هنگامی که حسابدار ارشد کشتی آندان بودم، گهگاه مسافرین از من میپرسیدند که چرا مرا «شرلوک» صدا میزنند. من هم به آنها میگفتم که داستانش طولانی است، و به آنها وعده میدادم که اگر فرصتی پیدا شود یک روز دلیلش را برایتان خواهم گفت. سرانجام یک شب که شام میخوردیم برایشان تعریف کردم. با صورت گرد و عینک قدیمی و شکم گندهای که من دارم، حتی فکر این که لقب شرلوک به من بدهند خندهدار است. من با این هیکل نمیتوانم هیچ نسبتی با شرلوک هولمز، کارآگاه زیرک داستانهای سر کانن دویل با آن اندام لاغر و موزونش، داشته باشم.
اما این لقب را نه به خاطر ظاهرم بلکه به خاطر اتفاقی که دو سال پیش در این کشتی افتاده به من دادهاند.
این کشتی در واقع یک کشتی نسبتا بزرگ باربری مسافرتی است که قبلا در مسیر نیویورک سانتاترزا رفت و آمد میکرد و هر بار توقف کوتاهی در کریستوبال داشت. آغاز ماجرا در نیویورک و در دفتر یک کارگزار بورس شروع شد و روی عرشه همین کشتی به پایان رسید. این جریان هیجانانگیزترین اتفاقی بود که در تمام طول زندگیم تجربه کردم. هر بار پیش از آن که این داستان را تعریف کنم درباره ناپدیدشدن مرموز پیتر در دریا که یک روز قبل از حادثه اتفاق افتاد، صحبت میکنم. او پیش از ظهر با پاکت مهروموم شدهای نزدم آمد و گفت که پاکت را برایش در گاوصندوق به امانت نگه دارم. او اولین بار بود که این کار را میکرد، بنابراین طبیعی بود که کنجکاویم برانگیخته شود.
از او پرسیدم: حالا مگر چه چیزی داخل پاکت است؟
او بیدرنگ پاسخ داد: اسکناس صد دلاری.
از تعجب سوتی زدم و گفتم: صد دلار! کیف چه کسی را زدهای؟
او غرغرکنان گفت: مواظب حرف زدنتان باش. من دزد نیستم. این پول را مسافران پولداری که ساکن کابین شماره 39 هستند به من دادهاند. تازه قول دادهاند که اگر خوب از عهده کارهایشان بربیایم پول بیشتری هم به من بدهند.
«بارها بیشتر از این مبلغ هم پول داشتید اما نخواسته بودید که آن را در گاوصندوق کشتی به امانت بگذارید.»
پیتر گفت: این به خودم مربوط است. حق من است که پولم را در گاوصندوق بگذارم و برای این کار نیازی به آوردن دلیل و برهان ندارم.
یک پاکت و خودکار به او دادم. او مهماندار کابینهای خواب بود. مردک صورتی داشت شبیه روباه، دروغ نمیگویم! شش ماه پیش که تازه آمده بود، راه و رسم مهمانداری را بلد نبود و اغلب مسافرین از این بابت شاکی بودند که او بدون در زدن وارد اتاقشان میشود. اما هنگامی که قضیه جدی میشد مسافرین مسوولیت شکایتشان را به عهده نمیگرفتند و بدین ترتیب اتحادیه نمیتوانست او را اخراج و شخص دیگری را جایگزینش کند.
پیتر پاکت مهر و موم شدهاش را در پاکت دیگری قرار داد. لبه چسبناک پاکت را با آب دهان خیس کرد و در پاکت را بست. سریع روی پاکت و قبض رسیدی را که دریافت کرده بود امضاء کرد. من هم پای قبض را امضاء کرده و پاکت را درون گاوصندوق قرار دادم. معمولا هر وقت که این داستان را تعریف میکنم این نکته را نیز متذکر میشوم که گاوصندوقم کنار حسابدار دوم قرار داشت.
حسابدار دوم و سوم پشت ماشین تحریریشان مشغول کار بودند. حسابدار دوم مردی بود با سری طاس، موذی و لاغر اندام. او نتوانست از اظهارنظر در این مورد خودداری کند و گفت: «شنیدهام دیروز عصر، دو مسافر پولدار اتاق 39 آتش به پول بیزبانشان زدهاند. حتما پیتر کلی برایشان چاپلوسی کرده و به آنها گفته که در وال استریت پادو بوده، از قرار معلوم چاپلوسی برایش سود کلانی داشته.»
گفتم: من هم نمیفهمم که چرا یکدفعه پولش را در گاوصندوق میگذارد.
دیگر به پیتر و صد دلارش فکر نکردم، تا این که بعدازظهر یکی از مسافرین کابین 39 به باجهام آمد و خواست پاکتی را که در گاوصندوق داشت بگیرد. جیسون آدمی با موهایی روشن و ظاهری کاملا ساده بود. حدودا 30 ساله بود و اغلب کاپشن اسپرت میپوشید. از دیروز که به کشتی ما آمده بودند او و همکابینش پازوس به خاطر دادن انعامهای بالا لقب «دست و دل باز» گرفته بودند. کمی قبل از آن یکی از پادوها به باجهام آمد و یک اسکناس 5 دلاری را که به عنوان انعام جهت خرید سیگار از آنها دریافت کرده بود به من نشان داد.
