حسین کعبی: وقتی فیگو را در جام جهانی زدم....
ابر سیاهی در آسمان لمیده بود اما از برف خبری نبود. کمیسر در کنار دوستانش کاملاً خوش و سرحال بود که ناگهان زنگ تلفن همراهش به صدا درآمد. از آن سوی خط سرهنگ جیمز مکر رئیس پلیس شهر با صدای گرفته ای سلام کرد و گفت: ببخشید کمیسر تماس گرفتم.
کمیسر کاملاٌ تعجب کرده بود. چرا که خیلی کم اتفاق می افتد که رئیس پلیس شخصاٌ با او تماس بگیرد. خصوصاٌ در آن ساعت و روز تعطیل. لذا با عجله گفت: جناب سرهنگ حتماٌ اتفاق مهمی رخ داده که جنابعالی شخصاٌ تماس گرفتید چه کمکی از دست من ساخته است؟
رئیس پلیس در حالی که به شدت سرفه می کرد پس از یک عذرخواهی کوتاه ادامه داد: من به شدت سرما خوردهام و در بستر بیماری هستم. از اینکه بد موقع تماس گرفتم عذرخواهی می کنم ولی موضوع مهمی است که نیاز به حضور جنابعالی می باشد.
وی که به سختی سخن می گفت، ادامه داد: دقایقی پیش یکی از دوستان قدیمیام که از وکلای بزرگ و مشهور است و قطعاٌ شما هم آن را میشناسید منظورم جان زلنی است. وحشت زده و هراسان با من تماس گرفت و خبر ناگواری داد. او اعلام کرد که دخترش سوزان در هتل کوچکی در پیست اسکی آگوستو به طرز مشکوکی جان سپرده است، البته گویا وی خودکشی کرده است. اما جان زلنی این اعتقاد را ندارد. او عاجزانه از من درخواست کمک کرد. البته نیروهای پلیس منطقه در محل حاضر شده و تحقیقات مقدماتی را آغاز کردهاند. اما جان تقاضا داشت که موضوع از طریق افسران جنایی بررسی گردد. از آنجا که جان از دوستان صمیمی من است و از طرفی خدمات زیادی برای پلیس داشته است ، میخواستم خواهش کنم که خودت را به محل رسانده و تحقیقاتی را پیرامون مرگ سوزان انجام دهی. البته خیلی دلم می خواست خودم هم در آنجا حضور پیدا کنم اما اصلاٌ وضعیت جسمانی مناسبی ندارم، رئیس پلیس تأکید کرد: موضوع بسیار مهم است و ضرورت دارد کمیسر هر چه سریع تر در محل حاضر و به دقت موضوع را برسی نماید .
کمیسر با اینکه مهمان داشت اما نتوانست این موضوع را به سرهنگ جیمز مکر منتقل کند و لذا مؤدبانه گفت: حتماٌ موضوع را پیگیری می کنم و نتیجه را به شما منعکس خواهم کرد.
بعد هم تلفن را قطع کرد و در حالی که قیافه درهمی داشت نزد دوستانش برگشت. آنها وقتی قیافه کمیسر را دیدند حدس زدند که صحبت تلفنی اورا کاملاٌ به هم ریخته است . کمیسر موضوع را با آنها درمیان گذاشت و در حالی که از یکایک آنها عذرخواهی می کرد گفت: سعی می کنم خیلی زود برگردم شما هم از خودتان پذیرایی کنید. او سپس با سرعت از خانه خارج شد و ساعت 15 در پیست اسکی آگوستو در50کیلومتری جنوب شرقی شهر حاضر شد. پیست اسکی آگوستو در کوههای آند قرار داشت. یک پیست اسکی بزرگ و بسیار مدرن که در آن روز تعطیل میزبان بسیاری از ورزشکاران و اسکی بازان بود.
حادثه در یکی از ویلاهای شهرک توریستی پیست رخ داده بود، در این شهرک دهها ویلای کوچک و چهار هتل بزرگ قرارداشت که در آن روز هزاران نفر را در خود جای داده بود.
ویلای 133 که حادثه مرگ سوزان در آن رخ داده بود، جزء آخرین ویلای شهرک بود. در جلوی این ویلای کوچک چندین خودرو پلیس، آمبولانس و تعدادی از اسکی بازان تجمع کرده بودند.
