زنی که می‌خواست زنده بماند - این ماجرا؛

شب طولانی

نویسنده: بریس والتون قسمت پایانی مترجم: سهراب برازش
کد خبر: ۲۳۴۵۵۵

خلاصه قسمت اول

کلود باردن با دست مجروح به پمپ بنزینی می‌رود و متصدی آنجا را وادار می‌کند که تمام پول‌های صندوق را به او بدهد و سرانجام با شلیک گلوله‌ای مرد را از پای در می‌آورد. همین‌که می‌خواهد فرار کند با زنی به نام لیزا برخورد می‌کند که بی‌هیچ فریاد و ترسی نظاره‌گر اوست. برای این‌که پلیس بویی از قضیه نبرد تصمیم دارد او را هم بکشد و هر دوی آنها را در چاه بیندازد، اما لیزا او را متقاعد می‌کند که فعلا از کشتنش دست بردارد و او را همراهش ببرد. به این ترتیب لیزا باردن را سوار اتومبیلش می‌کند و با هم از پمپ بنزین دور می‌شوند. باردن که یک دستش زخمی و بسیار خسته است سعی دارد در برابر خواب مقاومت کند. پایان داستان را در این شماره می‌خوانیم.

لیزا پرسید: این‌طور که پیداست می‌خواهید به زحمت خودتان را بیدار نگه دارید.

باردن گفت: همین‌طور است.

- چون به من اعتماد ندارید، مگر نه؟ من‌هم انتظار ندارم که به من اعتماد کنید.

«راست می‌گویید. متاسفانه نمی‌توانم به شما اعتماد کامل بکنم.»

«اگر همه چیز را راجع به من می‌دانستید، شاید راحت‌تر می‌توانستید اعتماد کنید، اما اگر برایتان توضیح هم بدهم باز به من اعتماد نخواهید کرد. پس فایده‌‌ای ندارد.»

«همین‌طور است. فایده‌ای ندارد.»

باردن گردنش را ماساژ داد و انگشتانش را روی چشمانش که از فرط خستگی می‌سوخت گذاشت و فشار داد. حس کرد سرش دارد منفجر می‌شود.

«داخل داشبورد قرص هست. می‌توانید بخورید. من لازمشان ندارم.»

او قرص را برداشت و نگاهی به آن کرد. اتیکت نداشت و نوشته‌هایش پاک شده بود. آن را دوباره سرجایش گذاشت و گفت: از کجا معلوم که قرص سردرد باشد؟

«مطمئن باشید قرص سردرد است.»

باردن گفت: «شاید قرص خواب باشد.»

زن گفت: برای ثابت کردن به شما می‌توانم یکی از آنها را بخورم.

اتومبیل همچنان به تکان‌های منظم که همچون گهواره‌ای او را به خواب می‌برد ادامه می‌داد. گرمای مطبوع او را به خود فرو برده بود و صدای قیژ قیژ لاستیک‌ها روی آسفالت خیس در گوشش می‌پیچید. نه اتومبیلی و نه مسافری. اتومبیل آنها تنها اتومبیلی بود که در این مسیر مسحورکننده به پیش می‌راند. سرش باز به جلو خم شد. برای چندمین بار سرش را بالا گرفت و چشمانش را مالید.

تابلویی را دید که روی آن کیلومتر 16 نوشته شده بود. گفت: به خروجی بعدی که رسیدیم، به داخل جاده قدیمی بپیچید.

«اما این مسیر سریع‌تر است.»

«گفتم بپیچید. آن مسیر پر دست‌انداز است و باعث می‌شود که خوابم بپرد.»

زن شانه‌هایش را بالا انداخت و گفت: خوشحال می‌شدم اگر کمی بیشتر به من اطمینان می‌کردید. البته حق هم دارید اعتماد نکنید.

«همین‌طور است. چه دلیلی دارد که به شما اعتماد کنم.»

لیزا به خیابانی که باریک و پر از پیچ و دست‌انداز بود پیچید. دست‌اندازها باعث شد که خواب از سر باردن بپرد. حال احساس بهتری داشت. حتی از درد دستش راضی هم بود، چون نمی‌گذاشت خوابش ببرد.

