خاطرات یک خبر نگار جنایی

جنون سرعت

اسفند سال 1371 بود که با پرونده مرگ دلخراش مرد 48 ساله‌ای به نام قاسم روبه‌رو شدم. این مرد در یک تصادف خونین جان سپرده بود و راننده خاطی ناجوانمردانه پس از برخورد با قاسم بدون این که به او کمک کند از معرکه گریخته بود. به دنبال شکایت خانواده قاسم برای شناسایی و دستگیری راننده فراری کارآگاهان اداره یک اداره آگاهی تحقیقات گسترده‌ای را آغاز کردند. تنها سرنخ کارآگاهان تنها یک گلف قرمز رنگ بود که شاهدان در شب حادثه در محل تصادف دیده بودند. تحقیقات کارآگاهان برای شناسایی راننده خاطی که جنون سرعت داشت بیش از سه هفته به طول انجامید.
کد خبر: ۲۳۴۵۵۸

آنچه که در پی می‌خوانید برگی از این پرونده است.

ساعت 8 شب 9 اسفند‌ سال 1371، قاسم پس از پشت سر گذاشتن یک روز سخت کاری عازم خانه است. او هنگام عبور از عرض خیابان ناگهان سایه یک اتومبیل را که با سرعت جنون‌آمیزی در حرکت است، در میان تاریکی می‌بیند. تا می‌خواهد به خودش بیاید ناگهان چشمانش سیاهی می‌رود و لحظاتی بعد نقش زمین می‌‌شود.

در آن ساعت شب زمستانی خیابان خلوت و کم تردد بود. با این حال تعدادی از همسایگان بیرون می‌آیند و به کمک قاسم می‌شتابند. آنها با عجله قاسم را روانه بیمارستان می‌کنند. اما شدت جراحات به قدری است که قاسم دقایقی بعد از انتقال به بیمارستان جان می‌سپارد. موضوع تصادف خونین و مرگ قاسم به کلانتری محل اطلاع داده می‌شود و لحظاتی بعد ماموران کلانتری در محل حاضر و پس از انجام تحقیقات اولیه با دستور بازپرس جنایی پرونده به اداره آگاهی ارجاع داده می‌شود و کارآگاهان زبده شعبه یک اداره آگاهی تحقیقات برای شناسایی و دستگیری راننده فراری را آغاز می‌کنند.

کارآگاهان بلافاصله در محل حادثه حاضر و به تحقیق و پرس و جو از شاهدان حادثه می‌پردازند. اظهارات شهود ماجرا، حکایت از آن دارد که خودروی فراری یک خودرو گلف قرمز‌رنگ بوده که اطراف آن زه‌کشی شده و موتور آن صدای بسیار زیادی داشته است به طوری که توجه همسایگان را در آن ساعت نسبت به خود جلب کرده بود.

کارآگاهان پس از تحقیقات و بازجویی گسترده از شاهدان ماجرا به جستجو در محل پرداختند تا شاید ردی از خودروی گلفقرمز‌رنگ پیدا کنند. در این میان یکی از همسایه‌ها اظهار داشت که جوانی را می‌شناسد که در محل، گلف قرمز رنگ اسپرت بسیار زیبایی دارد که گاهی اوقات با سرعت در خیابان ویراژ می‌دهد. وی می‌افزاید: این مرد جوان به نام مسعود علاقه زیادی به خودرویش داشته و برای زیبایی آن هزینه هنگفتی را متحمل شده و در عین حال عاشق سرعت است.

با اظهارات این شاهد کارآگاهان بلافاصله تحقیقات مفصلی را برای شناسایی و دستگیری مسعود آغاز می‌کنند. آنها ساعتی بعد محل زندگی مسعود را شناسایی و برای بررسی و تحقیق به جلوی منزل او می‌روند. همان زمان که کارآگاهان خود را به محل زندگی مسعود می‌رسانند متوجه می‌شوند مسعود در خانه و خودرویش در حیاط منزل پارک شده است.

کارآگاهان در همان جلوی منزل مسعود را تحت بازجویی قرار می‌دهند. مسعود مودبانه به سوالات کارآگاهان پاسخ می‌دهد. او می‌گوید: اصلا در آن ساعتی که تصادف رخ داده وی در کرج بوده است.

وی برای ادعای اظهارات خود چند نفر از دوستانش را معرفی می‌کند و می‌افزاید: در آن روز با 3 نفر از دوستانم در مهرشهر بودم و شب را هم در آنجا سپری کردم.

کارآگاهان از او می‌خواهند که خودرویش را برای بررسی در اختیار آنها قرار دهد. مسعود همین کار را انجام می‌دهد. کارآگاهان در بررسی و تحقیق از خودرو هیچ‌گونه آثار تصادفی را در خودرو نمی‌بینند. از طرفی نه خودرو مجهز به زه‌کشی بود و نه موتور آن صدای وحشتناکی داشت. لذا آنها از زاویه دیگری به بررسی پرونده این تصادف خونین می‌پردازند.

سرعت زیاد راننده، زه‌کشی خودرو، موتور پر سر و صدا که ظاهرا تقویت شده است، کارآگاهان را به این شک می‌اندازد که بایستی استفاده خاصی از این اتومبیل می‌شده است و آیا این خودرو نمی‌توانسته یک خودروی مسابقه‌ای باشد و صدای زیادی که از لوله‌های آن خارج می‌شده ناشی از موتور تقویت‌شده آن باشد.

