دلگرمی بزرگی به نام رفیق

پرونده ماجرا زمان؛ 1370 مکان؛ تهران شیراز شخصیت‌ها؛ حامد ج: زندانی سابق منیژه؛ همسر سابق حامد کریم؛ همبند حامد امین؛ دوست قدیمی حامد
کد خبر: ۲۳۴۵۳۶

قاضی گفت: مهریه عند‌المطالبه است. گفتم ندارم. گفت ندارم، نداریم!؟ حق زوجه است. اگر مطالبه کند باید بپردازی. گفتم ولی من فقط یک کارمند ساده بانک هستم از کجا بیاورم. گفت: زندان.

منیژه نیشخندی زد.

نگاهم را از او چرخاندم و به زمین خیره شدم.قاضی سرباز را صدا زد. سال 1370 بود آبان‌ماه. هیجدهم یا نوزدهم. منیژه گفت حالا آب خنک که خوردی می‌فهمی که یک من ماست چقدر کره دارد.

ماست، کره، پنیر، نوشابه، مرغ، گوشت و ... از کجا بیاورم. هر روز هر روز که مهمانی نمی‌شود. یک ماه جان می‌کنم برای 15 هزار تومان آن‌وقت همه‌اش را باید بدهم برای فامیل جنابعالی. عصبانی بودم، همین‌طور فریاد می‌کشیدم. منیژه هم صدایش را بالا برد: نمی‌توانی به جهنم که نمی‌توانی بیشتر کار کن. فامیلم هستند. نمی‌توانم به پای تو بسوزم که. دیگر به این حرف‌ها و دعواها عادت کرده بودیم. دو سال بود که ازدواج کرده بودیم و بجز دو ماه اول بقیه‌اش همه‌اش دعوا و جنجال بود. بالاخره هم منیژه گفت حقم را کف دستم می‌گذارد. گفت می‌اندازدم زندان و آخر سر به حرفش عمل کرد.

سرباز دستبند را که دور دستم چفت کرد، منیژه در گوشم چیزی گفت که درست نفهمیدم اما معلوم بود جمله‌ای تحقیری است. رفتم زندان و تا سه سال بعد نتوانستم رنگ آزادی را ببینم. همسرم می‌خواست از قید عنوان متاهل خلاص شود و من از میله‌های زندان. بارها و بارها به دادگاه رفتیم و آمدیم تا این‌که بالاخره سر میز مذاکره نشستیم: من یک ریال هم مهریه نمی‌دهم. منیژه چشم‌غره‌ای رفت و جواب داد: به جهنم مهرم حلال، جونم آزاد.

آزاد شدم. پدرم می‌گفت پیر شده‌ام نه به اندازه 3‌‌سال‌، به اندازه‌‌‌30‌سال. راست می‌گفت موهایم سفید شده بود، تک و توک. چشمم کم‌سو و دستم لرزان. در تمام مدتی که کنج زندان بودم کاری نداشتم جز فکر و خیال. حتی یک بار سکته خفیف کردم که در همان بهداری زندان درمانم کردند.23‌ساله رفته بودم حبس و 100 ساله آمده بودم بیرون. حال و حوصله هیچ کاری رانداشتم. از خیابان، خانه، مردم، همسایه و حتی خانواده‌ام بیزار بودم. دلم می‌خواست در خلوت خودم بمانم تا بپوسم. زندگی‌ام به باد رفته بود. مادرم سعی می‌کرد دلداری‌ام بدهد اما حرف‌هایش بیشتر نمکی بود روی زخم: «ناراحت نباش پسرم، تقصیر خودت است. چقدر گفتم این دختر به درد تو نمی‌خورد. پایت را توی یک کفش کردی که یا منیژه یا هیچ‌کس. حالا هم طوری نشده . دنیا که به آخر نرسیده.»