از کنار تابلوی نئونی گذشتند که رویش نوشته شده بود: «متل دریمز اتاق خالی.»

لیزا به طور محسوسی سرعتش را کم کرد و نگاه پرمعنایی به تابلو انداخت.

باردن چانه‌اش را به سینه‌اش فشرد و دندان‌هایش را محکم روی هم گذاشت و دست راستش را روی بازوی زخمی‌اش قرار داد.

لیزا پرسید: خیلی درد می‌کند؟ منظورم این است که بدتر شده؟

او گفت: خوب معلومه.

«شاید عفونت کرده باشد. بهتر است توقف کنیم و کاری انجام دهیم.»

«فردا یک کاری برایش می‌کنم.»

«می‌توانیم توقف کنیم تا من از داروخانه دارو بخرم و...»

باردن با لحنی خسته گفت: نه.

«تا اینجا که به پلیس برخورد نکردیم. حتما پلیس تصور کرده که شما از قسمت جنوبی فرار کرده‌اید، این‌طور نیست؟»

«‌نمی‌دانم.»

زن رادیو را روشن کرد، اما آنتن نمی‌داد.

«بهتر نیست به یک متل برویم؟ فقط برای چند ساعت. کمی استراحت می‌کنیم، من هم زخم‌تان را پانسمان می‌کنم.»

«نه، لازم نیست.»

باردن احساس کرد که لحن لیزا چنان است که گویی دوباره اندکی هیجان و امید در او پدیدار گشته.

آیا واقعا چنین بود؟

نه. او فقط می‌خواست کمی بیشتر زنده بماند. فقط همین. شاید می‌توانست دل باردن را به رحم بیاورد.

صحبت کردن می‌توانست مانع خوابیدنش بشود.

ناگهان به جلو خم شد و پرسید: «راجع به چی حرف بزنیم؟» بعد به دیوارهای تاریک و نمناک تونلی که از آن عبور می‌کردند نگاه کرد.

به نظر می‌رسید زن به سوالش فکر می‌کند. سپس گفت: آنجا چطور بود؟

«زندان را می‌گویید؟ اگر آدم دنبال امنیت باشد جای بدی نیست. خیلی‌ها آنجا را دوست دارند. حتی دوست دارند تمام عمرشان را در آنجا بگذرانند. آرزوشان این است که آنجا بمانند. مثلا همانهایی که با من فلنگ را بستند، می‌دانید چرا فرار کردند؟ چون بعد از آزادی دوباره دستگیر می‌شوند و حبس بیشتری را باید تحمل کنند. خیلی‌ها هستند که کارشان را از دست داده‌اند و بعد از آزادی جایی ندارند که کار کنند.

سپس نفسی تازه کرد.

زن پرسید: نظر شما درباره زندان چیست؟

باردن جواب داد: اولین و آخرین بارم بود. ترجیح می‌دهم بمیرم، اما بعضی چیزها را دوباره تجربه نکنم. هلفدونی یکی از آنهاست.

سکوت کرد و در حالی‌که چرت می‌زد سعی می‌کرد خود را بیدار و سرش را بالا نگاه دارد. بعد گفت: لعنتی. دیگر نمی‌دانم راجع به چه موضوعی حرف بزنم.

زن گفت: درباره خودتان کمی حرف بزنید، از بچگی‌هایتان.

