مردی که منصوره تقصیر را گردن او میاندازد همان فردی است که با وی پنهانی رابطه برقرار کرده بود.
زن جوان در حالی که سرش را پایین انداخته است، داستان زندگیاش را با روزهای خوش بعد از ازدواج شروع میکند: «اوایل ازدواجشوهرم را خیلی دوست داشتم، هرچند افغانی بود و به خاطر همین مساله به من خرده میگرفتند به زندگیام علاقهمند بودم
. مدتی که گذشت رفتار شوهرم هم عوض شد. او مشروب میخورد و با زنان دیگر رابطه داشت. هر وقت وارد خانه میشد و من به مستیاش اعتراض میکردم با عصبانیت کتکم میزد.»
بدرفتاریهای شوهر، منصوره را در تنگنا قرار داد، اما برای فرار از بنبست راهی اشتباه را در پیش گرفت؛ رابطه نامشروع. او در حالی که صدایش به سختی به گوش میرسد، میگوید: «بدرفتاریهای شوهرم باعث شده بود دیگر او را دوست نداشته باشم به همین دلیل با جواد رابطه برقرار کردم. میخواستم خودم را از آن شرایط بد روحی نجات بدهم. اشتباه بزرگی انجام دادم و با این کارم زندگیام را سیاه کردم.»
وقتی از منصوره درباره نحوه آشناییاش با جواد میپرسم دست مشت کردهاش را به پا میکوبد، دوباره سرش را پایین میاندازد و میگوید: «چند ماه قبل از قتل بود که با جواد آشنا شدم. او همسایه مادرشوهرم بود. چند بار مرا تعقیب کرده و من به او گفته بودم همسر و فرزند دارم اما او دستبردار نبود تا این که رابطه ما شکل گرفت. نباید همه تقصیرها گردن من بیفتد خود جواد هم مقصر بود او با این که میدانست متاهل هستم برای رسیدن به خواستهاش آنقدر به مزاحمتهایش ادامه داد تا این که بالاخره در آن شرایط بد روحی تسلیم شدم.»
منصوره لابهلای حرفهایش این جمله را تکرار میکند که دلش برای دخترش تنگ شده است و آرزو دارد دوباره در کنار او زندگی کند. او بعد از گفتن این جملهها همانطور که نیمنگاهی به جواد که در حال بیرون رفتن از دادگاه است، میاندازد، میگوید: «هر وقت شوهرم در خانه نبود من به جواد خبر میدادم و او به منزلم میآمد. جواد به درددلهایم گوش میکرد و سنگ صبورم بود، من احساس میکردم حضور او برایم یک نعمت است. آن روزها به این فکر نمیکردم که چه اشتباه بزرگی مرتکب میشوم.»
منصوره نفس عمیقی میکشد. با دستانش خیسی چشمها را پاک میکند و درباره روز قتل توضیح میدهد: « شب حادثه جواد به خانه ما آمد. قرار نبود شوهرم به منزل بیاید اما برگشت و جواد خودش را مخفی کرد. خیلی ترسیده بودم. نفسم بند آمده بود. وقتی شوهرم وارد اتاق شد، در خروجی را نیمه باز گذاشتم و از جواد خواستم خانهام را ترک کند. گفتم شوهرم اگر تو را ببیند، حتما هر دوی ما را خواهد کشت.»
در آن لحظات پردلهره و در آستانه فاش شدن رازی بزرگ جواد حاضر نشد حرفهای منصوره را گوش کند و با رفتارش اوضاع را وخیمتر کرد. متهم میگوید: «جواد قبول نکرد از خانه بیرون برود، او در زیر پله خودش را پنهان کرد. دقایقی بعد شوهرم خوابید، جواد هنوز در خانه بود. قلیان آماده کردم و در زیر پله مشغول قلیانکشی شدیم تا این که بوی آن همسرم را بیدار کرد.»
در این لحظه بود که جنایت کلید خورد. مرد جوان که با دیدن غریبه در خانهاش شوکه شده بود به سمت او رفت. جواد برای فرار از حادثه ادعا کرد دزد است و موفق به سرقت نشده و اگر او را ببخشند دیگر به آنجا نمیآید، ولی شوهر منصوره ادعای او را باور نکرد و دعوا شروع شد. زن جوان میگوید: «در این هنگام جواد از من چاقو خواست من از ترسم به حرف او گوش کردم و چاقو به وی دادم، اما خودم هیچ ضربهای به شوهرم نزدم.»
در نهایت شوهر منصوره از پا درآمد، اما زن و مرد متهم جسد را رها نکردند: «باید از شر جنازه خلاص میشدیم، جواد جسد را به پارکی در مسعودیه برد و آتش زد تا شناسایی نشود.»