پاکت را به جیسون دادم. او بعد از چند دقیقه دوباره برگشت. این بار پاکت پرتر از دفعه پیش بود و آن را کاملا چسبانده بود. قبض دریافت را به او دادم و پاکت را در درون گاوصندوق گذاشتم. او هنوز ایستاده بود و بدون این که لازم باشد، گفت: من دوست ندارم که مبلغ زیادی پول نقد همینطور در کابینمان پخش و پلا باشد.
«ما همیشه این نکته را به مسافران متذکر میشویم که در قبال دزدیده شدن پول یا اشیاء قیمتی از کابینهایشان هیچ مسوولیتی نداریم، آقا.» بعد ناگهان با نگرانی افزودم: البته امیدوارم این اتفاق قبلا برایتان نیفتاده باشد.
«نه، فقط امروز به طور اتفاقی چشمم به آگهیای درباره اشیاء قیمتی افتاد، بعد با خودم فکر کردم، بهتر است پولهایم را در گاوصندوق شما به امانت بگذارم.»
بعد از این که رفت، فهمیدم که ابراز بدگمانیام عاقلانه نبود، چون اگر پیتر آن پول را دزدیده بود آن را نزد من نمیگذاشت. البته اگر به جز پیتر هر مهماندار دیگری این کار را میکرد، سؤظنم تحریک نمیشد.
حسابدار دوم دوباره از پشت ماشین تحریر سرش را بلند کرد و گفت: حاضرم شرط ببندم که او بعد از دیدن دوباره پیتر این آگهی را جدی گرفته.
گفتم: حس میکنم کاسهای زیر نیم کاسه باشد.
اگرچه تنها دلیلم برای این احساس این بود که پیتر به صورتی مرموز انعامی را که از ساکنان کابین 39 گرفته بود نزدم به امانت گذاشته بود. این دلیل به نظرم کافی نمیآمد.
آن شب پیش از آن که زنگ صرف شام به صدا درآید، کمی مقابل کافه قدم زدم. جیسون و پازوس با یک مرد مسن و یک تازه عروس و داماد که با این تور ماه عسلشان را سپری میکردند درون کافه سر یک میز نشسته بودند. پازوس برایم دستی تکان داد و فورا یک صندلی را عقب کشید و مرا سر میزشان دعوت کرد. بعد مهماندار کافه را صدا کرد و خیلی خوش برخورد از من پرسید: چی میل دارید؟
با خود فکر کردم: چقدر برایم مایه میگذارد.
پازوس جوانی 30 ساله، با استخوانبندی قوی و موهای قهوهای تیره و خوشقیافه بود. او با لهجه اسپانیایی حرف میزد.
من که کنجکاو کنار آن مرد دست و دلباز نشسته بودم، گفتم: لطفا یک نوشابه خنک. طرف دیگرم تازه داماد نشسته بود. رو به من کرد و گفت: این آدمهای خوشبخت پولشان را در بازار بورس گذاشتهاند. من که هر وقت در بازار بورس سهام گذاشتم، ضرر کردم.
پازوس با صدای بلند گفت: علتش این است که در این کار تخصص ندارید، فقط همین. بعد نوشیدنی را که مهماندار سر میز آورده بود گرفت و ادامه داد: هر چه باشد دو سال در وال استریت کار نکردم که فقط حقوق بگیرم!
نام او به عنوان کارگزار بورس در لیست مسافران کشتی ثبت شده بود. او خارجی بود و قصد سفر به سانتاترزا را داشت. برایم عجیب بود که چرا ادوارد جیسون که یک تاجر آمریکایی است با تور به سانتاترزا مسافرت میکند.
با لبخند از او پرسیدم: شما هم در بورس متخصص هستید؟
نیشخندی زد و پاسخ داد: تخصص من فقط در پارچههای مبل است. حرفهام مبلمان دفتر کار و دکوراسیون است. من و پازوس با هم کار میکنیم و هر ماه ریسک میکنیم و پساندازمان را به خطر میاندازیم.
پازوس گفت: و حالا دارم به کشورم برمیگردم. میخواهم ازدواج کنم و ساکن همانجا شوم. دوستم جیسون را هم با خود میبرم. مطمئنم از کشورم خوشش خواهد آمد. مطمئنم که همانجا با یک دختر زیبای اسپانیایی ازدواج خواهد کرد. شاید برای همیشه آنجا ماندگار شود. بهتر است نوشیدنیهایمان را بخوریم و تا قبل از شام کمی قدم بزنیم.
همین که جیسون لیوانش را برداشت، انگشتان بلند و باریکش نظرم را جلب کرد.
پاسی از نیمه شب گذشته بود که برای کنترل رسیدهای کافه به آنجا رفتم. جنب و جوش بانشاطی در کافه برقرار بود و مشتریها کافه را پر کرده بودند. پازوس و جیسون آنجا نبودند. احتمالا به همین خاطر بود که پیشخدمت کافه به نظرم کسل و بیحوصله بود چون دو تا آدم لارژ را از دست داده بود.