دنیا برایم به آخر رسیده بود. یک در بزرگ جلوی رویم بود که قفل محکمی رویش زده بودند. کلید قفل دست منیژه بود. مشتری بانک بود. تقریبا یک روز در میان می‌آمد حسابش را چک می‌کرد. پول می‌ریخت، برمی‌داشت و... عاشقش شده بودم و احساس می‌کردم دیگر به آخر خط رسیده‌ام. باید با او ازدواج می‌کردم هر طور و به هر قیمتی که شده. پدرم مخالف بود، مادرم بیشتر، اهمیتی ندادم. گفتند پدر منیژه کارخانه‌دار است، گفتم باشد، خونش که رنگی‌تر نیست. گفتند منیژه خارج بوده گفتم کره ماه که نبوده. گفتند درس خوانده، دانشگاه رفته، گفتم من بیسواد که نیستم. منیژه هم اولش رضا نبود اما کم‌کم نرم شد و بله را گفت. پدرش برای عروسی صبر نکرد. رفت پاریس. می‌گفت من به درد دخترش نمی‌خورم و نمی‌تواند بنشیند افتادن آتش به زندگی منیژه را ببیند.

مادرم می‌گفت نمی‌توانم بنشینم آب شدن تو را ببینم لااقل یک کاری بکن. برو بانک. دوباره برگرد سرکار. اصلا حوصله کار کردن نداشتم. نه این که تنبل شده باشم، توانش را در وجودم احساس نمی‌کردم. خرد و خمیر شده بودم. پر بودم از عقده و کینه. شب‌ها نمی‌توانستم راحت بخوابم و روزها زل می‌زدم به گوشه‌ای و غرق در خیال و رویا می‌شدم. سه ماه به این منوال گذشت تا این که یک روز به سرم زد بروم بانک. رفتم شعبه خودمان. هیچ‌کس را نمی‌شناختم. همه عوض شده بودند. سراغ رئیس را گرفتم، گفتند بازنشسته شده از بچه‌ها پرسیدم جواب دادند همه منتقل شده‌اند. هر کدام به یک شعبه. امین ، دوست صمیمی‌ام هم انتقالی گرفته و رفته بود شیراز. روز بعد رفتم کارگزینی. خودم را معرفی کردم. طرف نگاهی عاقل اندر سفیه انداخت و گفت کارت پیچیده است. باید نامه‌نگاری کنی. درخواست بنویس. درخواست چی؟ مگر قتل کرده یا از دیوار خانه مردم بالا رفته بودم. پدرم اصرار داشت کارم را پیگیری کنم. خودش هم پا به پای من می‌آمد اما از همان اول معلوم بود که به نتیجه‌ای نمی‌رسیم. رئیس کارگزینی می‌گفت طبق قانون وقتی کارمندی 6 ماه سرکار نرود در روزنامه آگهی می‌کنند. برای من هم آگهی داده بودند و من خودم را معرفی نکرده بودم. توضیح دادم زندان بودم. جواب داد دیگر بدتر. گفتم جرمم عمد نبوده، کاغذی را نشانم داد و گفت همین که دادگاه من را زندانی کرده یعنی من از بانک اخراج هستم، حالا کاری به جرم و دلیلش ندارند. عصبانی شدم و فریاد کشیدم: زندگی‌ام را از من گرفتید، عمرم را، عشقم را، حالا کارم را. پس من چه... پدرم دستم را کشید و از اداره بیرون برد.

جلوی بانک یک جگرکی بود. روز اولی که دنبال کارهای استخدامم آمده بودم، پدرم همراهم بود و بعد از تمام شدن کارها من را به آن جگرکی برد. این بار هم همانجا رفتیم. گفتم این دو‌بار چقدر با هم فرق می‌کند. اخم‌هایش را در هم کشید و گفت آن دفعه یک شروع بود و این بار هم یک شروع دیگر. باید راهش را پیدا کنی. هیچ وقت فکر نکن به آخر خط رسیده‌ای.

