پُستخانه

کد خبر: ۲۳۵۶۱۴

رحیم طاهری از حسن‌آباد فشافویه: دل سماورِ خانه جوش می‌زد، دل من اما شور! دل اون پر زِ آهک و گچ بود، دل من پر زِ آرزوهای دور! حرف اون، حرف جوشش و قُل‌قُل، حرف من از سرنوشتی کور! سهم اون تاب و تبِ افزون، سهم من از این همه، یک گور! نمی‌دونم چرا نمی‌تونم نه شعر بگم، نه سجع و نه حتی مثل سایر بروبچ چاردیواری یه مطلب خوب و مفید. خلاصه که من و سماورِ خونه یه وجه اشتراکهای عمده‌ای با هم داریم. اون هم مثل من همیشه دلِ پُری داره. یعنی هر گاه که تبش می‌ره بالا، فوراً جوش می‌آره و به قُل‌قُل می‌افته. درست مثل من که وقتی جوش می‌آرم به قال قالِ بیصدا می‌افتم. ای کاش دل ما آدمها هم به قد دریا بود تا غم و غصه‌هامون توش گم می‌شد...

رحیم جان، قند و عسل و شکرپنیر کتابخونه فشافویه!! بابا عزیز دل برادر، این که می‌گن دل به قد و وسعت دریا، تو کتابای ادبیه، وسعت فکر و ذهن خیلی بیشتر از دریای دله. یه تست تلقین بزن، یه آزمایش کناره‌گیری از غم و غصه بکن، اصلا چن تا کتاب علمی درباره کارکرد مغز و اینا از اون قفسه‌های کنار دستت وردار و دقیق و درست بخونشون، دستت می‌آد که آدم چه کارها که نمی‌تونه با خودش بکنه.

سیده ساجده موسوی 17 ساله از خُمام: ...احوال حسامی اینا؟ خوبی نقل و نبات مادر؟ اَه... اَه... اَه... اصلا نمی‌خوام باهات حرف بزنم. تو خجالت نمی‌کشی؟ نه، واقعاً خجالت نمی‌کشی؟ آخه جاش بود بگی عکستون رو چاپ می‌کنم به شرطها و شروطها؟ اگه حتی به اندازه اپسیلنی خجالت می‌کشی، بقیه‌ش رو بخون: اون قدیم ندیمااااا که تو هنوز تو گهواره‌ت تاب می‌خوردی و مادربزرگ گرامی واسه‌ت قصه بز زنگوله پا رو تعریف می‌کرد، اون موقع که هنوز صفحه بروبچه‌ها مشتریهای خاص خودش رو داشت (دور و بر سال 82)، ما داشتیم خودمون رو واسه این صفحه هلاک می‌کردیم، نامه پشت نامه و... اون موقع این بابای ما چقدر پول تمبر داد؟! حالا پست نکن، کِی پست کن! اون آقا پستیه دیگه می‌دونست چرا سر و کله‌مون دوباره پیدا شده! تازه، ما رو بگو! به خیالمون داشتیم واسه آینده سرمایه‌گذاری می‌کردیم! اما نمی‌دونستیم تا چند سال دیگه، باید یه ماه یه ماه تو نوبت بمونیم و بشمریم ببینیم چند تا نامه دیگه باید بفرستیم تا عکسمون چاپ شه. تو به جای این‌که بیای یه شماره رو به بروبچه‌های باسابقه این صفحه اختصاص بدی و عکس همه‌شون رو یه‌باره با هم بزنی تا بدونن دوستهای ناشناخته اون سالهاشون کیا بودن، داری یه دیوار محکم و بزرگ (بی‌رودرواسی بگم؟: حسادت) بین جدید و قدیم می‌کشی. نچ... نچ... نچ! بیشتر از اینا ازت انتظار داشتم... اصلا ولش کن. ما رو با صفحه بروبچه‌ها چه کار؟!

