حسین کعبی: وقتی فیگو را در جام جهانی زدم....
رهبر معظم انقلاب آرام و با طمانینه از پلههای کمیته مشترک بالا میروند و آن روزها را به خاطر میآورند. نگاهی به قفسههای لباس زندانیان میاندازند و راهروها و اتاقها را به دقت نظاره میکنند. رگههایی از رنج و خاطراتی از نالههای خفته در سینه، رنگ غم را در نگاه ایشان مینشاند.
در مقابل سلولی آشنا توقف میکنند سلول انفرادی آن سالها: «این سلول 40/2 در 60/1 بود. من 8 ماه در این سلول بودم.»
در برابر تابلوی عکس منوچهری که با یقه باز و چهرهای کریه به مخاطبان خود چشم دوخته است. میایستند و میگویند: «با همین چهره و قیافه و یقه باز که یک چیزی هم به گردنش انداخته بود، نگاهی به من کرد و گفت: خامنهای تویی؟ گفتم: بله. پرسید: مرا میشناسی؟ گفتم: نه. گفت: من منوچهری هستم. و نگاه کرد به چهره من تا اثر حرفش را در صورتم ببیند. خیلی چیزها دربارهاش شنیده بودم و فورا او را شناختم، ولی به روی خودم نیاوردم.
بعد گفت: من تو را خوب میشناسم. تو همان کسی هستی که مثل ماهی از دست بازجو لیز میخوری. تک تک کارهای تو چیزی نیست، اما مجموعش خدا میداند که چیست.»
دیدن حیاط و راهروها یاد روزهای رفته را زنده میکند: «هر وقت ما را برای بازجویی میبردند، در این حیاط و این ایوانها، مرتبا صدای فریاد، بلند بود.
همیشه یکی سر یکی داد میزد و این تقریبا بلا استثنا بود. در سلول هم که بودیم، شاید تا صبح، چون ما خوابمان میبرد و نمیفهمیدیم، ولی تا زمانی که بیدار بودیم، صدای فریاد شکنجه دیده از یک طرف و صدای فریاد بازجو از طرف دیگر بلند بود. البته میگفتند اینها نوار است که میگذارند. شاید نوار بود، شاید هم واقعی بود. نمیشود مطمئن بود که همیشه نوار بوده باشد.
تصادفا یک بار، هم بازجو اشتباه کرد و هم مامور متوجه نشد و چشمبند را از روی چشم من برداشتند و من مسیری را که به سمت اتاق بازجویی میرفت، دیدم.»
ایشان در مورد بازجویی میگویند: «مرا به اتاق بازجویی بردند و بازجو گفت: بنویس. گفتم: چه بنویسم؟ گفت: هرچه دلت میخواهد بنویس.
منظورش این بود که شرح حال بنویسم و وقت کم بود. میگفت: این کم است، باید بیشتر بنویسی. میخواست حرف بکشد. این شگرد بازجوییشان بود.»
بازگویی این خاطرات به خاطرات پس از زندان گره میخورد به بخشش و بزرگواری که صفت مردان حق است: «بعد از انقلاب یک روز در دفتر حزب بودم که گفتند زن آقای مشیری آمده و اصرار دارد با شما ملاقات کند. گفتم: بگویید بیاید. آمد و گریه کرد که: مشیری را گرفتهاند و او گفته که من به فلانی بدی نکردهام. برو پیش او و بگو اگر من بدی نکردهام، یک چیزی بگوید که من نجات پیدا کنم. اعدامی بود. آن روزها این افراد را که میگرفتند، اعدام میکردند. من گفتم: درست میگوید و گمان میکنم یک چیزی هم در این باره نوشتم.»
حسین کعبی: وقتی فیگو را در جام جهانی زدم....