عشق سال‌های ‌جوانی چه زود بر باد رفت

در کیف سیاه و کوچک میترا کاغذهایی است که دردهای عمیق و استخوان‌های شکسته این زن را گواهی می‌کند، قطعه کاغذهای کوچک ماه‌های زندگی دردناک و پر از بیماری میترا را نشان می‌دهد که کسی جز شوهرش که روزی عاشقانه او را دوست داشت و حاضر بود تمام زندگی‌‌اش را به خاطر او بدهد،‌ مسبب آن نیست.میترا که 2 فرزند بزرگ دارد و پس از این همه سال خود را در بن‌بست دیده و تقاضای طلاق کرده است کاغذها را روی میز قاضی عموزادی رئیس شعبه 268 قرار داد تا ادعای عدم تامین امنیت جانی که به عنوان دلیل طلاق مطرح کرده است را ثابت کند.
کد خبر: ۲۳۳۰۱۸

چند سال با شوهرت زندگی کردی و چرا برای طلاق اقدام کردی؟

ما 16 سال پیش با هم ازدواج کردیم. زندگی عاشقانه‌ای را آغاز کردیم، شوهرم حمید پسرعمه من بود و ما از دوران نوجوانی عاشق هم شدیم. وقتی که دوران دبیرستان حمید به پایان رسید بلافاصله به خدمت سربازی رفت. من در آن زمان 2 سال تا پایان درسم باقی مانده بود و تا خدمت سربازی حمید تمام شود، من هم درسم را به پایان می‌رساندم و ما می‌توانستیم با هم ازدواج کنیم. اما افسوس که از آن روزها به این روزها رسیدیم و شوهرم آنقدر بداخلاق شده که مجبورم از او جدا شوم.

خانواده‌هایتان در جریان علاقه شما دو نفر هم بودند؟

بله، هم خانواده من و هم خانواده حمید می‌دانستند که ما چقدر به هم علاقه‌مندیم و حتی عمه‌ام مرا عروس خانم صدا می‌زد و به نوعی در لفافه به پدرم می‌گفت که مرا برای پسرش در نظر دارد. پدرم هم مخالفتی نداشت. یادم می‌آید، در آن روزها که حمید در غرب کشور سرباز بود، یک روز در میان برایش نامه می‌نوشتم و پست می‌کردم. حمید هم تند و تند جواب نامه‌هایم را می‌فرستاد البته نه به خانه ما. او نامه‌ها را برای خواهرش پست می‌کرد و او هم نامه‌ها را به من می‌رساند. حمید هر بار که به مرخصی می‌آمد ابتدا به خانه ما آمده و بعد به خانه خودشان می‌رفت.

چند سال طول کشید تا با هم ازدواج کنید؟

من که امتحانات نهایی سال چهارم دبیرستان را دادم، خانواده عمه‌ام به خواستگاریم آمدند و از آنجایی که هر دو خانواده همدیگر را می‌شناختند برای ازدواج به توافق رسیدیم و بعد از انجام آزمایشات ژنتیک با هم ازدواج کردیم.

حمید شغلی داشت که خرج زندگیتان تامین شود؟

او ابتدا با پدرش در یک مغازه لوکس‌فروشی کار می‌کرد، اما مدتی که گذشت خودش مغازه‌ای خرید و مستقل شد. درآمد خوبی هم داشت و پول زیاد او را هوایی کرد.

تو هم شغل و درآمد داشتی؟

من شغل نداشتم چون بلافاصله بعد از ازدواجمان باردار شدم و بعد از آن هم درگیر بزرگ کردن بچه و کارهای خانه شدم، پسرم 2 ساله بود که دخترم به دنیا آمد. دیگر آنقدر گرفتار شدم که فرصتی برای کار بیرون یا هر چیز دیگر نداشتم. بعد هم سفر حمید پیش آمد که زندگیمان را نابود کرد.

قبل از این که شوهرت به مسافرت برود روابطتان با هم چطور بود؟

ما رابطه بسیار خوبی داشتیم، ما عاشق هم بودیم و واقعا حمید همه کاری برای من می‌کرد. وقتی خسته از سر کار به خانه می‌آمد، سعی می‌کرد بچه‌‌ها را سرگرم کند تا من کمی استراحت کنم حتی گاهی خودش شام را آماده می‌کرد و به من می‌گفت که استراحت کن. اما وقتی تصمیم گرفت به خارج از کشور برود همه چیز عوض شد. او به هیچ چیز بجز خارج از کشور فکر نمی‌کرد و همه ما را فراموش کرده بود.