مدتها بعد از قتل و شناسایی هویت قربانی منصوره دستگیر شد، او که تا پیش از این اسرار مرگ همسرش را برملا نکرده بود، در اداره آگاهی حقایق را افشا کرد. از او میپرسم اگر بیگناه است، چرا همان موقع موضوع را به پلیس اطلاع نداد. منصوره در حالی که با دستبند فلزیاش بازی میکند، میگوید: «من قصد نداشتم با جواد همکاری کنم، اما تهدیدم کرده بود اگر به حرفش گوش ندهم، دخترم مهسا را اذیت میکند به همین خاطر هم در برابرش تسلیم شدم.»
18 سال حبس. یک عمر است.
وقتی محکومیتم تمام شود دیگر پیر شدهام.
من از سر نادانی با جواد رابطه برقرار کردم اگر آن زمان از عاقبت کارم
خبر داشتم هرگز به این مرد روی خوش نشان نمیدادم.
الان چارهای نیست باید 18 سال تمام در زندان بمانم من را به جرم
معاونت در قتل و پنهان کردن ادله جرم محکوم کردهاند
در نهایت دو متهم به زندان افتادند و پرونده اتهامیشان در دادسرای جنایی تهران به جریان افتاد و صدور قرار مجرمیت و کیفرخواست، آن دو را پای میز محاکمه کشاند. منصوره اکنون در شرایطی ادعا میکند در قتل شوهرش بیگناه است که همدست او جرمش را قبول کرده و گفته در این جنایت تنها نبوده است. زن جوان میگوید: «جواد دروغ میگوید من در کشتن شوهرم هیچ نقشی نداشتم. من شوهرم را دوست داشتم، حتی حاضر شدم به خاطر او به افغانستان بروم اما وقتی به من خیانت کرد رابطه ما تیره شد با این وجود به مرگش راضی نبودم و نمیخواستم او کشته شود.»
منصوره که میداند باید سالهای زیادی را پشت میلههای زندان بماند در این هنگام به گریه میافتد و درباره حکمی که برایش صادر شده است، توضیح میدهد: «18 سال حبس. یک عمر است. وقتی محکومیتم تمام شود دیگر پیر شدهام.
من از سر نادانی با جواد رابطه برقرار کردم اگر آن زمان از عاقبت کارم خبر داشتم هرگز به این مرد روی خوش نشان نمیدادم. الان چارهای نیست باید 18 سال تمام در زندان بمانم من را به جرم معاونت در قتل و پنهان کردن ادله جرم محکوم کردهاند البته به خاطر رابطه نامشروع هم به 99 ضربه شلاق محکوم شدهام که آن را هم باید تحمل کنم. این را هم بگویم که وضع جواد بدتر است او را به قصاص محکوم کردهاند. پدر و مادر شوهرم میگویند او باید اعدام شود و حاضر به گذشت نیستند.»
منصوره دوباره اشکهایش را پاک میکند، نفس عمیقی میکشد و دور و اطراف را برانداز میکند. همین که حواسش دوباره جمع شد آخرین سوال را که همان پرسش همیشگی است میپرسم و زن جوان اشتباههایی را که به این جنایت منجر شد مرور میکند: «اول از همه شوهرم اشتباه کرد. من او را دوست داشتم ولی وی به من خیانت کرد.
ضمن این که مشروب میخورد و همین موضوع باعث بداخلاقیاش شده بود. بعد از آن من باید برای برگرداندن زندگیام به شرایط سابق بیشتر تلاش میکردم شاید کمکاری من بود که موجب میشد رفتار همسرم روز به روز بدتر شود. اشتباه بعدی را جواد انجام داد او نباید برای برقراری رابطه با زنی متاهل پافشاری میکرد اینجور رابطهها همیشه به قتل یا اتفاقهای بد دیگری میانجامد و نافرجام است.»
متهم بعد از مقصر دانستن دیگران سراغ اشتباه خودش میرود و میگوید: «من هم نباید به رابطه با جواد تن میدادم راه دادن او به خانهام بزرگترین اشتباهی بود که مرتکب شدم و حالا باید تاوانش را پس بدهم من به همه زنهایی که با شوهرانشان اختلاف دارند توصیه میکنم اول سعی کنند زندگیشان را حفظ کنند اما اگر نتوانستند طلاق برای این روزها است و خیانت هیچ دردی را دوا و مشکلی را حل نمیکند.»
حالا وقت خداحافظی رسیده است. من از دادگاه بیرون میآیم و منصوره به همراه محافظش راهی زندان میشود تا تاوان گناه سنگین و جرم بزرگش را پس بدهد.
داوود ابوالحسنی