کمیسر پس از این که آدرس دقیق محل جنایت را گرفت با سرعت آماده شد و لحظاتی بعد به طرف خیابان کارلین حرکت کرد. خیابانها در سکوت و خاموشی فرو رفته بود. از رفت وآمد ماشینها خبری نبود. شدت باران به حدی بود که رانندگی را سخت میکرد. کمیسر پس از نیم ساعت در مقابل ساختمان 341 خودرواش را متوقف کرد. ساختمان 341 یک ساختمان بزرگ ویلایی در انتهای خیابان کارلین بود. دو خودروی پلیس و آمبولانس در مقابل ساختمان دیده میشد و ماموران به علت باران تندی که میبارید در سایهبان جلو در ورودی پناه گرفته بودند.
کمیسر به محض این که از خودرواش پیاده شد با عجله خود را به داخل ساختمان رساند. با راهنمایی یکی از ماموران کلانتری از حیاط بزرگ و زیبای ساختمان گذشت و خود را به داخل ساختمان مجلل که به انواع و اقسام اشیای گران قیمت و ارزشمند تزیین شده بود، رساند.
در داخل سالن بزرگ چند مامور پلیس تشخیص هویت در حال بررسی و تحقیق بودند. سروان اکارت افسر تحقیق کلانتری با دیدن کمیسر جلو آمد و پس از احترام گزارش داد:
ساعت حدود 10 شب زن جوانی که خودش را روفینا معرفی میکرد با ما تماس گرفت و در حالی که وحشت زده و سراسیمه بود گفت تو را به خدا کمکم کنید. آقای هارلی را کشتند. این زن آنچنان ترسیده بود که بسختی سخن میگفت و مدت زمانی طول کشید تا توانست ماجرا را تشریح کند. ما بلافاصله به گشتیها موضوع را اعلام کردیم و آنها هم خیلی زود به محل رسیدند و متاسفانه با صحنه دلخراش قتل آقای هارلی گوتیرز که از افراد خوشنام منطقه هستند روبهرو شدند. با اعلام تایید گشتیها در مورد حادثه، ما هم خودمان را به اینجا رساندیم و تحقیقات اولیه را آغاز کردیم.
سروان اکارت افزود: آقای هارلی گوتیرز صاحب کارخانه بزرگ فیزلکس است. این کارخانه تولیدکننده کاشی و سرامیک میباشد و شهرت بسیاری دارد. متاسفانه زمانی که گشتیهای ما به محل رسیدند هیچ کمکی از دست آنها ساخته نبود چرا که آقای گوتیرز جان به جان آفرین تسلیم کرده بود.
وی یادآور شد: آقای گوتیرز 69 ساله 3 سال پیش همسر دومش را هم براثر بیماری از دست داد و از آن پس تقریبا تنها زندگی میکرد. البته گویا او مرد خوشگذران و در عین حال رفیق بازی بود و همیشه در خانهاش مهمانی به راه بوده است. علاوه بر آن وی بشدت به قمار علاقه داشته و همواره یا در خانه دوستانش و یا در همین جا بساط قمار فراهم بوده که آقای گوتیرز یک پای ثابت آن بوده است.
سروان اکارت خاطرنشان کرد: در این خانه بزرگ آقای گوتیرز همراه با مستخدمه خانه ماریا و شوهر وی جف زندگی میکردند. که البته خانه جف و همسرش ماریا در گوشه حیاط قرار داشت. ماریا کارهای خانه را انجام میداده و جف کارهای باغبانی و خرید میکرده است. جف و همسرش پس از مرگ همسر آقای گوتیرز یعنی از 2 سال پیش در اینجا مشغول به کار شدند و آن طور که بررسیهای ما نشان میدهد زن و شوهر وظیفه شناسی بوده و بسیار هم مورد علاقه آقای هارلی قرار داشتند. هر دو نفر آنها 4 روز است که برای دیدن اقوام به مرخصی رفتهاند. و در زمان وقوع حادثه در اینجا نبودهاند.
سروان اکارت همچنین توضیحاتی درخصوص زندگی هارلی و قتل او داد و عنوان کرد: آنچه که در تحقیقات اولیه متوجه شدیم، اولا مقتول با یک اسلحه ماگنوم 357 به قتل رسیده است. دوما انگیزه قاتل از ارتکاب جنایت قطعا چیزی جز سرقت بوده و به نظر میرسد که یک انتقام و تصفیه حساب شخصی باشد.
