حسین کعبی: وقتی فیگو را در جام جهانی زدم....
نیما باز هم به دویدن ادامه داد تا به پلهها رسید و شروع کرد پلهها را دوتا یکی بالا رفتن! آذر هم با وجود تنگی نفسی که همیشه داشت، نفهمید از کجا این همه نیرو به دست آورده و به دنبال پسرش از پلهها بالا رفت تا بالاخره پشت در سالن مراقبتهای ویژه روی نیمکت تقریبا از حال رفت. لحظهای چشمانش را باز کرد و دید نیما چطور با بیتابی از شیشه بالای در داخل سالن را نگاه میکند. پرستاری با لباس سراسر سفید خارج شد و نیما به ناچار خودش را کنار کشید، سفیدی لباس و مقنعهاش چشمان آذر را میآزرد. نفهمید چرا؟ ... او که همیشه از رنگ سفید خوشش میآمد! پرستار خطاب به هر دوی آنها پرسید:
مریض شما هستند آقایی که الان از اورژانس آوردند؟
مادر و پسر همزمان پاسخ مثبت دادند! و نیما زودتر از مادرش از او حال پدرش را پرسید. جواب دلبخواهی نشنیدند:
امیدتون به خدا باشه! انشاءالله حالشون خوب میشه!
در همان حال نگاهش روی صورت آذر خیره ماند و گفت:
شما که حالتون از مریضتون بدتره...! خانومشون هستین؟
آذر سرش را پایین گرفت و زیر لب بله آهستهای گفت که خودش هم به زور شنید!
نیما پرسید:
امکان داره اجازه بدین ما بریم تو؟
و جواب شنید:
نه جانم! کارهای لازم رو دارن براشون انجام میدن... شما بهتره به مادرتون برسین! درسته دیگه، مادرتون هستن؟
نیما بلهای گفت و تشکر کرد. پرستار از یک پیشخدمت خواست تا لیوانی شربقند برای آذر بیاورد و باز از نیما سوال کرد:
فشارخون که ندارن؟
و جواب شنید:
نخیر! فشارشون بیشتر اوقات پایینه!
آذر به این مکالمه گوش داد و با تعجب زیادی از خودش پرسید: «نیما از کجا میداند اغلب اوقات فشارم پایینه؟! خدایا این بچهها چقدر مسوول و مهربانند! منو بگو که فکر میکنم این منم که مواظب همشونم! نگو اونا دارن منو میپان!!» شربت قند را آوردند و نیما آن را به مادرش خوراند. لرزش دستهای آذر نمیگذاشت خودش لیوان را در دستش بگیرد! کمی که حالش بهتر شد از پسرش پرسید:
نیما جان پرسیدی دکتر مختصص تو بیمارستان هست یا نه؟
مامان جان چه سوالهای عجیبی میپرسین! مگه میشه دکتر متخصص قلب تو بیمارستان نباشه؟... اونم اینجا که مخصوص بیمارهای قلبیه!
آخه امروز اول فروردینه! روز عیده! اگه متخصص تو بیمارستان باشه، یعنی این که خدا خیلی داره کمکمون میکنه... یاد مکالمه چند دقیقه پیش او با پرستار افتاد و با خودش گفت: «انگار باز هم یادم رفت چقدر بزرگ شده... دارم دلداریش میدم! من که دیدم ایرج بیهوش شده... حتما نیما هم دیده و به روی خودش نمیآره!»
نیمساعتی گذشت. نیما هر چند دقیقه یک بار از کنار مادرش بلند میشد و از شیشه بالای در نگاهی به داخل سالن میانداخت. آذر از او پرسید:
چیزی میبینی مادر؟
فعلا که همه فقط دارن میدون!
در سالن باز شد، نیما خودش را عقب کشید. پرستاری با لباس و مقنعه سورمهای بیرون آمد. نیما از او پرسید:
خانوم پرستار! حال آقای رحمتی... پدرم... چطوره؟
آذر هم که از جا بلند شده و کنار آنها ایستاده بود، پرسش پسرش را این طور ادامه داد:
فقط به ما بگین زنده میمونه؟
پرستار نگاهی به هر دوی آنها انداخت و جواب داد:
من که دکتر نیستم خانوم! تازه دکتر هم نمیتونه جواب این سوال رو بده! بهتره حرفاتونو با اون دکتر اصلی بزنین!