خنده‌اش گرفت، اما انگار بغض گلویش را گرفت و نتوانست بخندد. لحظه‌ای بعد متوجه چیزی شد که تا پیش از آن متوجه‌اش نشده بود. حتی به آن فکر هم نکرده بود. متوجه پسر بچه‌ای به نام کلود که گذشته خودش بود. پسر بچه‌ای که در سیرک به دلقک‌ها می‌خندید و روی سبزه‌ها می‌دوید تا به توپ شوت بزند و با بچه‌های هم سن و سالش در برکه‌ای پر از گل و لای بازی می‌کرد. بعد با دستش جای سه زخمی را که از دوران کودکی روی چانه‌اش مانده بود لمس کرد و روزی را به خاطر آورد که از روی تپه خاکی به پایین لیز خورده بود. دوباره شروع به حرف زدن کرد. معلوم نبود با خودش حرف می‌زند یا با زن. هر چند خاطرات کودکی‌اش چندان خوشایند نبود اما غیرعادی هم به نظر نمی‌رسید. کودکی‌اش در یک مزرعه با پدر و مادری عصبی که مدام با هم مشاجره داشتند سپری شد. برادر بزرگ‌ترش خانه پدری را ترک می‌کند تا نویسندگی پیشه کند. بعد از جدایی والدینش همراه مادر به شهر کوچکی که تنها یک خیابان اصلی داشت نقل مکان کرد. بعد جنگ شروع شد، همه‌اش مرگ و جنایت. بعد هم پمپ بنزین و کسب و کار شخصی‌اش را راه می‌اندازد.

زن گفت: چطور شد؟ از کجا شروع شد؟

صدایش آرام و ضعیف شده بود.

«پمپ بنزینی داشتم و در آن مشغول کار بودم. همه چیز خوب پیش می‌رفت. فقط کارش کمی سخت بود و من می‌‌دانستم که باید در تمام زندگیم سخت کار کنم بی‌آن که پیشرفت چندانی داشته باشم. یک شب دو جوان که قصد سرقت داشتند به آنجا حمله کردند. با اسلحه‌ای که در کشوی میزم داشتم به آن دو شلیک کردم و کلک آنها را کندم و همه چیز از همانجا شروع شد.»

«ممکن است کارت شناسایی‌تان را ببینم؟»

«البته.»

مثل یک کابوس بود. ماموران پلیس دور تا دور اتومبیل ایستاده بودند. یکی از آنها با بارانی سیاهش که در اثر خیسی باران برق می‌زد بسیار تنومند به نظر می‌رسید جلو آمد، خم شد و از شیشه باردن را به دقت برانداز کرد. باردن خواست هفت تیر بکشد، اما نتوانست. نمی‌توانست تکان بخورد، یا انگشتش را خم کند یا حتی پلک بزند.

فریادی بی‌صدا در درونش به انفجار درآمد.

از روی صندلی بلند شد و خواست هفت تیرش را بالا آورد.

اتومبیل حرکت کرد. باردن برگشت و پشت سرش را نگاه کرد. هنوز آن دو ماشین گشت پلیس با چراغ‌های روشن آنجا بودند. انگار یک کابوس بود. آنها را متوقف کرده بودند. گواهینامه زن را دیده بودند. خود را به خواب زده بود. زن می‌توانست همانجا بی‌دردسر او را تحویل پلیس دهد. اما این کار را نکرد. دوباره به راهشان ادامه دادند.

باردن آهسته گفت: چرا مرا لو ندادید؟

«نمی‌دانم. بهتر است بیشتر از خودتان برایم تعریف کنید. بعدش چه شد؟»

«بعد از چی؟»

«بعد از این که آن دو جوان به قصد سرقت به پمپ بنزین‌تان حمله کردند؟»

«بعد از این که دخلشان را‌ آوردم پروژه‌های بزرگتری را شروع کردم. همین»

«یعنی به آدم‌کشی علاقه‌مند شدید؟»

«نه. اما اگر پایش می‌افتاد عقب نمی‌کشیدم. بار اول که دلیل موجهی داشتم این کار را به راحتی کردم، بعدها دیگر در جهت منافع شخصی‌ام دست به‌آدم‌کشی می‌زدم.»

احساس کرد که دیگر اختیار صدایش، حواسش، اراده‌اش و هیچ چیزش را ندارد. چشم‌هایش را روی هم گذاشت و به صندلی تکیه داد.

