(بنابراین به نظر رسید افراط محمدرضا در کمونیسمستیزی به خطر جلب اطمینان واشنگتن و لندن بود تا آنها مطمئن شوند که در ایران سنگر مستحکمی در برابر نفوذ کمونیسم وجود دارد.)
شاهی که تاریخ مصرفش سر آمده بود!
در منابع تاریخی به نشانههایی از این امر برمیخوریم که شاه همه زندگی خود را در دست تدبیر و رضایت آمریکا میدانست و در امور مملکتی و حتی شخصی و خانوادگی با سفرای آمریکایی مقیم ایران مشورت مینمود که نمونهای از آن را با هم میخوانیم:
(محمدرضا به عدهای از خبرنگاران حاضر در فرودگاه گفت که به علت خستگی برای استراحت کوتاهی به مصر میرود و پس از بهبودی مراجعت خواهد کرد. اما همه ما میدانستیم که آن طور نیست و ما دیگر به ایران بازنخواهیم گشت. بعدا محمدرضا در اسوان به انورسادات رئیسجمهور فقید مصر در حضور ما گفت که تاریخ مصرف او به سر آمده بود و آمریکاییها و پسرعموی انگلیسیشان او را مثل یک دستمال مصرف شده دور انداختند...!)»
بیوفایی، بیوفایی؛ دل من از ...
در این اواخر انگار شاه قدری عاقلانهتر به مسائل و اتفاقات پیرامون مینگریست و بعضا میتوانست واقعبینانهتر حوادث جاری مملکت را ارزیابی نماید.
در این راستا نصیحت شاهانه و گلایه از اربابان قدیم و بیوفایان امروزی نیز خواندنی است:
(محمدرضا که بینهایت از بیوفایی آمریکاییان و ناسپاسی آنها به یک دوست صادق و صمیمی ناراضی بود، به کیسینجر گفت: «سرنوشت من مسلما درس عبرتی برای سایر رهبران خاورمیانه و کشورهای جهان سوم خواهد شد تا به ایالات متحده دل نبندند.... » من نمیخواهم زحمات آقای کیسینجر در مسافرت شاه به آمریکا را نادیده بگیرم، اما همین آقای کیسینجر هم سهمی از ثروت محمدرضا و در واقع ثروت ما خانواده شاه را به یغما برد.)
کتاب: دخترم فرح، نوشته فریده دیبا مادر فرح پهلوی زن محمدرضا شاه، انتشارات بهآفرین