منیژه همیشه می‌گفت دیگر بریده‌ام. به آخر خط رسیده‌ام. نمی‌توانم تحمل کنم. زور که نیست. می‌روم پاریس پیش پدرم. پدرم گفت: برو شیراز پیش امین. ببین چه‌کار می‌تواند برایت بکند. امین برای من که نه برادری داشتم نه خواهری، درست مثل برادر بود. از چهارم دبیرستان با هم رفیق بودیم. با هم در آزمون بانک شرکت کردیم. با هم استخدام شدیم اما منیژه راهمان را از هم جدا کرد تا عید دست دست کردم. روز چهارم فروردین بود که راهی شیراز شدم هیچ آدرس و نشانی نداشتم. یک روز را در هتل سرکردم و صبح روز بعد رفتم به محل کار امین. پشت میز معاون نشسته بود. پیشرفت کرده و زندگی بر وفق مرادش بود وگرنه چند پرده گوشت اضافه نمی‌کرد. تا من را دید بلند شد و تقریبا به طرفم دوید. در آغوش هم کمی متلک گفتیم و شوخی کردیم. بعد قرار گذاشتیم برای ساعت 3 بعدازظهر، سرخیابان قصرالدشت با ماشین دنبالم آمد، یک پیکان یشمی مدل 68 پشتش یک کاغذ چسبانده بود؛ فروشی.

کمی در شهر چرخیدیم. قبلا هم دوبار من را به شیراز آورده بود. سال چهارم دبیرستان که بود پدرش منتقل شده بود به شرکت پست تهران و هم محلی ما شده بودند. آن روز یاد ایام قدیم را زنده کردیم. از حال و کارم پرسید و از سیر تا پیاز را برایش تعریف کردم. کمی فکر کرد و یک پیشنهاد داد، در شیراز بمانم. پدرش کمی پول به او داده بود و او می‌خواست ماشینش را بفروشد و یک دکه بخرد. گفت سیگار و تخمه می‌فروشیم. تو هم آنجا کار کن. این حرف من را دگرگون کرد. زمانی برای خودم عزت و احترامی داشتم. پشت باجه می‌نشستم و مردم برای این که کارشان را راه بیندازم صف می‌کشیدند. حالا امین، دوست صمیمی‌ام داشت می‌گفت بروم سیگارفروشی. ناراحت شدم. اما سعی کردم به روی خودم نیاورم. امین خیلی اصرار کرد بروم خانه‌شان ولی به دروغ گفتم باید برگردم تهران. مادرم ناخوش‌احوال است. شماره تلفنش را داد تا تماس بگیرم.

پدرم گفت نفهمیدم که بود، شماره‌اش را داد، گفت تماس بگیرم. تازه رسیده بودم تهران و هنوز ساک‌هایم را باز نکرده بودم. پرسیدم آخر چه کسی می‌تواند باشد که اینقدر عجله دارد. قبل از این که لباس‌هایم را عوض کنم تلفن زدم کریم بود. همبندی سابقم. تازه آزاد شده بود. او هم به خاطر مهریه افتاده بود زندان. از شنیدن صدایش خیلی خوشحال شدم و همان موقع در پارک ملت با هم قرار گذاشتیم. خیلی شکسته‌تر از آخرین باری شده بود که دیده بودمش. گفت زندان است دیگر خودت که خوب می‌دانی. او هم بیکار بود و سرگردان. قبلا در یک شرکت بیمه کار می‌کرد و اخراجش کرده بودند. پرسیدم چه برنامه‌ای دارد، گفت هیچ. کریم پدر هم نداشت و باید از مادر پیرش مراقبت می‌کرد. ماجرای شیراز و پیشنهاد امین را به او گفتم. پیش خودم فکر کردم از من محتاج‌تر است اما قبول نکرد. مادرش را باید مرتب دکتر می‌برد و نمی‌توانست از تهران بیرون برود.

