حدیدهچی که از شاگردان شهید آیتالله سعیدی است. پس از شهادت ایشان در سال 1349 به مبارزه و تبلیغ خود علیه رژیم شاه شدت میبخشد و سرانجام در سال 1352 توسط ساواک دستگیر میشود. در کمیته` مشترک به همراه دخترش «رضوانه» شدیدترین شکنجهها را تحمل کرده و به سختی بیمار میشود و زمانی که امیدی به زندهماندنش نیست، در سال 1354 از زندان آزاد میشود.
پس از آزادی از زندان، با کمک شهید محمد منتظری از کشور خارج و فعالیتهای مبارزاتی خود را در سوریه و لبنان تحت نظر شهید چمران ادامه داد. وی در پایگاههای نظامی واقع در مرز لبنان و سوریه آموزشهای رزمی و چریکی را طی کرد و در بسیاری از فعالیتهای مبارزان درخارج از کشور شرکت فعال داشت.
خانم دباغ پس از هجرت امام به پاریس، در سال 1357 به خیل یاران ایشان پیوست و وظایف اندرونی بیت امام را برعهده گرفت. او در خارج از کشور، با عناوین خواهر دباغ، خواهر زینت احمدی نیلی و خواهر طاهره شناخته میشد. وی به همراه آقایان محتشمیپور و دعایی به مدت 2ماه در زمان تبعید حضرت امام در نجف اشرف، خدمت امام بود و بعد از هجرت امام خمینی به فرانسه به عنوان پلیس زن در منزل امام فعالیت میکرد.
وی پس از انقلاب یکی از مؤسسین سپاه پاسداران انقلاب اسلامی بود و به عنوان اولین فرمانده سپاه منطقه غرب کشور مسوولیت سپاه همدان را برعهده گرفت همچنین ایشان بعد از پیروزی انقلاب اسلامی مسوولیتهای مهم دیگری هم را به عهده داشتند از جمله مسوولیت بسیج خواهران کل کشور، دو دوره نمایندگی مجلس شورای اسلامی و...
خانم دباغ در دیماه سال 1367 به عنوان عضوی از نمایندگان اعزامی امام خمینی برای ابلاغ پیام حضرت امام به گورباچف انتخاب شد.
در این سفر تاریخی، آیتالله جوادی آملی، خانم دباغ و محمدجواد اردشیر لاریجانی به عنوان نمایندگان امام، نامه ایشان را به گورباچف ابلاغ کردند.
دباغ آن روزها را سختترین روزهای عمر خود میداند. باید گفت: گورباچف که هنگام استقبال ما نیامده بود، هنگام خداحافظی تا پایین پلهها به بدرقه آمد.
خانم دباغ در خصوص انتساب دو اسم فامیل به ایشان میگوید: فامیلی شوهر من«دباغ» است و فامیلی خودم «حدیدهچی.» چون پدر و پدر بزرگ و جدمان آهنگر بودند.
من به دلیل (آزادمردی و توجه به خواستههای همسر)، که شوهرم از این دو نکته کاملاً برخوردار بود، یعنی هم به خواستههایم بسیار توجه داشت و هم مرا برای انجام کارهای مختلف آزاد گذاشته بود، احساس میکردم که ایشان دین بزرگی به گردنم دارد و اگر قرار است در تاریخ اسمی باقی بماند باید با نام ایشان باشد نه با نام خودم. به همین دلیل هم خودم را به اسم خواهر دباغ معرفی میکردم.
خانم دباغ از سن حدود بیست و نه، سی سالگی وارد مبازره شدهاند میافزایند: خواستند ببینند شهامت و شجاعتم تا چه اندازه است و در مشکلات تا چه حد میتوانم ایستادگی داشته باشم، کارهایی را به من واگذار کردند که شاید حتی برای خیلی از مردها وحشت آور بود.
به دلیل عشقی که به امام داشتم و تنفری که در ذره ذرههای وجودم نسبت به خانواده پهلوی بود، هیچ وقت به خودم اجازه نمیدادم احساس ترس یا رعب و وحشتی برایم پیش بیاید.
وی درباره یکی از خاطرات خود میافزاید: مدت زمان طولانیای مسوولیت پیدا کرده بودم در خیابان زعفرانیه مقابل کاخ سعدآباد مینشستم و بقچه نون و پنیری داشتم و گدایی میکردم و آمد و رفت ماشینهای سلطنتی را کنترل میکردم. اینها از عهده هر خانمی برنمی آید و خودم هم وقتی یادم میافتد وحشت میکنم. زمانی که گواهینامه گرفته بودم، چهار نفر از برادران مبارز را با پیکان به زاهدان بردم و تحویل فردی دادم که اینها را از مرز رد کنند.
این چهار نفر، چادر سر کردند و پوشیه زدند من هم رانندگی میکردم. به هر پاسگاهی که در مسیر میرسیدیم باور کنید که صدای قلبم را خودم میشنیدم و اینها همه بستگی به این دارد که انسان چقدر به هدفش عشق بورزد و به آن اعتقاد داشته باشد.