در حال گفتن جمله آخری سرش را رو به بالا برد و بعد هم در حال دور شدن از آنها گفت:
همه چیزو از اون بخواین و ناامید هم نباشین!
آذر افسرده و مایوس به جای خود برگشت.
سالهاست که حرفامو فقط با اون میزنم... دردهایی که تو دلمه هیچ کس جز اون نمیفهمه! پناهی به غیر از خودش ندارم... راستی چرا اینطوری شد؟ ایرج که روحیه خوبی داشت! اون که هیچ چیزو جدی نمیگرفت... اون که پریشونی و ناامیدی من و بچههارو تو تمام این سالها به مسخره میگرفت... حالا میفهمم که تمام این مدت داشته نقش بازی میکرده! در واقع همه چیزو تو خودش میریخته... و حالا همین فشارها... همین نگرانیها و دلواپسیها به این روزش انداخته! خدایا یعنی چه اتفاقی افتاد؟ امروز صبح دوباره چه صحبتهایی بین اون و این مردک... شده؟ همش تقصیر اونه! مگه دستم بهش نرسه!
مامان! باز داری با خودت حرف میزنی؟
هم با خودم... هم با خدا!
مامان! بابا خوب میشه... بهت قول میدم... تا آخرین لحظهای که من کنارش بودم، بهوش بود... این علامت خوبیه! مگه نه؟
آذرش سرش را به دیوار تکیه داد و در جواب پسرش فقط آه بلندی کشید... نیما داشت او را فریب میداد یا به نوعی از یاس دورش میساخت. کاری که در تمام این سالها، او و شوهرش در مورد اطرافیانشان انجام میدادند؛ منتها هر کدام با روشی جداگانه! او خودش دیده بود ایرج بیهوش شده! حرفی نزد و اجازه داد پسر نکتهسنج و مهربانش فکر کند در آرام کردن مادرش موفق شده. پرستار دیگری از سالن بیرون آمد و رو به آذر کرد و پرسید:
خانوم رحمتی شما هستید؟
دستپاچه جواب داد:
بلهبله... چی شده خانوم؟
چیزی نشده! همراه من بیاین! باید فرمهای مخصوص را پر کنید! همسرتون چند روزی تو این بخش مهمان ما هستن! نفس حبس شدهاش را بیرون داد و به دنبال پرستار راه افتاد. در همان حال برگشت و به نیما گفت:
تو همین جا بمون مادر! ممکنه کاری پیش بیاد یا کسی بیاد!
آخه شما حالتون خوب نیست!
من چیزیم نیست... خاطرت جمع باشه!
پرستار هم دنبال حرف آذر را گرفت و گفت:
جای دوری نمیریم آقا... من مواظبشون هستم!
انگار یک دفعه همه مردم دنیا خوب و مهربان شده بودند! ای کاش این یک خیال نبود... ای کاش تو دنیا، آدمایی مثل گرگانی متولد نمیشدند... ای کاش آدمها بیشتر همدیگر را میفهمیدند...
بعد از پر کردن فرمها میتونین تشریف ببرین منزل!
برم منزل؟ کجا برم؟ مگه میتونم تو خونه آروم بگیرم... حالا که بعد از این همه سال انگار تازه شوهرمو دیدم... چه جوری جای خالیشو تو خونه تاب بیارم؟ نخیر من بدون ایرج از اینجا پامو بیرون نمیذارم!