کمیسر پس از شنیدن گزارش کامل سروان اکارت از اوتشکر کرد و سپس وارد اتاق کار مقتول، محلی که جنایت در آنجا رخ داده بود شد. جسد خون آلود هارلی گوتیرز روی زمین در کنار صندلی میز کارش رو به صورت، افتاده بود. او یک پیژامه آبی رنگ و عرق گیر سفید به تن داشت که کاملا آغشته به خون بودند. جوی باریکی از خون از گلوی پیرمرد سرازیر شده بود. جای شکاف عمیقی در گردن او دیده میشد. کمیسر به دقت به بررسی جای گلوله پرداخت. شواهد نشان میداد که گلوله از فاصله بسیار نزدیک حدود یک متری شلیک شده است. چشمان مقتول نیمه باز بود و دو دستش به صورت باز در دو طرف بدنش رها شده بودند.
کمیسر پس از این که به دقت جسد هارلی را وارسی کرد به جستجو در داخل اتاق کار او پرداخت. هیچ اثری از بههم ریختگی دیده نمیشد، همه چیز ظاهرا مرتب و منظم بودند. برروی میز کار مقتول تلفن همراه، عینک، دفترچه حساب، پیپ، یک فندک طلایی رنگ و مقداری وسایل دیگر دیده میشد. همچنین یک فنجان قهوه که نیمه خالی بود نظر کمیسر را جلب کرد.
کمیسر با بررسی فنجان نیمه خالی قهوه پی برد که قهوه خیلی کهنه است و قطعا لحظاتی قبل از ارتکاب جنایت دم شده است. کمیسر پس از انجام تحقیقات و بررسیهای اولیه گوش به گزارش دکتر هاردینگ، نماینده پزشکی قانونی داد. دکتر هاردینگ که بسیار جوان و در عین حال با هوش و زیرک بود به کمیسر گفت: قطعا از زمان وقوع قتل بیشتر از 6 ساعت میگذرد. و علت اصلی مرگ هم همانطور که خودتان ملاحظه کردید شلیک گلوله به گلوی مقتول بوده است. ضمن این که به نظر میرسد لحظاتی خیلی کوتاه شاید کمتر از چند ثانیه بعد از شلیک گلوله، آقای هارلی جان سپرده است. به هر حال این گزارش اولیه من است و قطعا گزارش دقیقتر نیاز به زمان بیشتری دارد.
کمیسر از دکتر تشکر کرد و به جستجو و بررسی در داخل اتاقها پرداخت. هیچ اثری از بههم ریختگی دیده نمیشد. همه چیز کاملا مرتب و منظم بودند. کمیسر پس از این که به دقت همه جا را از نظر گذراند بسراغ زن جوان و زیبایی که 30 سال بیشتر نداشت رفت. وی کسی جز روفینا که خبر وقوع قتل آقای گوتیرز را داده بود، نبود. روفینا که وحشت زده و مضطرب بود و بدنش میلرزید به کمیسر گفت:
من 2 ماه پیش در یک مهمانی با آقای گوتیرز آشنا شدم. در آن زمان تازه از همسر سابقم جدا شده بودم. آقای گوتیرز به من ابراز علاقه میکرد و علتش را هم این طور عنوان کرد که میخواهد به من کمک کند تا سر و سامانی به وضعیت نابسامان زندگیام بدهم. آقای هارلی مرا در قسمت حسابداری شرکتش استخدام کرد و آنچنان به من ابراز محبت کرد که کاملا شیفته اخلاق و مرام او شدم. آقای هارلی واقعا به من محبت میکرد و همین کارش بود که زندگی مرا تغییر داد و امید به زندگی کردن را دوباره در من ایجاد کرد. خلاصه روز به روز علاقه ما بیشتر شد تا جایی که فراموش کردم که او از پدرم هم بزرگتر است و از این رو بود که به درخواست او برای نامزدی پاسخ مثبت دادم. آقای هارلی به من قول داد که خیلی زود مراسم ازدواج را فراهم خواهد کرد و من علیرغم اعتراض خانواده و دوستانم به قول او دل بستم. هر چند که هیچ وقت این امر تحقق نیافت. تا زمانی که زنده بود امروز و فردا کرد و اکنون هم که دیگر برای همیشه دنیا را ترک کرده است.