یک هفته گذشت. تازه آن موقع بود که ماجرای دکه تخمه‌فروشی را برای پدرم تعریف کردم. چشم‌هایش برقی زد و گفت خدا را شکر. از حالت نگاهم فهمید چندان راضی نیستم ولی به روی خودش نیاورد و ادامه داد: همین یک نقطه شروع است. برو بچسب به کار. خدا به همراهت. امین اواسط اردیبهشت ماه دکه را خرید و من راهی شیراز شدم. شب‌ها هم در همان دکه می‌خوابیدم. ماهی 17 هزار تومان حقوقم بود. هر چند این کار برایم راضی‌کننده نبود اما کم کم به آن عادت کردم. یک سال در آرامش گذشت. هرازگاهی به تهران می‌رفتم و به پدر و مادرم سر می‌زدم. داشتند پیر و ازکارافتاده می‌شدند. من باید عصای دستشان می‌شدم؛ اما با کیلومترها فاصله کاری از دستم برنمی‌آمد. بالاخره پدرم خودش راه چاره را پیدا کرد: خانه را می‌فروشم. اینجا برای ما بزرگ است. یک آپارتمان کوچک می‌خریم، بقیه پولش را تو بزن به کار. مخالف این پیشنهاد بودم. او و مادرم به آن خانه عادت کرده بودند و می‌دانستم اگر از آنجا برویم، افسرده می‌شوند؛ ولی آنقدر پدرم اصرار کرد تا این که پذیرفتم. خانه، 3ماهه فروش رفت و یک آپارتمان در سه‌راه افسریه خریدیم. بقیه پول آنقدر زیاد نبود که بتوانم مغازه بزرگی بخرم. فقط یک مغازه 4 متری گیرم آمد و در آنجا همان کاری را انجام دادم که قبلا در شیراز می‌کردم؛ تخمه‌فروشی. خودم تخمه بو می‌دادم و همین باعث شده بود مشتریانم روزبه‌روز بیشتر شوند. کارم تازگی داشت و مردم خیلی می‌پسندیدند.

هنوز یک سال نگذشته بود که مادرم سکته کرد. آن روز با ترس و لرز او را به بیمارستان رساندیم و بردنش آی‌سی‌یو؛ اما فایده‌ای نداشت، 3 روز بعد فوت شد. مغازه را برای مدتی تعطیل کردم و وقتی دوباره کرکره را بالا زدم، از خیلی از مشتری‌های سابق خبری نبود. مدتی طول کشید تا اوضاع مثل سابق شود. مغازه تقریبا تمام وقتم را می‌گرفت. از 12‌ظهر تا 11 شب آنجا بودم و پدرم در خانه تنها می‌ماند. برای این که بیکار ننشیند و فکر و خیال نکند، مجبورش کردم با من به مغازه بیاید. اوایل برایش سخت بود و خسته می‌شد؛ اما کم‌کم عادت کرد. حالا پدرم همه زندگی من شده بود و حواسم بود خدایی‌نکرده اتفاق بدی برایش نیفتد. او اصرار داشت دوباره زن بگیرم؛ ولی من دیگر از ازدواج می‌ترسیدم. تجربه تلخ اول باعث شده بود اصلا جرات فکر کردن به این موضوع را نداشته باشم.

سال 80 بود که پدرم هم فوت کرد و من تنها ماندم. ضربه روحی سنگینی بود. خیلی به او وابسته بودم و یک عمر خیالم راحت بود که اگر از همه جا رانده شدم، لااقل کسی هست که به حرف‌هایم گوش کند. پدر و مادرم، بچه‌دار نمی‌شدند و من با کلی راز و نیاز و دوا و درمان به دنیا آمده بودم و به همین خاطر هم خیلی به من محبت می‌کردند و رابطه من با والدینم خیلی عمیق‌تر از رابطه بقیه آدم‌ها با پدر و مادرهایشان بود.

مدت‌ها طول کشید تا به تنهایی و نبود پدرم عادت کنم. حالا کار، تنها دلخوشی من در زندگی‌ام بود. مغازه کوچک را فروختم و بزرگترش را خریدم. پس‌انداز خوبی داشتم و این بار مغازه خوبی پیدا کردم و کارم را توسعه دادم. خشکبارفروشی، درآمد زیادی داشت و برای این‌که از پس کارها بربیایم کریم، همان همبند سابقم را آورده بودم پیش خودم. حالا 7 سال از زمانی که این مغازه را خریده‌ام می‌گذرد و رفاقت من و کریم مستحکم‌تر شده است. امین هم آن دکه را به مغازه تبدیل کرده و اتفاقا او هم خشکبار می‌فروشد.

البته هنوز از بانک بیرون نیامده است. ما هر وقت فرصتی پیش بیاید همدیگر را ملاقات می‌کنیم و معمولاهفته‌ای دو یا سه بار تلفنی حرف می‌زنیم. خدا را شکر دوستان خوبی دارم. آنها بزرگترین دلگرمی من هستند.


مرجان لقایی

 

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها