حسین کعبی: وقتی فیگو را در جام جهانی زدم....
به عنوان نخستین پرسش بفرمایید چرا تئوریهایی که مرتبط با انقلاب هستند، قادر به تحلیل انقلاب اسلامی ایران نیستند؟
نکته بسیار مهم راجع به تئوریهای مربوط به انقلاب و تبیین انقلاب اسلامیاین است که تئوریهای مربوط به انقلاب، قادر به تحلیل و تبیین انقلاب اسلامینیستند.
این که چرا از چنین توانی برخوردار نبودند، نیاز به یک مقدمه است، این که آیا اساساً ما میتوانیم یک تئوری عام و جهانشمول تولید کنیم که بتواند هر انقلابی که اتفاق میافتد را تبیین علمیکند یا این که اساساً چنین تئوری عامی وجود ندارد.
معمولاً تئوریهایی که از سالهای پس از جنگ جهانی دوم درباره تحلیل شورشهای اجتماعی و انقلابات ارائه شدهاند، دعوی عمومیت دارند و معتقدند هر انقلابی را میتوان با کاربست این تئوریها تجزیه و تحلیل کرد؛ اما این مشکل وجود دارد که اساساً نمیتوان در باب انقلاب که یک پدیده بسیار پیچیدهای است تئوری عامی بیان کرد که در هر مورد و مصداقی بتواند آن پدیده را تحلیل کند. حتی این تئوریها نمیتوانند انقلابهای اروپایی را تحلیل کنند، چه برسد به انقلاباتی که در جهان سوم اتفاق میافتاد و در فرهنگ و بافت زبانی دیگری ظهور میکرد.
مشکل این تئوریها برخاسته از این بود که تئوریها در پارادایم نوسازی شکل گرفته بود. پس از جنگ جهانی دوم، اندیشه غالب در بحثهای سیاسی، نظریههای نوسازی یا تک خطی است. به این معنا که همه کشورها در حال عبور از وضعیت سنتی به وضعیت مدرن هستند. جوامع در چنین شرایطی از الگوهای سنتی، فاصله گرفته و به سمت زندگی جدید گام برمیدارند.
در این روند، دین که برج و باروی جهان سنتی است، تحت تأثیر این روند به حاشیه میرود و نقش مهمی در تحولات دوره جدید ندارد. این پارادایم سبب میشد تئوریهایی که در باب انقلاب تولید میشد، آگاهانه از نقش دین در تحولات چشم بپوشانند و با حواله کردن آن به حاشیه زندگی، جایی برای آن در رخدادهای سیاسی باز نکنند. طبیعی بود مذهب که در خلق آن نقش بسیار مهمی داشت، قابلیت تحلیل پیدا نکند.
به عبارت دیگر، انقلاب اسلامی ایران بر خلاف پارادایم گفته شده، دعوی بازگشت به سنت، از جمله مذهب را داشت و خواستار بازآفرینی نقش تاریخی آن در زندگی سیاسی جدید بود و این چیزی بود که در بافت فرهنگی و زبانی ایران شیعی شکل میگرفت و طبیعی بود تئوریهایی که در بافت و فرهنگ دیگری شکل گرفته بودند، قادر به تبیین این انقلاب نمیشدند.
این سخن، اشاره به گفته دانیل لرنر دارد. او معتقد است هر تئوری که در بافت و فرهنگ خاصی تولید میشود، توانایی برای درک و تبیین پدیدهای در فرهنگ و بافت دیگری ندارد.
اگر بخواهیم صورتبندی مجملی در باب تئوریهای انقلاب ارائه کنیم، چه صورت بندی میتوان ارائه کرد؟
به طور کلی میتوان گفت ما با 2 دسته از تئوریها در پارادایم گفته شده، روبهرو هستیم: یک، نظریهها و تئوریهای کلاسیک انقلاب که بیشتر اشاره به تئوریهای مارکس و دورکیم دارد. در این دسته از نظریهها، اساساً دین در وضعیت مدرن، نه تنها به حاشیه رفته، بلکه بشدت بیخاصیت است. دین در بحثهای مارکس، روبنای تحولات است و ابزاری برای سرکوب طبقه محروم که در فرجام، در انقلاب سوسیالیستی، حذف خواهد شد، چون در وضعیت سوسیالیستی، دولتی وجود ندارد تا برای توجیه سرکوب و سلطه خویش از دین استفاده کند.
در نظریه دورکیم، دین تنها در شرایط سنتی که روابط افراد، ساده و مکانیکی بود، کارکرد مهمی داشت، اما در شرایط جدید که روابط بین افراد و نهادها، پیچیدهتر و ارگانیک شده، دین، کارکردی برای انسجام این رفتارها و کارکردها ندارد و نهادهای مدنی به جای دین، چنین کارکردی را به انجام میرسانند.
امام خمینی واجد خصایص کاریزماتیک بسیاری بود که بلاواسطه مردم را به سمت انقلاب دعوت میکرد
در وضعیت سنتی، دین در واقع رابطه ساده افراد را با هم سازماندهی میکند، اما همین که روابط ارگانی شده، چنین توانایی را ندارد.
دین از نظر دورکیم، شبیه آب انبارهای قدیم است که در دوره گذشته، واجد کارکرد بود، اما در شرایطی که لوله کشی شده، فاقد کارکرد است. یعنی میخواهد بگوید دین، پدیده خوبی است، ولی به درد شرایط سنتی میخورد نه مدرن.
دسته دوم از تئوریها، تئوریهای جدید انقلاب است که اینها عمدتاً متأثر از تفکر لیبرالیستی است؛ به این معنا که سیاست در شرایط مدرن، سکولاریزه میشود و دین به حاشیه میرود. پ
س در هر دو دسته از نظریهها، دین نقشی در تحولات اجتماعی ندارد و این مساله یا پیش فرض، مانع عمدهای در تحلیل انقلاب اسلامی در ذیل تئوریهای غربی بود و این چیزی بود که بعدها خانم تدا اسکاچپول و میشل فوکو در گفتگوهای خود درباره انقلاب اسلامی بدان اشاره کردند.
با توجه به دینی بودن این انقلاب، شما در مجموع چه ویژگیهای متمایزی برای این انقلاب قائل هستید؟
مهمترین ویژگی انقلاب این است که دین یا مذهب در سامانه ایدئولوژیک انقلاب، نقش مهمی دارد و در تأسیس نظام برآمده از آن هم، از نقش مهمی برخوردار است. به سخن دیگر، مذهب هم در خلق انقلاب و هم در بنیان نظام سیاسی پس از انقلاب، نقش وافری داشته است.
وقوع این انقلاب با چنین ویژگیای از نظر برخی، آنچنان اهمیت داشت که با وقوع آن معتقد شدند تفکر اسلامی، وارد دوره جدید شده است. زکی میلاد از این دوره که به العصرالحدیث تعبیر میکند و آن را از دوره معاصر جدا میسازد، معتقد است با وقوع انقلاب اسلامی، روند تفکر عمومی در جهان اسلام، دچار تغییرات اساسی شده است. از نظر او، تفکر اسلامی در دوره معاصر دارای ویژگیهایی بود که در دوره جدید، آن ویژگیها تغییر یافتند.
برای مثال، او میگوید تفکر اسلامی در دوره معاصر در انزوا به سر میبرد، دچار کلی گویی و ابهامات زیادی شده است، اما پس از انقلاب، این تفکر از عزلت به حضور، از حاشیه به متن آمد و با درگیر شدن در الزامات عمل، جزییتر شد و بالاخره این که تفکر اسلامی از سنتگرایی به سمت نوگرایی گام برداشت و این چیزی است که با انقلاب مذهبی ایران رخ داد و سیر تفکر را در کلیت جهان اسلام به هم ریخت.
از این رو، انقلاب اسلامی ایران علاوه بر مشکلاتی که در تئوریهای سیاسی و اجتماعی جهان غرب به وجود آورد، در کلیت جهان اسلام نیز منشأ تحولات عمدهای شد که این بعد از انقلاب، کمتر مورد توجه تحلیلگران انقلاب اسلامی قرار گرفته است.
دومین ویژگی انقلاب اسلامی، فقدان خشونت یا ضعف خشونت در انقلاب ایران بود. برخلاف انقلابهای دیگر که کشتارهای بیرحمانه از طرفین گرفته میشود، این انقلاب با کمترین تلفات به پیروزی رسید. از یک سو، ارتش سریع به بدنه انقلاب پیوست و توان سرکوبگری نظام را از میان برد.
از طرف دیگر، به دلیل مذهبی بودن انقلاب و رعایت جنبههای شرعی و اخلاقی، مبارزه شکل خشونتآمیز و غیراخلاقی پیدا نکرد. مبارزه، ماهیتی تودهای و غیرمسلحانه داشت و انقلاب، تنها بر دوش تودهها به پیروزی رسید.
سومین ویژگی این انقلاب که نباید از آن غفلت کرد، رهبری این انقلاب است. بدون تردید، اگر به جای امام خمینی(ره) فرد دیگری رهبری انقلاب را به عهده داشت، این انقلاب قادر نبود به پیروزی برسد. امام خمینی(ره) گذشته از اقتداری که از نحوه مرجعیت دینی در فضای سنتی ایران داشت، واجد خصایص فرهمندی و کاریزماتیک بسیاری بود که بلاواسطه، همه مردم و نهادهای مدنی را به سمت شوراندن دعوت میکرد.
او توانسته بود فاصله زمانی میان رخدادهای اصیل اسلامی در دهه آخر 56 شمسی را بردارد و مفاهیم دینی و تاریخی را در شرایط جدید بازسازی کند.
به عنوان مثال، امام(ره) با برداشتن فاصله زمانی میان سال 57 و 61 هجری، در عمل مردم را به اصحاب امام حسین(ع) و شاه را به جای یزید مینشاند و با عاشورایی کردن نهضت اسلامی، آنان را به کارگزاران تاریخ در امتداد عاشورا تبدیل میکند.
عباس لشگری
حسین کعبی: وقتی فیگو را در جام جهانی زدم....