پس به قول شاعر: بسه، بسه، انتظار، بسه! حبه نبات پدر، همه دنیا رو بگردی از من و خواجه حافظ شیرازی خجالتی‌تر پیدا نمی‌کنی؛ بیا خودم بهت تضمین می‌دم با سود هفتاد درصد!! بعدشم، اون زمونا که مادربزرگ ما زنده بود قصه گفتن بلد نبود! اگه خودت رو هلاک کردی، باید بری سراغ پاسخگوی همون زمونا که این هفته یه نامه می‌اومد به دستش هفته بعد، خوب بود یا بد، قوی یا ضعیف چاپ شده بود! دوره جدید تعریف جدید پیدا کرده، ابتکارات جدیدتری شکل گرفته و اصول تازه‌تری برای چاپ نامه و عکس بروبچ برقرار شده. بروبچ هم از این شیوه استقبال کرد‌ن و برای همین دیگه باید از این ماه تا اون ماه منتظر چاپ نامه‌ت بشی. نمی‌شه کسی نامه نوشتن رو فراموش کنه و بعد بیاد گله کنه که پس ما چی؛ می‌شه انصافاً؟ با این حال، صمیمیان، نشمیل، فرخی، دردمندیها، عرض شود خدمت سرکار... همین علیرضای ماهری، و بقیه‌ای که الان حضور ذهن ندارم، همه از قدیمیها هستن و گمون نکنم هیچ دیواری جز کیفیت و پیوستگی ببینن. ما هم برای چاپ عکس همین دو نکته رو ملاک قرار دادیم. با این حال، در خونه بروبچ به روی همه قدیمیها و جدیدیها! کوچکها و بزرگها، و غیره و ذلک و هکذا بازه، به شرط چاقوی کیفیت.

مهسا کوچولو: ...ولی خیلی کیف کردم، توی یه شماره سه تا مطلبم با اسمهای مختلف چاپ شد.

ولی من بیشتر کیف کردم! چون یک: این خودش نشون می‌ده که پاسخگو به کیفیت و موضوع مطالب توجه می‌کنه نه به اسمها؛ دو: این خودش نشون می‌ده ماه هیچ وقت برای همیشه پشت ابر نمی‌مونه؛ و سه: این خودش نشون می‌ده که با زرنگبازی می‌شه یکی دو بار به یه جاهایی رسید (حالا کجاها؟ از مغازه کناری بپرس!)، ولی وقتی برملا شد یا ادامه یافت...؟ (سه تا جواب واسه سه تا مطلبت!)

فرهاد ممی‌پور: ...موبایل مسافر کنار دست من زنگ خورد. گفت: «الو... الو... صدات نمی‌یاد؟!» این، یکی از عجیبترین سوالهایی بود که تا به حال شنیده بودم...

و یکی از عجیبترین نامه‌هایی که تا به حال خونده بودم!! (گفتی به چه موجوداتی تشبیه شد‌ن؟ هااااان؟ صدات نمی‌یاد!! می‌گی از کدوم کشور...؟ الو... ببینم، می‌دونی الان ما کجاییم؟ ای باباااااا... تو دیگه چرا فرهاد جان؟)

زیر آلاچیق: تقدیم به تو که وقتی زبان می‌گشایی، رگهای فروبسته‌ی هزار پرسش بی‌امانم را پاسخ می‌گویی و هجوم بی‌امان نفسهایت، دفتر پر برگ ندانسته‌های اندیشه‌ام را صفحه به صفحه بر باد می‌دهد. ای آشنا! با من سخن بگو.

با یک همچین توصیفاتی، برای شنیدن سخنان این آشنا، لطفاً به بهشت زهرا قطعه مربوط به «کشته شدگان در ایکی ثانیه» مراجعه بفرمایید!! با تشکر از قتلِ بدونِ خین و خینریزی شما! (به جای گوش هم، بفرمایید این زبان را که از حلقومش در آمده و کف دستش گذاشته شده، نزد خود نگاه دارید: تقدیم به خود خودتان! به کسی دیگه ندیهااااااا...!)

ناشناس از یه جایی: ...شما که داری تو روزنامه جام‌جم کار می‌کنی می‌خواستم اسم یکی رو برای من پیدا کنی. می‌دونم که برای شما کاری نداره. راستش می‌خواستم نویسنده ضمیمه نسل صفحه کافه کاغذی رو بهم بگی که می‌دونم بهونه میاری و همکارت رو لو نمی‌دی، اما حداقل سنش رو که می‌تونی بگی. آخه این کافه ما رو گذاشته سر کار به ما می‌گه 17 سالشه. من نمی‌دونم این کی می‌خواد 18 ساله بشه. خواهش می‌کنم خواهش یه نسل سومی رو رد نکنید وگرنه دلم خیلی می‌شکنه و ناراحت می‌شم بعدش هم افسرده می‌شم بعد هم معتاد می‌شم و...