چرا شوهرت تصمیم گرفت که از ایران برود؟

اولین بار که این فکر به ذهنش رسید زمانی بود که بعد از سال‌ها دوستش را دید. وی از کانادا به ایران آمده بود. حمید یک بار او را برای شام به خانه ما دعوت کرد و او آنقدر از زندگی در خارج از کشور تعریف کرد که حمید هم هوایی شد. یکماه بعد از آن ماجرا حمید گفت که باید آماده مهاجرت به کانادا شویم. من از شنیدن این حرف شوکه شده بودم، حمید اصرار داشت همه با هم برویم اما از آنجایی که بچه‌ها کوچک بودند و من خودم هم اصلا آمادگی‌اش را نداشتم، مخالفت کردم. درگیری‌ ما از همان زمان شروع شد.

چرا شوهرت را از این کار پشیمان نکردی؟

من تمام تلاشم را کردم، اما نتوانستم. حمید به هیچ چیز بجز مهاجرت فکر نمی‌کرد و هر کس خلاف حرفش با او صحبت می‌کرد ناراحت می‌شد. سرانجام هم کار خودش را کرد. من و بچه‌ها را رها کرد و از ایران رفت. در آن زمان پسرم 5 ساله و دخترم 3 ساله بودند، بزرگ کردن بچه‌ها آن هم تنها و بی‌کس کار غیرممکنی برایم بود.

وقتی شوهرت رفت چطور زندگی را تامین کردی؟

چاره‌ای نبود جز این که خودم کار کنم، مدیریت مغازه شوهرم را برعهده گرفتم. پدرم هم کمکم می‌کرد. جنس می‌آوردیم و من در مغازه می‌فروختم. بچه‌ها تا بعدازظهر در مهدکودک بودند و بعد از آن هم پدرم آنها را به خانه خودشان می‌برد تا شب که در مغازه را ببندم و به خانه بروم. ما در خانه پدرم زندگی می‌کردیم خودم کار می‌کردم و به لحاظ مالی هیچ مشکلی نداشتیم.

بچه‌هایت در این مدت سراغی از پدرشان نمی‌گرفتند؟

برای آنها وجود حمید معنایی نداشت. پسرم تا حدودی پدرش را به یاد می‌آورد اما دخترم هیچ تصوری از او نداشت و پدر و مادر مرا خانواده خودشان می‌دانستند. کم‌کم کار به جایی رسید که پسرم هم دیگر پدرش را فراموش کرد. بچه‌ها بزرگ شدند و به مدرسه رفتند اما همچنان پدرشان با آنها نبود.

شوهرت در این سال‌ها تماس با شما می‌گرفت؟

چند ماه اول که زنگ می‌زد با او صحبت می‌کردم، هر بار از پیشرفتش در کانادا صحبت می‌کرد و اصرار داشت که من هم به اتفاق بچه‌ها بروم، اما من بعد از مدتی دیگر جواب تلفن‌هایش را هم نمی‌دادم و او از طریق خانواده خودش سراغ بچه‌ها را می‌‌گرفت.

خانواده شوهرت با تو ارتباط داشتند؟

مادر شوهرم عمه من بود و به هر حال چون فامیل بودیم نمی‌توانستم با آنها به طور کامل قطع رابطه کنم. اوایل دلخوری‌هایی بین ما بود چون او از حمید طرفداری می‌کرد و به من می‌گفت که به کانادا بروم بعد از چند سال که مطمئن شد من هرگز این کار را نمی‌کنم دست از اصرارش برداشت و روابط ما کم‌کم به حالت عادی برگشت، او اصرار داشت من بعدازظهرها بچه‌ها را به خانه او ببرم تا مادرم کمی استراحت کند اما من اعتماد نمی‌کردم.

چرا به مادر شوهرت اعتماد نداشتی مگر نه این که روابط بین شما خوب شده بود؟

نمی‌دانم چرا،‌ تصور می‌کردم یک روز او بچه‌ها را بدون اطلاع من از کشور خارج می‌کند و برای این که بچه‌هایم را از دست ندهم هیچ‌وقت اجازه ندادم بدون حضور من بچه‌ها پیش خانواده شوهرم باشند.

چرا در این مدت از شوهرت جدا نشدی؟

واقعیت این است که من همیشه او را دوست داشتم حتی بعد از این همه سال که می‌دانستم روابط ما قطعا مثل سابق نخواهد بود امیدوار به عشق مردی بودم که در عین ناجوانمردی مرا ترک کرد.