با این گمان کارآگاهان بلافاصله تحقیقات خود را معطوف به این امر می‌کنند. کارآگاهان با مراجعه به فدراسیون اتومبیل‌رانی، مشخصات اتومبیل را در اختیار مسوولان فدراسیون فوق قرار می‌دهند و پس از یک بررسی گسترده بالاخره پی می‌برند که خودروی گلف با این مشخصات قطعا در مسابقات یا تمرینات رالی اتومبیل شرکت می‌کند. از این‌رو آنها بلافاصله مالکان خودرو را شناسایی و به سراغ صاحبان آنها می‌روند.

کارآگاهان پس از یک تحقیقات ضربتی بالاخره به مالک یکی از آنها به نام کامبیز مشکوک می‌شوند.

وی مدعی می‌گردد که خودرویش را به صورت قولنامه‌ای به شخصی به نام سهراب فروخته است. کارآگاهان بلافاصله به سراغ سهراب می‌روند. کارآگاهان با بررسی خودرو سهراب متوجه ضرب‌خوردگی بر روی گلگیر و تعویض جلو پنجره خودرو می‌شوند.

از موارد دیگری که شک کارآگاهان را برمی‌انگیزد، وجود زه‌های پهن در اطراف خودرو می‌باشد و از همه مهم‌تر صدای بلند موتور آن بود که دیگر شک کارآگاهان را به یقین تبدیل می‌کند. لذا بلافاصله سهراب را دستگیر و تحت بازجویی قرار می‌دهند. اما سهراب در بازجویی مدعی می‌گردد که در تاریخ تصادف، خودرو را در اختیار نداشته و دو هفته بیشتر نیست که آن را به صورت قولنامه‌ای از کامبیز خریداری کرده است.

سهراب برای اثبات اظهارات خود دلایلی را ارائه می‌دهد. کارآگاهان که مطمئن می‌شوند در زمان تصادف، سهراب خودرو را در اختیار نداشت، مجددا به سراغ کامبیز می‌روند. اما درمی‌یابند وی به نقطه نامعلومی گریخته وهیچکس از او اطلاعی ندارد.

کارآگاهان جستجو برای یافتن کامبیز را آغاز می‌کنند تا این که پس از 3 روز تحقیق و بررسی درمی‌یابند وی به یکی از شهرهای شمال گریخته است.

کارآگاهان بلافاصله عازم شمال کشور شده و جستجو برای یافتن کامبیز را آغاز می‌کنند. اما خیلی زود درمی‌یابند که وی شبانه از آنجا گریخته است. ماموران دوباره به تهران بازگشته و تعقیب و مراقبت برای دستگیری کامبیز را آغاز می‌کنند. بالاخره وی را هنگامی که قصد مسافرت به تبریز را داشت در فرودگاه دستگیر می‌کنند.

کامبیز پس از دستگیری به اداره آگاهی انتقال مییابد و تحت بازجویی قرار می‌گیرد. این‌بار کامبیز که چاره‌ای جز اعتراف نمی‌بیند، پرده از آن تصادف خونین کنار می‌زند.

وی در قسمتی از اعترافات خود می‌گوید: آن شب تازه خودرو را از تعمیرگاه گرفته بودم، چون می‌خواستم به سراغ یکی از دوستانم بروم و دیر شده بود با سرعت رانندگی می‌کردم. از طرفی می‌خواستم خودرو را هم امتحان کنم. نزدیک خیابان 24 متری بودم که ناگهان یک خودروی جیپ جلویم پیچید. خواستم با آن برخورد نکنم، فرمان را چرخاندم. چون سرعت خودرویم زیاد بود، نتوانستم آن را کنترل کنم. خودرو به منتهی الیه خیابان چرخید و با آن مرد بیچاره که قصد عبور از خیابان را داشت برخورد کرد.

وقتی با آن مرد برخورد کردم و او نقش زمین شد آنچنان وحشت‌زده شده بودم که تمام بدنم می‌لرزید. تا لحظه‌ای گیج و منگ بودم و فکر می‌کردم خواب می‌بینم. حتی از خودرو هم پیاده شدم تا به او کمک کنم. اما از ترس گرفتار‌شدن و از آنجا که چند نفر رهگذر به کمک او رفتند، از معرکه گریختم. بعد از این حادثه خواب و خوراک نداشتم. وجدانم در عذاب بود، بعد هم که بررسی کردم و پی بردم آن مرد مرده است، از ترسم خودرو را زیر قیمت به سهراب فروختم. اما از آنجا که هیچ وقت ماه زیر ابر نمی‌ماند، بالاخره لو رفتم.

کامبیز در حالی که بشدت اشک می‌ریخت در آخرین جملات اعترافات خود گفت: من اشتباه کردم. شاید اگر همان لحظه به کمک آن مرد بیچاره رفته بودم و او را زودتر به بیمارستان می‌رساندم، الان او زنده بود و من هم این‌گونه دچار عذاب وجدان نمی‌شدم.

با اعتراف کامبیز پرده از راز این تصادف خونین کنار زده شد و کامبیز روانه زندان گردید.

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها