حسین کعبی: وقتی فیگو را در جام جهانی زدم....
سلام مامان! عیدتون مبارک!
علیک سلام پسرم! عید تو هم مبارک!
جلو رفت، دست او را در دستهایش گرفت و روی پنجه پا بلند شد تا با پسر بلندقدش صورت به صورت شود و بتواند ببوسدش! او را بوسید و برایش آرزوی روزهای بهتر و موفقتری را آرزو کرد. همیشه از داشتن بچههایی چنین سالم و زیبا به خود میبالید و از این بابت خدا را شکر میکرد. این موضوع باعث افتخار همسرش هم بود و جالب آن که این زیبایی خانوادگیشان را دلیل به هم ریختگی اوضاع مالیشان میدانست! چون اعتقاد عجیبی به چشم و نظر داشت و بارها این مساله را پیش کشیده بود که:
آذرجان! باور کن زندگی ما نظر خورده! خودمون که سالم و سرحال و خوش چهره! بچههامون هم هر دو خوشگل و خوش قد و بالا! زندگیمون هم که به خوبی و آبرومندی میگذشت! خوب مردم نتونستن ببینن دیگه!
اما آذر هیچوقت این قبیل افکار را نمیپذیرفت و تنها سادگی و اعتماد زیاد شوهرش به دیگران را دلیل این شکست میدانست و بس! اوایل انگار که موضوع را زیاد جدی نمیپنداشت، راحتتر با اوضاع بدی که پیش آمده بود، کنار میآمد. ولی رفته رفته که وضعشان بدتر و بدتر میشد، مثلا این که هر دو سه سال یک بار مجبور میشدند خانهشان را عوض کنند، به عصبانیت آذر افزوده میشد. بهخصوص که در هر کدام از این اسبابکشیها ناچار میشدند مقداری از اثاثیهشان را بفروشند. آذر مثل هر زن دیگری عاشقانه آن اثاثیه را - که به قول خودش با خون دل تهیه کرده بودند- دوست میداشت و وقتی مجبور میشد از آنها چشمپوشی کند بسیار رنج میبرد. یا وقتی که فهمیدند پسرش نیما بیشتر ساعاتی را که آنها فکر میکردهاند سرکلاس دانشکده است، در واقع سر کار بوده، آذر از شدت ناراحتی کارش به بیمارستان کشید. بعدا هم نیما به خاطر دو ترم پشت هم مشروط شدن از دانشگاه اخراج شد که این بار هم آذر چند روزی را در بیمارستان به سر برد. چون ایرج با داد و فریاد و تهدید به بیرون کردن پسر از خانه در واقع انگار به قول آذر میخواست گناه خودش را نادیده بگیرد . تمام این سالها وحوادثی که بر آنها میگذشت، آذر را روز به روز بیشتر در خود فرو میبرد و باعث شده بود مدام با خودش حرف بزند.
در آشپزخانه دسته گل کوهستانی هنوز روی میز بود. آب گلدان را عوض کرد و زیرلب با خودش زمزمه کرد: «چرا اینو نینداختم دور؟ نمیدونم... شاید به خاطر احساسیه که اون روز وقتی تو دست ایرج دیدمش بهم دست داد. شاید هم... در هر حال هنوز تازه است! میشه نگهش داشت!.» آبی هم به سبزهها پاشید. سماور را روشن کرد و رفت تا دست و رویش را بشوید. وقتی برگشت دید نیما میز صبحانه را با سلیقه تمام آماده کرده و برای بیدار کردن خواهرش به اتاق او رفته بود. زنگ تلفن به صدا درآمد... آذر گوشی را برداشت. چند لحظه مکث و بعد... صدای آقا گرگانی از آنطرف به گوشش رسید. پشیمان شد که خودش گوشی را برداشته! همچنان از این مرد متنفر بود.
سلام خانوم رحمتی!
سلام آقای گرگانی!...
عیدتون مبارک خانوم! حالتون که خوبه انشاءالله... ایرج و بچهها چطورن؟
چرب زبانی ذاتیاش اجازه صحبت به طرف مقابل نمیداد!
متشکرم آقا... همه خوبن! سلام میرسونن!
روز اول سالی انگار زیاد سرحال نیستین! چیزی شده؟ ایرج که اذیتتون نکرده؟
حالا شوخطبعی و بیمزهگی را شروع کرده بود...
نخیر... خیلی هم خوبم! خوب اینجا صبحه و ما هم تازه از خواب بیدار شدیم!