وقتی دوباره جلوی سالن مراقبتهای ویژه رسید، برادر و خواهر همسرش و برادر خودش را دید. میدانست پیدایشان میشود. روز اول عید همیشه برای تبریک سال نو تلفن میزدند و بعد میآمدند خانهشان! خوب بقیه جریان معلوم بود! به نزدیکشان که رسید، سوزشی در سینهاش دوید و بیاختیار به گریه افتاد... برادرش به سراغش آمد، سرش را در آغوش گرفت و آرامآرام به پشتش زد و گذاشت تا آذر خوب خودش را سبک کند. نیما با عمه و عمویش حرف میزد و گویا داشت اتفاقات آن روز را برایشان تعریف میکرد. حتما او هم این طوری سبک میشد. اشک تو چشمهای هر دو خواهر و برادر پر بود، ولی معلوم بود بسختی خود را کنترل میکردند. آذر میدانست آنها دارند رعایت حال او و پسرش را میکنند. طوری که صدایش به گوش خودش هم نمیرسید:
پس اینطور... این همه سال داشتی نقش بازی میکردی! و من احمق هم فکر میکردم چیزی حالیت نیست... چطوری تونستی اینقدر تو خودت بریزی که حتی منم نفهمم درونت چی میگذره؟ منی که خیلی ادعای توجه به تو و بچههامو داشتم... این عاقبتو برای خودم پیشبینی میکردم، ولی برای تو نه! چقدر ازت دور شده بودم... اون روز که اون دستهگل خوشگل وحشی رو از کوه برام آوردی، چقدر بیاعتنایی کردم و از دستت عصبی شدم و خیلی وقتهای دیگه! حالا میخوام جبران کنم! دیگه حتی یک لحظه هم ازت دور نمیشم! نمیتونن منو از این جا بیرون کنن! باید وقتی دوباره چشماتو باز میکنی خودم کنارت باشم! بچهها؟ باز هم داری اونها رو بهانه قرار میدی؟ اونا دیگه بچه نیستند ایرج جان! مدتهاست که بزرگ شدند...! من و تو اینو نفهمیدیم! شاید هم تو فهمیدی و من نه! اونقدر غرق مشکلاتشون بودم که نفهمیدم کی بزرگ شدن!...
دستی را بر شانهاش احساس کرد. سرش را برگرداند و پرستار بخش را دید که نگاه پرمهرش را به او دوخته بود:
ببخشید خانوم رحمتی! ولی دیگه باید برین!
ولی اگر چشمهاشو باز کنه و کسی کنارش نباشه، خیلی ناراحت میشه!
ما این جا هستیم خانوم! همه این مریضهایی که میبینید و اینجا خوابیدن مثل شوهر شما کس و کار دارن! ولی نمیشه همشون این جا بمونن که!
آخه مریض ما فرق میکنه... معلوم نیست کی به هوش میآد....
نه عزیزم! این طور نیست! ما این جا الان دو تا دیگه مریض مثل ایشون داریم! خدا همشونو شفا بده... بهتره برین خونه و براشون دعا کنین!
اصرار بیشتر از این جایز نبود. آذر از جا برخاست و به دنبال پرستار روانه شد تا به در سالن برسند. چند بار سرش را برگرداند و ایرج را که همانطور آرام خوابیده بود، نگاه کرد. وقتی از آنجا خارج شد در جواب بقیه که میپرسیدند چه شد، فقط سرش را به چپ و راست تکان داد و روی نیمکت از حال رفت. پس از چند لحظهای که باز با خوراندن آب قند و ماساژ شانهها چشمانش را باز کرد، رو به پسرش کرد و گفت:
نیما جان تو با بقیه برو! مواظب نوشا هم باش! من این جا میمونم...
اصرار نیما و برادرش و خواهر و برادر شوهرش هیچ اثری نداشت. آنها رفتند و آذر ماند.
***
مامان! مامان!
از خواب پرید:
جانم! چیه؟ تویی نیما جان؟! کی اومدی؟
همین الان رسیدم! مامان خواهش میکنم تا من برم یک سری به بابا بزنم راه بیفت بریم خونه! امروز چهار روزه که این جایی! نه یه غذای حسابی خوردی، نه یه خواب درست و حسابی کرد! مریض میشی! از پا میافتی! فکرشو بکن... بعدا که بابا بیاد خونه کی باید ازش پرستاری کنه؟
بیاد خونه؟ با پای خودش میآد؟ با صندلی چرخدار میآد؟ چه طوری؟... کسی که این همه وقت بیهوش باشه اصلا میتونه بیاد خونه؟...
مامان! باز چی داری با خودت میگی. راستی آقای گرگانی هم دوباره تماس گرفت! از شنیدن خبر سکته بابا خیلی ناراحت شد!
فکر کرد پسرش گفت آقای گرگانی!... آقای گرگانی ناراحت شد؟ خدایا این مرد چرا راحتشان نمیگذارد؟
شنیدی مامان؟
آره شنیدم!
مریم شجاعی
حسین کعبی: وقتی فیگو را در جام جهانی زدم....