بهمن بزرگ

کد خبر: ۲۳۴۱۶۶

یه روز صبح که بهمن تو حیاط کوچک خونه مشغول تعمیر پنچری لاستیک دوچرخه‌اش بود، صدای شعارهای مردم تو کوچه اینقدر بالا می‌ره که بهمن دست از دوچرخه‌اش بر می‌داره و آرومکی در حیاط رو باز می‌کنه و سرش رو از در می‌بره بیرون تا به تظاهرات مردم نگاه کنه، اما از اونجایی که به مامان و باباش قول داده بود که پاشو از خونه بیرون نذاره، یهو یاد قولش می‌افته و تندی در حیاط رو می‌بنده و می‌ره سراغ دوچرخه‌اش. خیلی طول نمی‌کشه که صدای کلید باباش به گوشش می‌رسه و زودتر از این‌که باباش در حیاط رو باز کنه، به طرف در می‌پره و باباش رو با باز کردن در می‌ترسونه.

بهمن و باباش چند دقیقه‌ای تو حیاط می‌مونن تا دوچرخه‌اش رو درست کنن، اما تو ذهن کوچولوی بهمن فقط تصویرهایی رژه می‌رفت که از لای در دیده بود. چند بار باباش می‌پرسه که بهمن، پسرم چرا تو فکری و حرفی نمی‌زنی، اما بهمن همچنان ساکت بود و جوابی نداد.

تا شب موقع شام که هرسه تایی‌شون دور سفره نشسته بودن، بهمن از مامانش خواست که نوشتن جمله مرگ بر شاه رو یادش بده.

با گفتن این حرف مامان و بابای بهمن، رفتن تو فکر و از این‌که بچه 5 ساله‌شون هم می‌خواد تو انقلاب سهمی داشته باشه از ته قلب خوشحال شدن.

بهمن تندی دوید و از کیف باباش قلم و کاغذ در آورد و خواست که هرچه زودتر باباش رو کاغذ جمله مرگ بر شاه رو بنویسه. بابای بهمن هم با خطی درشت مرگ بر شاه رو نوشت تا پسرش خوب بتونه یاد بگیره و بنویسه.تا صبح بهمن یه دفتر 40 برگ رو با نوشتن مرگ بر شاه، پر کرد، اما چیزی که ذهن بهمن رو به خودش مشغول کرده بود فقط یاد گرفتن این جمله و نوشتن اون روی کاغذ نبود بلکه می‌خواست بدون اجازه مامان و باباش بیرون از خونه و رو دیوار کوچه این جمله رو با ذغال بنویسه.

صبح که مامان و بابای بهمن روونه رفتن به محل کارشدن، بهمن رو دیدن که بیداره و تمام دست‌ها و لباس‌هاش رو ذغالی کرده، با خودشون فکر کردن که پسرشون ذغال رو برای کشیدن خط‌های لِی‌لِی وسط حیاط می‌خواد، اما چرا صبح به این زودی، نفهمیدن. با هم صبحونه خوردن و مثل همیشه بهمن قول داد که دست به گاز نزنه و پاشو از حیاط خونه بیرون نذاره. اما اون روز صبح اولین باری بود که این قول از ته قلبش نبود.همین‌که صدای در حیاط بعد از رفتن بابا و مامان بلند شد، بهمن پرید تو حیاط و یه برگ از کاغذهای مشق دیشب هم تو دستش که نکنه اشتباهی تو نوشتن جمله داشته باشه.

خیلی با خودش فکر کرد؛اما راهی جز این نداشت، آخه دیروز بچه‌هایی که تو تظاهرات بودن و شعار می‌دادن فقط یخورده از اون بزرگتر و قد بلندتر بودن، واسه همین هم خیلی بهش بر خورده بود.

با عجله و یه کمی هم ترس در خونه رو باز کرد و به چپ و راست کوچه نگاهی انداخت و دوید بیرون و وسط دیوار کوچه با خطی درشت نوشت مرگ بر شاه، بعد با افتخار یه نگاهی به نوشته انداخت و آروم اومد خونه و با خیال راحت رفت تو رختخوابش تا نخوابیدن دیشب رو جبران کنه.

وقتی ظهر بابای بهمن پاشو گذاشت تو کوچه و خط زیبای پسرش رو روی دیوار دید که نوشته بود مرگ بر شاه، اشک تو چشماش حلقه زد و از داشتن پسر کوچولوی بزرگی مثل بهمن، به خودش بالید.

نرجس ندیمی دانش

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها