاشته و مثل آب خوردن آدم میکشد، چگونه میتواند داخل ماشین توصیههای اخلاقی و فلسفی را به ذهن دختر جوانش سنجاق کند؟ تحلیل شخصیت دوگانه مهران توسط مرد نقاش و پنبهزنی روانشناسانه او بیشتر در حد تئوریهای کتابخانهای است، شخصیت زمانی هویت پیدا میکند که دست به عمل زند. در ارتباط با مهران غدیر بیشتر ما میشنویم تا این که او را در گود منازعات و مناسبات داستانی ببینیم.
سازنده «چهره به چهره» در اجرای اثری خوش ساخت به توفیق نسبی رسیده است. فقط فیلمش نیاز مبرم به یک تدوین مجدد و حذف سکانسهای مزاحم دارد. فصلهایی که کارگردان به شخصیت سنجری نزدیک میشود بیش از حد کشدار و عذابآور است، این آدم که قرار است بار کمیک و فرح بخش فیلم را به دوش بکشد، در عمل حضورش توفیر آنچنانی در مناسبات معمایی پلیسی اثر ندارد، بخشهای سنجری به راحتی میتواند کوتاهتر و جمع و جور شود.
علی احسانی