هوا بسیار سرد بود وسوز سردی می وزید کمیسر از خودرواش پیاده شد نگاهی به اطراف انداخت و آنگاه آرام وارد ویلای زیبای 133 شد.
ستوان راشل افسر پاسگاه پلیس پیست اسکی وقتی متوجه حضور کمیسر شد جلو آمد، احترام نظامی گذاشت وآنگاه بسیار آرام و شمرده گزارش داد:
جناب کمیسر ساعت حدود 13:30 بود که مرد جوانی سراسیمه با ما تماس گرفت و در حالی که صدایش آشکارا میلرزید گفت: نامزدش سوزان در ویلای 133 خودکشی کرده است.
او واقعاٌ وحشت زده شده بود و آن چنان صدایش می لرزید که کلمات را نمیتوانست به درستی بیان کند خلاصه پس از گزارش مرد جوان که خودش را هنری معرفی می کرد ما بلا فاصله خودرا به اینجا رساندیم و با صحنه مرگ دختر جوان که در خون غلتیده بود روبه رو شدیم. سوزان بیچاره با شلیک گلوله ای به سرش به زندگی خود پایان داده بود.
وی افزود:ما به سرعت همه جا را تحت کنترل درآوردیم.بعد هم تحقیقات مقدماتی را شروع کردیم. سوزان 27 سال سن دارد. او روز گذشته با نامزدش هنری و دوستش لورا برای تفریح و ورزش به اینجا آمدند. سوزان و هنری در این ویلا ساکن شدند و لورا هم اتاقی در هتل گرفت. امروز صبح هم همه با هم صبحانه خوردند.بعد هم لورا از آنها جدا شد و گویا سوزان چون احساس خستگی و بی حوصلگی می کند به ویلا برمیگردد ولی هنری برای اسکی به پیست می رود و ظهر وقتی برمیگردد می بیند لورا جلو ویلا نشسته.لورا به سرعت به هنری می گوید:هیچ خبری از سوزان ندارم. او کجاست؟هنری اعلام می کند که در ویلاست.اما لورا میگوید: هرچه در میزنم کسی در را باز نمی کند. چون هنری کلید داشته در ویلا را باز می کند و هر دو آنها وارد ویلا می شوند و با آن صحنه دردناک روبه رو می گردند.
ستوان راشل همچنین گزارشی از وضعیت منطقه در اختیار کمیسرقرار می دهد و سپس او را به اتاق خواب کوچک ویلا جایی که جسد سوزان رها شده بود راهنمایی می کند. جسد سوزان بیچاره بر روی تخت دیده میشد.ملحفه سفید تخت رنگ خون به خود گرفته بود.حوضچهای از خون در زیر سر او دیده می شد. کمیسر جلو رفت و به دقت به بازرسی جسد سوزان پرداخت. جای گلوله درست در شقیقه سمت راست او دیده میشد. موهای بلوند او آغشته به خون بود. سوزان یک شلوار گرمکن آبی رنگ و بلوز آستین بلند قرمز به تن داشت.دست راستش از تخت آویزان شده بود و بر روی زمین اسلحه کالیبر 32 که مجهز به صدا خفه کن بود دیده می شد. بر روی میز عسلی کنار تخت گوشی تلفن، قوطی خالی قرص آرام بخش و یک لیوان پر از آب دیده می شد.هیچ اثری از بهم ریختگی در اتاق مشاهده نمی شد و همه چیز به نظر منظم و مرتب در جای خود قرار داشت.
کمیسر پس از بررسی دقیق جسد به بازرسی در داخل ویلا پرداخت. هیچچیز مشکوکی نظرش را جلب نکرد. او پس از اینکه به دقت همه جا را وارسی نمود از ستوان راشل پرسید:
گفتی گزارش اولیه پزشکی قانونی زمان وقوع مرگ را چه ساعتی اعلام کرده است؟
ستوان راشل بدون تعقل جواب داد: ساعت 10 تا 10:30 صبح.
کمیسر سرش را تکان داد و آنگاه به سراغ هنری نامزد سوزان رفت. هنری که 24 سال سن داشت و بسیار خوش قیافه و تنومند بود در حالیکه کت و شلوار طوسی به تن داشت بسیار آشفته به کمیسر گفت:
اصلاً نمی توانم باور کنم که سوزان زیبای من برای همیشه مرا ترک کرده است. او یک دختر استثنایی بود. یک دختر بسیار مهربان، رئوف و در عین حال کدبانو. ما مصمم بودیم که با هم ازدواج کنیم.ولی حالا او مرا ترک کرده و برای همیشه مرا تنها گذاشته است.
هنری افزود: من و سوزان چند ماه پیش در همین پیست اسکی با هم آشنا شدیم و این آشنایی خیلی زود به یک عشق عمیق تبدیل شد و قرار ازدواج را هم گذاشتیم. اما متأسفانه در این میان پدر و مادر سوزان مخالف ازدواج ما بودند و همین امر باعث شده بود که سوزان به شدت دچار افسردگی شود. او آنچنان از طرف خانواده اش تحت فشار بود و همین امر هم باعث شده بود که دچار افسردگی شدید شد. از طرفی پدرش هم هر از چندگاه مرا تهدید می کرد و از من می خواست که دست از سر دخترش بردارم. اما من چون به شدت به سوزان علاقمند بودم، توجهی نمی کردم.
تا اینکه امروز ساعت حدود 10:30 صبح به صراحت به سوزان گفتم من دیگر نمی توانم این وضع را تحمل کنم و بایستی به این وضعیت پایان بدهیم. سوزان که متوجه منظور من نشد فکر کرد می خواهم نامزدی ام را بهم بزنم لذا به شدت عصبانی شد و به ویلا رفت. من که احساس کردم حال و حوصله درست و حسابی ندارد، نخواستم اذیتش کنم و به سراغ اسکی رفتم. تا این که حدود ساعت یک برگشتم. وقتی جلو ویلا رسیدم دیدم لورا در جلو ویلا ایستاده است.او تا مرا دید جلو آمد و با عجله پرسید: سوزان کجاست؟
پرسیدم چه کارش داری؟
جواب داد: مادرش نگران اوست. هرچه تماس می گیرد سوزان جوابگو نیست.
به او گفتم ساعت 10:30 صبح به ویلا رفت و من هم به اسکی رفتم و دیگر از او خبری ندارم. خلاصه به اتفاق وارد ویلا شدیم. من کلید داشتم و به محض ورود به ویلا بود که با جسد غرق به خون او روبه رو شدیم. بعد هم من با عجله بیرون آمدم و به پلیس زنگ زدم. سوزان بیچاره پس از خوردن یک جعبه قرص آرام بخش اقدام به خودکشی کرده بود. من خودم دیروز عصر برای او جعبه قرص را گرفتم.
کمیسر در مورد شغل هنری از او پرسید و وی جواب داد: من شغل درست و حسابی ندارم. اما از پدرم که آدم پولداری است دائم کمک میگیرم.کمیسر چند سوال دیگر از او کرد و سپس به سراغ لورا که او هم به شدت ناراحت و متأثر بودرفت و به بازجویی از او پرداخت.
لورا با صدای گرفته و دورگه ای گفت: ساعت حدود یک بعد از ظهر بود که مادر سوزان با من تماس و سراغ او را از من گرفت. مادرش بسیار نگران بود و می گفت: سوزان گوشی اش را جواب نمی دهد. قول دادم که او را پیدا کنم. لذا با عجله خودم را به ویلای سوزان رساندم. ساعت دقیقاً 15:13 بود که به آنجا رسیدم. اما هیچ کس در ویلا نبود. همانجا به انتظار نشستم تا اینکه چند دقیقه بعد سرو کله هنری پیدا شد. از او در مورد سوزان پرسیدم. گفت در ویلاست.به او گفتم اما کسی در ویلا نیست . خوشبختانه هنری کلید داشت. در ویلا را گشود و وقتی وارد شدیم با او آن صحنه دردناک روبه رو شدیم.
سوزان بیچاره در خون خود درغلطیده بود. کمیسر چند سوال دیگر از او کرد و سپس آن چه را که اتفاق افتاده بود یک بار دیگر مرور کرد و آنگاه هنری را به جرم قتل عمد سوزان دستگیر کرد.
حسین کعبی: وقتی فیگو را در جام جهانی زدم....