دیگر نمیدانست با چه زبانی بگوید مزاحم شدی!! احساس کرد شنیدن صدای این مرد طراوت اولین صبح بهار را از وجودش پاک کرد!... برای فرار از پرچانگیاش، فورا ادامه داد:
الان گوشیرو میدم به ایرج!...
بقیه حرفهای او را یا نشنید یا نخواست که بشنود. گوشی را به اتاق برد. ایرج سرش را چرخاند و زن و شوهر هم زمان به هم سلام کردند. آذر دید که او رنگ و روی طبیعی ندارد، آن را به پای خستگیاش گذاشت. گوشی را به دستش داد و گفت:
عیدت مبارک! بیا با دوست عزیزت حرف بزن!
وقتی خواست از اتاق بیرون برود، صدای ایرج را هم مثل رنگ و رویش عادی نیافت! ایستاد... عصبانی بودن از شوهرش سبب نشده بود نسبت به او بیتفاوت شود. اصلا آذر همیشه توجهی خاص به سلامتی خانواده داشت و به این احساس معروف بود. چند لحظه صبر کرد، انگار باز هم خبرهای خوبی در راه نبود! این را از جوابهای کوتاه و بریده بریده ایرج میفهمید... وقتی دوباره به طرف شوهرش برگشت، دید که آه بلندی کشید و گوشی از دستش افتاد! خودش را روی تخت انداخت و گوشی را برداشت و تقریبا با فریاد او را صدا کرد:
ایرج... ایرج!
ایرج نگاهی بیفروغ به او انداخت و با سختی و سستی دستش را به طرف قلبش برد! همانطور گوشی به دست به طرف آشپزخانه دوید و بدون توجه به الوالوهای مکرری که از آن طرف شنیده میشد، آن را قطع کرد و به کناری انداخت.
در یخچال را باز کرد و در کشوی مخصوص نگهداری داروها فورا قرص زیرزبانی نیتروگلیسرین را پیدا کرد و با همان حالت دو به اتاق برگشت. نیما را هم صدا کرد و از او خواست به اورژانس زنگ بزند! با دستهای لرزان قرص را به زحمت زیرزبان شوهرش قرار داد! بالش را هم به زیر گردنش سر داد... با همه وجودش سعی میکرد به یاد بیاورد در اینطور مواقع چه اقداماتی باید انجام داد. ولی در آن دقایق ذهنش بیشتر از این یاری نمیکرد! نیما سراسیمه به اتاق دوید:
به اورژانس زنگ زدم... گفتم عجله کنن! بیمار قلبی داریم!
خدا کنه به موقع برسند!
حتما میرسند.... صبحزوده و روز تعطیل .... خیابونا خلوته!
آذر ساکت بود. هیچ نمیگفت، مبادا پسرش بفهمد چقدر مضطرب و نگران است. سعی میکرد ظاهر آرامی داشته باشد. نگرانی و اضطراب فقط مخصوص خودش بود! بچهها نباید از رنجی که او میبرد بویی ببرند!
نوشا بیدار شده در دستشویی بود... صدای هواکش نگذاشته بود از ماجرایی که پیش آمده، چیزی بشنود. وارد اتاق پدر و مادرش شد. نگاهش از نیما به آذر و بعد روی چهره پدرش که بیحرکت و رنگپریده ولی با چشم باز سر جایش خوابیده بود چرخید و دستپاچه پرسید:
چی شده مامان؟ ... چی شده نیما؟
آذر جواب داد:
چیز مهمی نیست عزیزم!... بابا یه کم حالش بد شده... به اورژانس زنگ زدیم! الان میرسن.
زیر لب انشاالله گفت. ولی سنگینی نگاه نیما پسر حساس و مهربانش را روی خود احساس کرد. میدانست معنی نگاه او چه بود «چرا اینقدر دروغ وقتی به بیمارستان رسیدند، شوهرش را از آمبولانس خارج کرده به طرف ساختمان اورژانس می بردند. آذر از اتومبیل بیرون پرید و به حالت دو خودش را به کنار برانکارد رساند و دید که ایرج بیهوش شده...! طاقتش طاق شد و با صدای بلند گریه را سر داد. نیما که از پارک ماشین تازه فارغ شده بود به او رسید و چون مادرش را در آن حال دید، سرش را زیر انداخت و ساکت در گوشهای ایستاد... تا اینکه پرستاری صدایشان کرد و اطلاع داد که دکتر اورژانس گفته بیمار باید فورا به بخش مراقبتهای ویژه منتقل شود. نیما به سرعت خودش را به آسانسور رساند. آذر هم به دنبالش دوید! وقتی جلوی آسانسور رسیدند، در بسته شد و به طرف بالا حرکت کرد. میگی؟... » با همه خودداری که تا آن لحظه از خود نشان داده بود، بیاختیار اشک به چشم آورد و این دیگر از نگاه هیچکدام از بچهها پنهان نماند! نیما سرش را پایین انداخت... نوشا هم با صدایی پر از بغض گفت:
اورژانس هم خبر کردین! پس مهمه!
بعد هم فورا به اتاقش برگشت و در را روی خودش بست! آذر میدانست دخترک الان خودش را روی تخت انداخته و صورش را روی بالش میفشارد و گریه میکند. در واقعه ماجراهای چند سال اخیر به محبت زیادی که بین اعضای خانواده وجود داشت و این هم مثل ظاهرشان زبانزد فامیل بود، لطمهای نزده بود! سردی ظاهری رفتارشان فقط از روی بیحوصلگی بود، که آذر آن را نتیجه رفتار خودش میدانست، ولی خیلی وقت بود که دیگر کنترل کارهایش در اختیارش نبودند! دست شوهرش را در دستانش گرفت و شروع به نوازشش کرد. دید که چشمان ایرج پر از اشک شد. اگر از نیما که همانطور بیحرکت نشسته و چشم از پدرش بر نمیداشت، خجالت نمیکشید، او را میبوسید. این کار را مدتهای زیادی بود که انجام نمیداد و میل آن را هم در خود نمیدید! ولی حالا... خداکند دیر نشده باشد!!...
پس از گذشت دقایقی که به نظر آذر چند ساعت میرسید، صدای زنگ شنیده شد، نیما که از قبل لباس پوشیده و منتظر بود با عجله بیرون رفت و از پلهها سرازیر شدتا امدادگران را راهنمایی کند. نوشا هم از اتاقش بیرون آمده و با چشمان متورم و قرمزشدهاش به پدرش خیره شده بود... دو مرد سپیدپوش همراه نیما داخل اتاق شدند. آذر روسری را روی سرش کشید و سلام کرد. از اوخواسته شد سابقه بیماری و نوع داروهایی را که بیمار مصرف میکند به آنها بگوید. یکی از آنها در این فاصله دستگاه فشارخون را به دست ایرج بسته بود و نبض را کنترل میکرد. بعد از چند پرسش و پاسخ دیگر از خود ایرج که فقط با اشاره جوابشان داده میشد، نظرشان را دادند! بیمار باید فورا به نزدیکترین بیمارستان منتقل شود! بچهها همچنان آرام بودند و آذر از هردوشان آرامتر ... با خود اندیشید: در طول این سالها صبوری را خوب آموختهایم!... پسر جوان کمک میکرد پدرش را روی برانکارد بگذارند. در کنارش و در حالی که به دقت مراقب او بود، همراه با امدادگرها از پلهها پایین رفتند. مادر و دختر هم خیلی زود آماده شدند. آذر در حال بیرون رفتن به نوشا گفت:
تو لازم نیست بیای عزیزم! خونه بمونی بهتره! من خودم بهت خبرهارو میدم... مطمئنباش طوری نمیشه... خودت که دیدی! بابا کاملا بهوش بود...
در واقع در دل با خودش چیزهای دیگری میگفت. برگشت به دخترش نگاه کرد... میخواست بفهمد آیا نوشا حرفهایی را که آذر خودش هم قبول نداشت پذیرفته یا ... نگاه دختر دلش را لرزاند! همانطور با بغضی که در گلو داشت بدون گفتن خداحافظ از پلهها پایین رفت. در خیابان، نیما اتومبیل را روشن کرده و منتظر مادر بود. سوار شد و نیما با سرعت زیاد حرکت کرد و در همان حال گفت: ببخشید مامان! میدونم سرعت زیاد ناراحتتون میکنه... ولی مجبورم برای اینکه از آمبولانس عقب نمانم تند برم!
آذر سرش را به پشتی صندلی تکیه داد و گفت:
اشکالی نداره پسرم... فقط احتیاط کن! حواست به رانندگیت باشه! من مطمئنم مشکلی برای پدرت پیش نمیآد! و باز شروع کرد با خودش حرف زدن:
مریم شجاعی
ادامه دارد
حسین کعبی: وقتی فیگو را در جام جهانی زدم....