حسین کعبی: وقتی فیگو را در جام جهانی زدم....
نمیخواست حرفهای مهم بزند و تحول ایجاد کند و از موضع بالا مخاطب را نصیحت و برایش تعیین تکلیف کند. عبدالرضا کاهانی کارگردان جوان «بیست» در این فیلم به جای اینکه برای تئوریهای فکری شخصی داستانسازی کند، سعی کرده بود تا آنجا که میشود بدون ادعا، با دقت بالا و توجه قابل تحسین به جزئیات، داستانسرایی کند. تفاوت داستانسازی و داستانسرایی مثل تفاوت شعر یافتنی و شعر بافتنی است. شعر بافتن یک کار مهارتی و دست بالا فکری صرف است و کاملا اکتسابی. عشق و ذوق و شایستگی ذاتی در آن نقشی ندارد. اما شعر سرودن یا شعر یافتنی کار هر کسی نیست. احساس ناب میخواهد، سلیقه خوب، قریحه زیبا و از همه مهمتر عشق. آموختنی نیست. شهودی است؛ کشف کردنی و رسیدنی. یا همان وصولی.
خیلی از صحنههای فیلم میتوانستند از اینکه هستند بهتر باشند یعنی در واقع فیلم آن اندازه قدرتمند نیست که بتوانیم ادعا کنیم هر چیزی همان طور است که باید باشد و همه چیز سر جای خودش است. اما با این وجود هیچ چیز هم آن طور اشتباه کار نشده که اذیت کند و به دل ننشیند. «بیست» فیلم ساده و خوبی است و در بعضی از صحنهها خیلی سرحال و بامزه. آن هم به بهانههای خیلیخیلی ساده مثل یک جاقلمی یا یک لیوان که چند میلیمتر جابهجا شدنشان اعصاب سلیمانی (پرویز پرستویی)، صاحب تالار پذیرایی را به هم میریزد و عصبانیت بامزهاش به بهترین وجه، اسباب خنده تماشاگر را فراهم میآورد.
«بیست» همانطور که کاهانی در مصاحبهاش گفته بود قصد ستارهسازی ندارد. حتی به نظر میرسد از این هم فراتر، قصد قهرمانسازی هم ندارد. این یکی از مهمترین نقاط قوت فیلم است. نه اینکه ستارهسازی و قهرمانسازی از اصل و اساس اشتباه باشد و عیب و نقص؛ بلکه چون این داستان باید همینطور روایت میشد. لطف این جمع صمیمی و خودمانی که همه یک درد مشترک دارند (از کار بیکار نشدن) با هم و در یک سطح بودنشان است نه اینکه یکی از بقیه بهتر باشد و مهمتر و خونش رنگینتر. قهرمان این قصه همان صمیمیت حاکم بر فضای سخت و غمبار و پر از اضطراب و درد کارگری است و همان امید مشترک به اتفاقی که در طول آن بیست روز میبایست رخ دهد تا این خانواده دوست داشتنی از هم نپاشد و پایدار بماند. جالب است که شخصیتها همه تقریبا به یک اندازه سمپاتیک هستند و تقریبا همهشان را به یک اندازه دوست داریم. از هیچ کدام هم بدمان نمیآید و هیچ کدام قرار نیست نقش ضد قهرمان را بازی کنند تا در نتیجه کشمکش دیگران با او داستان پیش برود و آخر سر یک طرف بر طرف دیگر پیروز شود. همان رئیس وسواسی و عبوس و بیماری که با تردیدش نسبت به ادامه دادن کار در تالار، همه را نگران کرد و گره داستان را به وجود آورد، خودش هم در پایان با تردیدش نسبت به فروش تالار همه را از نگرانی در میآورد و گره را میگشاید. حتی قضیه ازدواج فیروزه و بیژن هم که یکی از عوامل مؤثر در تصمیم نهایی سلیمانی است، با از خودگذشتگی خود او و دروغی که به فیروزه میگوید (اینکه دلش پیش او نیست)، قطعی میشود و به سرانجام میرسد. با این حال باز هم نمیتوان گفت شخصیت اصلی داستان یا همان قهرمان آن سلیمانی است. او هم مثل بقیه است و در کنار آنها؛ منتها به دلیل جایگاه ریاستش بیشتر مرکز توجه قرار گرفته است.
یکی دیگر از محاسن فیلم، عنوان آن است. معلوم نیست چرا خیلیها فکر میکنند اگر اسم فیلمشان دهان پرکن، عجیب و غریب، خاص، پیچیده و یا شاعرانه باشد بهتر میتوانند تأثیرگذار باشند. در حالی که قضیه کاملا برعکس است. هر چه عنوان سادهتر باشد انتظار کمتری در مخاطب ایجاد میکند و خیال او را هم از این بابت راحت میکند که نیامده سینما که نصیحت و موعظه بشود، متأثر شود و یا حرفهای گنده نه بزرگ بشنود. بهترین کارگردانهای دنیا وقتی در مورد پیام یک صحنه از فیلمشان هم سؤال میشود طفره میروند و خود را به نادانی میزنند چه برسد به اینکه بخواهند خودشان پیشدستی کنند و با انتخاب عنوانهای پرادعا قبل از تماشای فیلم برای مخاطبشان پیشزمینه ایجاد کنند و او را به بدترین شکل ممکن با اثر خود مواجه سازند. عبدالرضا کاهانی، کارگردان جوان و خوش ذوق ما این آموزه را خوب یاد گرفته و به کار بسته است. وقتی از او درباره عنوان فیلمش پرسیدند گفت: «اسمهای پیچیده دوست ندارم انتخاب کنم. چون 20 روز زمان بود، بیست را انتخاب کردم.»
آزاد جعفری
حسین کعبی: وقتی فیگو را در جام جهانی زدم....