روفینا در مورد حادثه گفت: امشب تصمیم گرفته بودم که کار را یکسره کنم و از این بلاتکلیفی دربیایم. ساعت 8 شب بود که با هارلی تماس گرفتم و گفتم میخواهم او را ببینم. خیلی سرحال نبود. گویا شب قبل کلی پول در قمار باخته بود. با بی حوصلگی گفت امشب حال خوشی ندارد. اصرار کردم که باید او را ببینم و خواستم شام را بیرون باشیم. اما او با عصبانیت گفت حال مزاجیاش خوب نیست بماند برای یک شب دیگر. اما من اصرار کردم و وقتی اصرار مرا دید گفت باشه بیا خانه. من هم قبول کردم. قصد آمدن به اینجا را داشتم که برادرم جانسون به آپارتمانم آمد. او اصلا راضی به ارتباط من با هارلی نبود و بشدت مخالفت میکرد. حتی یکی دوبار هم با هارلی سر همین موضوع جر و بحث کرد. جانسون نگران من بود و خواست که ارتباطم را با هارلی بههم بزنم. او گفت هارلی مردی نیست که تو را خوشبخت کند. معتقد بود او هوس ران و عیاش است. اما من هرگز حرفهای او را قبول نکردم. خلاصه امشب هم کلی مرا نصیحت کرد و آخرش گفت حداقل تکلیف زندگیات را روشن کن. به برادرم گفتم همین تصمیم را هم دارم و قرار است امشب برای همیشه وضعیتم را یکسره کنم. بعد هم جانسون مرا جلوی خانه هارلی رساند و رفت. زمانیکه جانسون مرا پیاده کرد ساعت نزدیکیهای 10 شب بود. زنگ خانه را به صدا درآوردم اما کسی پاسخ نداد. از بالای دیوار نگاه کردم دیدم چراغهای ساختمان روشن است اما کسی در را باز نمیکرد. خیلی تعجب کردم. چند بار دیگر صدای زنگ را فشار دادم اما باز هم پاسخی نشنیدم. در همان لحظه ناگهان صدایی مثل صدای گلوله در تاریکی پیچید. وحشت زده در کنار دیوار پناه گرفتم. در آن ساعت شب که باران هم بشدت میبارید خیابانها خلوت و تاریک بود و چون ساختمان هارلی آخرین ساختمان بود از ترس بخودم میپیچیدم. نمیدانستم چه کار کنم. در یک لحظه صدای قدمهای تندی نظرم را جلب کرد. خودم را پشت درخت پنهان کردم. در ساختمان باز شد. سایه مردی را دیدم که هراسان و سراسیمه بیرون آمد. او یک پالتو بارانی چرمی به تن داشت. قدی بلند و هیکلی تنومند داشت. نفسم حبس شده بود. از ترس قدرت هیچ کاری را نداشتم. آن مرد نگاهی به اطراف انداخت. خوشبختانه مرا ندید. او از خیابان گذشت و چند قدم جلوتر سوار یک خودرو شورولت شد و لحظاتی بعد در میان تاریکی ناپدید شد.
با رفتن آن مرد تمام قدرتم را جمع کردم و وارد ساختمان شدم. وحشت زده خودم را به داخل ساختمان رساندم و بعد با جسد خون آلود هارلی بیچاره روبه رو شدم که در خون خود افتاده بود. صحنه وحشتناکی بود. قدرت ایستادن روی پاها را نداشتم. دقایقی طول کشید تا بهخودم آمدم و بعد هم وحشت زد و سراسیمه موضوع را به کلانتری خبر دادم. این تمام وقایعی بود که اتفاق افتاد.
زن جوان در حالی که اشک میریخت افزود: من دختر بدبختی هستم. که هیچ وقت روی خوشبختی را ندیدم و حالا هم...
کمیسر پس از یک بازجویی مفصل از او، آنچه را که اتفاق افتاده بود یک بار دیگر مرور کرد و آن گاه رو به سروان اکارت دستور دستگیری روفینا و برادرش جانسون را به جرم قتل هارلی گوتیرز صادر کرد.
کمیسر برای دستگیری قاتل 3 دلیل داشت. اگر ماجرا را به دقت بخوانید حتما متوجه خواهید شد.