چه شد که حمید تصمیم گرفت برگردد؟

این که او چرا برگشت هیچ‌وقت برای من روشن نشد، یک روز مادرشوهرم با من تماس گرفت و گفت که حمید تا یک هفته دیگر بازمی‌گردد. از آخرین دیدار ما 8 سال می‌گذشت. من بشدت اضطراب داشتم در آن یک هفته شرایط بسیار سختی را تحمل کردم، نمی‌دانستم به بچه‌ها چه بگویم و حمید را چطور به آنها معرفی کنم.

حمید وقتی برگشت، چطور با بچه‌ها رابطه برقرار کرد؟

او هیچ وقت نتوانست ارتباط درستی با بچه‌ها برقرار کند، بچه‌ها همیشه در برابر او واکنش نشان می‌دادند و حمید مرا در این ماجرا مقصر می‌دانست.

اختلاف تو و حمید از چه زمانی آغاز شد؟

وقتی برگشت دیگر هیچ چیز سر جای خودش نبود. من بشدت احساس تنهایی می‌کردم و وجود حمید دیگر عشق را در زندگی‌ام نداشت، همیشه احساس ترس و تنهایی داشتم. ما دیگر نتوانستیم باهم حتی صحبت کنیم. کم‌کم کار به جایی رسید که او مرا کتک هم می‌زد، برایش مهم نبود که ما در خانه هستیم یا خیابان، هر لحظه که عصبانی می‌شد، اول من و بعد بچه‌ها را کتک می‌زد. من به خاطر بچه‌ها تحمل می‌کردم. اما آنها حاضر نبودند این نوع زندگی را تحمل کنند. او نه کار می‌کرد و نه این که اجازه می‌داد من کار کنم، واقعا چاره‌ای به جز جدایی ندارم و این خواسته بچه‌های من نیز هست.

مریم عفتی

نظر کارشناس

مینو رحیمی
بارها و بارها درباره پدیده مهاجرت به خارج از کشور و تاثیراتی که بر روی دوام زندگی‌های مشترک می‌گذارد، صحبت کرده‌ایم و کارشناسان زیادی در این زمینه اظهارنظر کرده‌اند. اما آنچه در این پرونده به نظر مهم می‌آید، معضلی است که مهاجرت پدر به خارج از کشور به وجود آورده و ظاهرا پس از این همه سال آنقدر اثرات منفی داشته که قابل جبران نیست.

پدر خانواده در یک تصمیم غیرمنطقی و به دور از بررسی معایب و فواید آن تصمیم گرفته به خارج از کشور برود، آن هم در شرایطی که فرزندانش بسیار کوچک بودند. آنها در شرایط سنی‌ای بودند که تازه پدر و نقش او در زندگی بچه‌ها در حال شکل گرفتن بوده است. اما پدر درست در آن زمان در زندگی این بچه‌ها نبوده است، بنابراین وقتی بچه‌ها بزرگ شده و به نقش پدر و جای خالی او در زندگی‌شان پی می‌برند، همیشه این سوال در ذهنشان باقی مانده که چرا پدرشان در کنار آنها نیست.

با رشد بچه‌ها و بالا رفتن قدرت درکشان آنها به این نتیجه رسیده‌اند که مادرشان نقش پدر را هم برای آنها بازی کرده و این مساله کینه عمیقی را در دل آنها علیه پدر به وجود آورده است. اما پدر هرگز تلاش نکرده این سوءتفاهم را از بین ببرد، بلکه برعکس با عصبانیت و پرخاشگری این فاصله را بسیار بیشتر کرده است. البته نباید فراموش کرد که این مرد خود نیز به دلیل فشارهای ناشی از دوری از خانواده و تنهایی شدید و مشکلاتی که داشته دچار مشکلات عصبی شده و برای شکستی که در زندگی‌اش داشته است، دنبال یک مقصر بوده که همسرش به عنوان مقصر در این زندگی شناخته شده است، چراکه او در دسترس‌ترین و تنهاترین فرد نزدیک به وی بوده است. به نظر می‌رسد تمام اعضای این خانواده به لحاظ مشکلاتی که در زندگی با آن درگیر بودند، دچار پریشانی روحی هستند و نیاز به کمک یک مشاور دارند و در حال حاضر زندگی کردن آنها کنار یکدیگر دردسرهای بزرگ‌تری را فراهم می‌آورد و تا بازگشت به وضعیت روحی متعادل باید تحت نظر باشند.

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها