خواستم یک مجله بخرم و نزدیک شدم و دیدم که برخلاف معمول روزنامهفروش یک زن است که در کمال آرامش در حال مرتب کردن روزنامهها و مجلات است.
چهرهاش به نظرم آشنا آمد کمی که نزدیکتر شدم متوجه شدم که او یکی از همکلاسیهایم در دبیرستان بوده است. جلو رفتم و پس از برداشتن مجله مورد نظرم در هنگام دادن پول سر صحبت را با او باز کردم و با صحبت در مورد دبیرستان و روزهای گذشته او نیز مرا شناخت و احوالپرسی گرمی با من کرد.
از آنجایی که در ساعت خلوتی شهر به او رسیده بودم مشتری چندانی نداشت و توانستم کمی بیشتر با او گپ بزنم.
وقتی ازش پرسیدم که آنجی چه کار میکند برایم تعریف کرد که پس از اتمام تحصیلات دبیرستان وارد دانشگاه شده و تا مقطع فوقدیپلم در رشته جامعهشناسی درس خوانده و ازدواج کرده است. او که قصد ادامه تحصیل داشت خود را برای مقطع بعدی آماده میکرده که همسرش سکته مغزی کرده و توانایی کار کردن را از دست داده است.
آنجی که خانوادهای نسبتا مرفه داشته با شوک بزرگی مواجه شده و در همان حال متوجه شده که باردار است. با وجود این که خانوادهاش به او پیشنهاد دادهاند از همسرش طلاق بگیرد، اما به خاطر عشقی که بین او و همسرش وجود داشته اقدام به این کار نکرده است.
او تصمیم گرفته با شرایط موجودش اقدام به روزنامهفروشی کند.
البته این شغل بسیار سختی است. او باید هر روز ساعت 4 صبح از خواب بیدار شود و پس از رسیدگی به همسر و فرزندش از منزل بیرون بیاید و برای آوردن روزنامه و مجلات به مراکز توزیع برود.
با وجود این که چهره زیبایی دارد، اما مشخص است که مدتهاست به خودش نرسیده و فقط مشغول کار است. از او پرسیدم درآمدت چطور است و او میگوید: از این که میتوانم کار کنم و هزینه زندگی و فرزندم را درآورم خوشحالم.
به او گفتم چرا فرزندت کمکت نمیکند میگوید به قدری همسر و فرزندم را دوست دارم که میخواهم آنها در کمال راحتی باشند. همسرم که قادر به کاری نیست و فرزندم هم مشغول درس و مدرسه است و نمیخواهم مانع درس و استراحت او شوم.
او تمام سال از صبح تا شب کار میکند و فقط چند روز کریسمس را تعطیل است و در خانه در کنار خانوادهاش میماند.
وقتی چهره پرچین و چروک او را با دستکش و شال گردن در هوای سرد میبینم که باز چشمان مهربانش از آرامش برخوردار است و خدار ا شکر میکند از خودم شرمنده میشوم.
از او خداحافظی کردم و گفتم دوباره به او سر میزنم. کیسههای خریدم را که برداشتم از من پرسید راستی گفتی خسته و ناراحتی. مشکلت چیست؟
من واقعا شرمنده شدم که با اندک خستگی در راه رفاه خانواده اینقدر اظهار عجز میکنم و زنهایی هستند که تمام زندگی خود را فدای خانوادهشان میکنند بدون این که ذرهای شکایت کنند و فقط برای این که میتوانند کار کنند اینقدر نیز سپاسگزارند و خدا را شکر میکنند شرمنده شدم و پاسخ دادم که چیز مهمی نیست.
این دیدار که مطمئنم تصادفی نبود باعث شد که تکانی بخورم و تصمیم بگیرم از این پس با محبت و خوشحالی بیشتری به خانوادهام محبت کنم و کمتر شکایت کنم و از آنچه در زندگی دارم لذت بیشتری ببرم.
مترجم : سحر کمالی نفر
منبع:dailymail
هوش مصنوعی یکی از قدیمیترین عادتهای ما در اینترنت را تغییر داده است
جامجم آنلاین بررسی کرد
در گفتوگو با جامجم آنلاین عنوان شد
در گفتوگو با جامجم آنلاین تشریح شد
جامجم آنلاین بررسی کرد
در گفتوگو با جامجم آنلاین مطرح شد