از پیشخدمت پرسیدم: چه اتفاقی برای آقایان وال استریت افتاده؟ خبری از آنها نیست.
«راستش من هم دلم را خوش کرده بودم که آنها را ببینم.»
سپس با حالتی مرموز ادامه داد: بعد از این که شام خوردند از اینجا رفتند، اما دیشب بودند، بله، تا لحظهای که کافه باز بود اینجا بودند. امروز عصر هم دیدمشان، رفتند سینما بعد هم یک ساعتی روی عرشه نشسته بودند و تنها چیزی که خریدند سیگار بود.
با کنایه گفتم: پس بخت به پسرک سیگار فروش رو کرده.
بعد با خودم فکر کردم که شاید دست و دل بازیشان را کمی محدود کردند تا همه پولهایشان را خرج نکنند. مطمئنا آنها میدانستند که من هیچیک از چکها را وصول نکردم.
روز بعد دوباره سر و کلهشان در کافه پیدا شد و جشن مفصلی در آنجا برپا کردند. کمی بعد از ناهار پیتر به باجهام آمد و برای مسافران ویژهاش تمبر گرفت.
به او گفتم: من نگرانت هستم، چون فکر نکنم آنها اسکناس صددلاری دیگری به تو بدهند. فکر کنم کمکم دارند صرفهجویی میکنند.
غرغرکنان گفت: آنطور که فکر میکنید نیستند. بهتر است نگران من نباشید. سرتان به کار خودتان باشد. آنها مثل اکثر مردم آدمهای گدا گشنهای نیستند. چشم و دلشان سیر است و من هم پیش آنها بسیار عزیز و محترم هستم.
این آخرین بار بود که پیتر را دیدم.
فردا صبح وقتی که پسرک سیگارفروش مثل همیشه حدود ساعت 30/7 صبح بیدارم کرد، سرش را از در داخل کرد و سراسیمه گفت: باید برگردیم. یکی از مهماندارهای کابینهای خواب ناپدید شده، انگار افتاده توی دریا.
من که در حال خمیازه کشیدن بودم آن را نیمهکاره رها کرده و فورا از جا برخاستم.
«حالا کی بوده؟»
«همان مردک کوتوله، پیتر.»
مثل فنر از جا پریدم، ربدوشامبرم را پوشیدم و به سرعت روی عرشه رفتم تا با دوربین همه جا را وارسی کنم.
به سراغ کاپیتان رفتم. او در حال اصلاح کردن بود. خیلی هم جدی به نظر میرسید.
به او گفتم: پسرک سیگارفروش میگوید که پیتر از کشتی به دریا پرت شده. راست میگوید، قربان؟
کاپیتان عینکش را گذاشت و گفت: ساعت 6 وقتی بقیه مهماندارها بیدار شدند او در رختخوابش نبوده. از دیشب هم کسی او را ندیده. همه جای کشتی را هم گشتند.
کاپیتان مکثی کرد و ادامه داد: به نظر شما پیتر با کسی مشکلی نداشت؟ قتل عمدی در کار نیست؟
پاسخ دادم: دیروز وقتی پیشم آمد خیلی سرحال و خوشحال به نظر میرسید.
«فکر کنید ببینید چه کار باید بکنیم.»
نظر بیشتر مهماندارها این بود که پیتر به هیچ وجه مشکل خاص یا نگرانی نداشته و رفتارش مثل همیشه بود.
یکی از مهماندارها که نامش روبرت و از بقیه به او نزدیکتر بود نیز بر این عقیده صحه گذاشت.
«جناب کاپیتان، به نظر من او نگرانی که نداشت هیچ، از دیروز عصر که بندر را ترک کردیم خیلی هم سرحال بود. سرحال بودنش هم به خاطر مسافران کابین 39 بود.
حتی از خوشحالی این که پادویی آنها را میکرد کم مانده بود دیوانه شود.»
«کسی با او دعوا نکرده بود؟»
روبرت شانههایش را بالا انداخت و گفت: نه، کسی کاری به کارش نداشته.
«دیشب سرجایش نخوابیده بود؟»
«نه، کاپیتان. همه مهماندارها حدودا ساعت 11 خوابیدند، اما من بعد از کمی مطالعه چراغ بالای سرم را خاموش کردم. تا آن موقع که هنوز نیامده بود.»
«شما نمیدانید کجا ممکن است بوده باشد؟»
«تا ساعت نه در جلسهای بود که توسط اتحادیه مهمانداران ترتیب داده شده بود. بعد از پایان جلسه دیگر او را ندیدم.»
بعد که پرس و جو کردم فهمیدم که هیچکدام از مسافرانی که پیتر مسوول رسیدگی به امورشان بوده از بعد از شام او را ندیده بودند. البته دور از انتظار هم نبود چون معمولا خدمه بعد از این که کارهایشان را انجام میدهند به اتاقهایشان میروند. جیسون و پازوس هم از این اتفاق ناراحت به نظر میرسیدند.
ادامه دارد