خیلی دوست داشت بخوابد. دیگر هیچ چیز برایش اهمیتی نداشت. خیلی خسته بود. 3 روز بود که نخوابیده بود، شاید هم به خاطر جراحتش بود‌. اما نه، او فقط خسته و کوفته بود. کاملا درب و داغان. زن می‌توانست برگردد و او را به پلیس تحویل دهد. او چنان روی صندلی افتاده بود که زن احتمال می‌داد به خواب عمیقی فرو رفته باشد. بعد سرش را جلو آورد و در داشبورد به دنبال قرص گشت. اما شاید‌ آنها قرص سردرد نبودند. مسخره بود، او هنوز به زن اطمینان نداشت. اما بعد با خوردن قرص نشان داد که به حد کافی به او اعتماد کرده.

ناگهان سرش را بالا گرفت و خود را جمع و جور کرد. اتومبیل توقف کرد. قطره‌های باران رقص‌کنان به سقف و شیشه ماشین برخورد می‌کردند. بوی عطر و گرمای مطبوع داخل اتومبیل او را در خود فرو برده بود.

چند متر جلوتر روی دیوار خانه‌ای تابلو‌یی بود که روی آن نوشته شده بود: متل اتاق خالی.

حواس زن به او بود. باردن رنگش پریده بود.

پرسید: خوب خوابیدید؟

به کیلومتر شمار نگاه کرد. بعد از خوردن قرص حرکت نکرده‌ بودند. قرص خواب هم که نبود، باید مسافت زیادی را طی می‌کردند. شاید قرص تاثیری رویش نداشته و او از شدت سردرد به خواب رفته بود.

زن گفت: صبر کردم بیدار شوید تا از شما بپرسم که بهتر نیست یک اتاق بگیریم؟

هیجانی در باردن ایجاد شد و فکر کرد در این هوای سرد یک اتاق گرم و رختخوابی آرام حالش را بهتر خواهد کرد.

زن گفت: می‌توانم به آنجا بروم و اتاق بگیرم.

باردن چشمانش را مالید. به هر حال اگر به راهشان هم ادامه می‌دادند او قصد داشت بخوابد. پس اگر اتاقی کرایه می‌کردند راحت‌تر می‌توانست بخوابد.

اما چرا زن او را تحویل پلیس نداده بود؟

باردن گفت: بروید و اتاق بگیرید.

همین که وارد اتاق شدند، باردن روی تخت دراز کشید و احساس راحتی عجیبی کرد. زن کفش‌های او را از پایش درآورد و کمکش کرد که بنشیند. بارانی‌اش را درآورد. ضمنا مواظب دستش بود. آن را روی صندلی گذاشت. بعد زن آمد و کنارش نشست و گفت: حالا دوست دارم من هم راجع به خودم حرف بزنم.

16 سالم بود که ازدواج کردم. زندگی‌ام وحشتناک بود. چند سال گذشت تا توانستم از دست آن زندگی خلاص شوم. بعد از مدتی با چارلی آشنا شدم و مجددا ازدواج کردم. او مرد بسیار خوبی بود و ما با هم خوشبخت بودیم، کلود. شاید شما حرف‌هایم را درک نکنید. شاید چنین خوشبختی را هرگز تجربه نکرده باشید. من هم دیگر چنان روزهای عاشقانه‌ای را در عمرم تجربه نخواهم کرد.

باردن سرش را برگرداند. فاصله هفت‌تیر تا سرش فقط چند سانتی‌متر بود. حالا لوله هفت‌تیر درست مقابل دهانش بود.

زن به جلو خم شد و گفت: مردی که در پمپ بنزین کشته شد چارلی بود. چارلی عزیز و دوست‌داشتنی من.

باردن با حالتی گیج و منگ گفت: «که این طور!» باید فکرش را می‌کرد. چارلی بدون اتومبیل و سوئیچ. پس زن آمده بود تا او را با خودش ببرد.

باردن سعی کرد کاری کند، اما می‌دانست که به آخر خط رسیده است.

«پس چرا مرا تحویل پلیس ندادید؟»

«چون می‌خواستم خودم انتقام همسرم را بگیرم.»

وقتی ماشه هفت‌تیر را فشرد لبخند بر لبانش بود.

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها