توی سرم جستجو برای برفهای کودکیام بیهوده است. همین که پاییز گذشته که گرمتر هم بود را بیاد بیاورم هنر کردهام. زمستان تبدیل میشود به بیرون رفتن با پسر همسایه به دنبال اولین برف سال و گفتن از سالهای برفی کودکی بیهوده است و خاطرات سرمای بیبرف چند شب پیش را عشق است!
شادمانی بیسبب دلیلش همین برف است و ما به بهانه این سپیدی با همین دوربینهای موبایلمان از همدیگر قاب میبندیم. شاید عکسهای امروز بعدها بشوند سندی برای یادآوری نوستالژیهای دیروزمان. با زمستان فراموشیام گرم میشود و گذشتههایم سرد.
2- آن روزها که بچه بودیم، برف یک اتفاق بود؛ اتفاقی که شاید سالی یکبار میافتاد و بهانهای میشد برای ما که گوشمان را بچسبانیم به رادیو و تلویزیون تا ببینیم صدای گوینده، کی از تعطیلی مدرسه خبر میدهد تا شال و کلاه کنیم برای برف بازیهای کودکیمان. درس و مشق و کلاس بشود آدم برفی.
حالا هم برف هنوز برایمان اتفاق است، البته اتفاقی که باید تمام طول زمستان نگرانش باشیم که چرا پس نمیبارد و نمیآید تا هوای کثیف شهر را تمیز کند! حالا دارد میبارد، تا خاطره تمام آن شادیهای کودکانه در ذهنمان زنده شود، رنگ بگیرد و هوس کنیم برای یک روز هم که شده بیخیال همه درسهای نداشته و کارهای زیاد روی هم مانده شویم که دست و پایمان را بستهاند و تن بزنیم به این برف که دارد میبارد.
3- برف، بیخیال تمام پیشبینیهای وضعیت آب و هوا دارد میبارد. گاهیآنقدر نیست که دلمان را خوش کنیم به درست کردن آدم برفی. اما دل کودکیهای من میخواهد این برف حالا حالاها قطع نشود. دل کودکیهای من تشنه شادمانی است و این برف بهانه خوبی برای شادمانی است. بلند شوید، شال و کلاه کنید و بزنید به دل برف!
باید رفت به زیر این شادمانی بیسبب که همین جور دارد از آسمان میبارد.
میثم اسماعیلی