ای بابا... الان یه جوری شده که باباهه به بچه‌ش می‌گه مشقات رو نوشتی؟ بچه‌هه می‌ره معتاد می‌شه!! یه ترفند تازه‌ای، یه راه جدیدی، یه تهدید خلاقانه‌ای، چیزی، کاری... اعتیاد که دیگه دِمُده شده بابا. بعدشم، ما یه همسایه داریم 170 ساله، ولی 180 ساله که اندازه یه بچه 7 ساله‌س!! عیب داره؟ اینا بهونه‌ست؟ نه، می‌خوام بدونم بهونه‌ست؟ دِ... باز می‌گه بهونه‌س! دِ...

فاطمه بابایی از اهواز: از این‌که جواب نامه قبلی‌ام را آن‌قدر مختصر و مفید دادی و فقط نامم را در آن پستخانه سبزرنگ نوشتی ممنونم. از این‌که نامه‌ام را وسط صفحه چاپ کردی و من را کلی ذوقمرگ کردی بیشتر ممنونم. خیلی خوشحال شدم. تک تک سلولهای بدنم خوشحال شدند. الانم تک تک سلولهای بدنم دارند از تو تشکر می‌کنند! از این‌که نوشته بودید ممکن است تعداد صفحات را کم کنند بسیااااااار زیاد ناراحت شدم. امیدوارم این اتفاق نیفتد! به همین دلیل این جملات را خطاب به مسوولان جام‌جم می‌نویسم: جام‌جمی‌های محترم، روزنامه فرصتی است برای آگاهی؛ آگاهی روزانه و زنده. فرصتی است برای ارتباط؛ ارتباط با خواننده با مردم، با پیر و جوان، برای گفتن و نه گفت‌وگوی یکطرفه! اما نمی‌دانم چرا گاهی این‌قدر به حرف زدن عادت می‌کنیم که انگار دیگر گوشی برای شنیدن نداریم. برای من دانشجو که تمام زندگی‌ام با خواندن می‌گذرد ، فرصتهای کوچک حرف زدن، غنیمتی بس بزرگ است. حتی اگر این فرصت به اندازه یک چاردیواری دو صفحه‌ای باشد. و حتی اگر به کوچکی خانه بروبچه‌ها باشد. من الان دو سال است که هر هفته جام‌جم را می‌خرم و می‌خوانم فقط به خاطر ضمیمه چاردیواری و فقط به خاطر دو صفحه بروبچه‌ها. فقط به این دلیل که این‌جا جایی است که گوشی برای شنیدن حرفهای ما پیدا می‌شود. ما به اندازه یک روزنامه کامل می‌خوانیم و به اندازه دو صفحه کوچک حرف می‌زنیم! این معنی یک ارتباط زنده را نمی‌دهد؟ این جمعیت انبوهی که هر روز به تعدادشان اضافه می‌شود ارزش دو صفحه از ضمیمه را برای چاپ شدن حرفهایشان ندارند؟ چرا باید این فرصت از آنها گرفته بشود و این ارتباط دوطرفه قطع شود؟

پاسخگوی مورد نظر اخراج شد، لطفاً مجدداً شماره‌گیری نفرمایید!! مدیر مسوول مورد نظر فرمودند: ای مار در آستین، ای استکبار جهانی، ای ندون چی رو کجا کی چاپ کن وگرنه پس چی؟ ها؟!

یمنا 17 ساله از مشهد: اینم یه پیام 30 حرفی: «باز نبینم بیای نامه‌هامو تلفیق کنی‌ها!...»

خودت بشمار ببین چن تاست: «ای به چشم! این دفعه خلاصه‌ش کردم‌ها، خوبه؟!!( »ممنون از اون همه پاچه‌خواری. می‌بینی چقدر از اون پاچه‌خواریها چاپ شد؟ اندازه 30 حرف و خرده‌ایش!)

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها