بخش اول

نشانه بهار

کد خبر: ۲۳۲۵۹۷

آذرجان! لطفا حوله منو بده!

حوله را از کمد اتاق بیرون آورد و زیر لب گفت:

همیشه یادش می‌ره!

دوباره صدایش را شنید:

می‌دونی که دوست دارم تو این کارو بکنی!

حوله را از لای در نیمه‌باز حمام به شوهرش داد و تشکرش را نشنیده گرفت.

به خیال خودش نشانه بهار رو به خونه آورده و فکر می‌کنه شادی واقعی بهار هم با این گل ... تا کی می‌خواد به این خوش‌خیالی‌هاش ادامه بده؟ ... انگار نه انگار این همه ساله پدرمون دراومده!

لیوان شربت را از یخچال بیرون آورد و شروع کرد به هم زدن... ایرج از حمام بیرون آمده و داشت با حوله سر و صورتش را خشک می‌کرد. سرحال و بانشاط گفت:

توهیچوقت نشده یادت بره بعد از حمام به من شربت بدی! ... جدا که زن کدبانویی هستی!

آره... همه می‌گن! چه فایده؟ ... این همه سال کدبانوی خوب و عالی! دلسوز شوهر و زندگی! همه حرف‌ها و کارهاتو با دل و جون قبول می‌کردم... نتیجه‌ش این شد که پونزده ساله افتادیم تواین هچل!...

باز هم که تو خودتی؟ چقدر فکر می‌کنی؟ بارها گفتم! باز هم می‌گم! آذر خانوم همه چی داره درست می‌شه! سختی‌ها گذشته! به آینده فکر کن! آینده خوبی که در انتظار خودمون و بچه‌هامونه!... دیگه چیه که اینقدر تورو آزار می‌ده؟

خیلی چیزها... خیلی چیزها که تو هیچوقت نفهمیدی! شاید هم من نگذاشتم که بفهمی! چیزهایی که شاید هیچوقت جبران نشه! افسردگی دختر جوونمون که تو به حساب خانومی و وقارش می‌ذاری! نیمه کاره ماندن تحصیلات دانشگاه پسرمون، ... که اونم به حساب بی‌لیاقتی خودش گذاشتی! ... مریضی‌های طاق و جفت منو... که میگی ضعف جسمانی ژنتیکیه! بیماری قلبی خودتو که هیچوقت جدی‌اش نگرفتی و به پای شلوغ کردن دکترها می‌ذاری و خیلی چیزها و خیلی چیزهای دیگه!...

آذر!!!...

ایرج همچنان منتظر جواب بود:

با خودت حرف می‌زنی؟ متوجه نشدی چی پرسیدم؟!

سری تکان داد و با بی‌حوصلگی جواب داد:

چرا ... شنیدم... چی بگم؟ ... خودت که می‌دونی! من به حرفای این آقا، شریکتو می‌گم، هیچ اعتمادی ندارم! مگه می‌شه بعد از این همه سال اون ازخدا بی‌خبر حق تورو از اون سر دنیا برات بفرسته!

راستی که چقدر بد پیله‌ای! بابا چقدر برات توضیح بدم؟ مقدمات کار فراهم شده! مدارکشم برام فرستاده ... خودت که دیدی! فقط یه گیر کوچولو داره که اونم خدا بخواد تا چند روز دیگه حل می‌شه!

اگر قصد داشت حق تو رو بده که اون موقع همه پولارو برنمی‌داشت ببره و ...

- عزیز من اگر حالا هم نمی‌خواست بده با ما تماس برقرار نمی‌کرد! ما که نشونی و شماره ‌تلفن و چیزی ازش نداشتیم! اون موقع هم که رفت و گم و گور شد، براش یه مشکلاتی پیش اومده بود. ما که تاحدی در جریاناتش بودیم، حالا کلی زحمت کشیده و به قول خودش به اون سرمایه یه عالم اضافه شده، فکر کن خودمون تو این چند سال باهاش کار می‌کردیم؟ ... غیر از اینه؟ حالا برو اون سشوار رو بیار بده من موهامو خشک کنم تا سرما نخورم و بیفتم اینجا رو دستون! اونوقت به جای پول شمردن باید مرده‌کشی راه بندازین!

تا کی می‌خوای همین‌طور بی هیچ دلیلی به مردم اعتماد کنی؟ این همه ضرر بس نبوده؟! هنوزم فکر می‌کنی این کار رو می‌کنه؟... آخه گرگانی یه بچه کم‌عقل و نابالغ که نبود ... لابد یه‌جورهایی به گوشش رسیده که ما هنوز هم دنبال پولمون هستیم خواسته طور دیگه‌ای سرمونو شیره بماله... این چیزها رو فقط تو باور می‌کنی! هنوزم با اون افکار مالیخولیایی‌ات خونه بزرگ و ماشین مدل بالا می‌خری و مسافرت‌های خارج از کشور ترتیب می‌دی! عروسی و جهیزیه آنچنانی برای نیما و نوشا می‌گیری! واقعا که مث یه بچه می‌مونی! همش داری خودتو گول می‌زنی! مادرم راست می‌گه ... مردا همشون بچه‌ان!...

آذر... چی‌کار می‌کنی؟! چرا داری سر خودتو خشک می‌کنی؟... من حمام بودم! گفتم سشوارو بده به من ... امان ازدست تو و این کارهات!!... باز رفته تو هپروت! ...

تکانی خورد، سشوار را به دست ایرج داد و از اتاق بیرون رفت. نوشا با تلفن حرف می‌زد. آذر را که دید گفت:

مامان من فردا می‌تونم برم کلاس ورزش اسم بنویسم؟ می‌خوام با ندا قرار بذارم!

نگاهی به دخترش انداخت و مثل همیشه از دیدن صورت و اندامش غرق لذت شد. موهای سیاهش را با یک گیره پشت سرش جمع کرده بود و هنوز بلوز و شلوار گشاد و از شکل‌افتاده خوابش را به تن داشت. ولی از شکل‌افتادگی و رنگ و رورفتگی لباس مانع نمی‌شد اندام زیبایش به چشم مادر نیاید! قبل از این‌که دهان باز کند، صدای ایرج بلند شد:

بله باباجون! بله عزیزم! تا آخر هفته بهت پول می‌دم!

آخه من می‌خواستم فردا قرار بذارم، چند روز دیگه تعطیلات عید شروع می‌شه!... دیگه برای ثبت‌نام کلاس‌های فروردین فرصتی نیست!...

حالا دو روز دیگه قرار بذار! طوری نمی‌شه باباجان! تا تعطیلات چند روز مونده! اصلا تو با این هیکل قشنگت ورزشو می‌خوای چیکار؟ ورزش مال ندای نودکیلویی‌یه نه تو!

باز هم شوخی و مسخرگی را از سر گرفته بود. مثل بقیه وقت‌هایی که کم می‌آورد! آذر می‌دانست که دو روز دیگر هم پولی در بساط نخواهد بود ... قول‌هایی که هیچ‌وقت ادا نمی‌شد! از کنار دخترش که نگاه افسرده‌اش را به او دوخته بود رد شد و آهسته گفت:

یه کاری برات می‌کنم!

به آشپزخانه رفت و با بی‌حوصلگی دسته‌گل وحشی را که داشت پژمرده می‌شد، داخل یک گلدان گذاشت.

دیگه هیچ پس‌اندازی هم برام نمونده تا بتونم بدقولی پدرشو جبران کنم ... باید با نیما حرف بزنم ... شاید اون بتونه این پولو بهم قرض بده ... چقدر سخته! منی که هیچ وقت عادت به قرض کردن نداشتم، حالا از بچه خودم ... طفلک پسرکم ... چه تاوان سنگینی برای اشتباهات پدرش داد!! این‌قدر از درسش زد و پی کار رفت تا به قول خودش تو این موقعیت سربار خانواده نباشه تا بالاخره از دانشگاه اخراج شد!!... حالا گیریم ایرج موضوع رو که فهمید کلی عصبانی شد و داد و بیداد راه انداخت!... چه فایده؟... درواقع تقصیر اون بود که بچه‌ام نتونست درسشو ادامه بده... خدا کنه همون‌طور که ایرج می‌گه کارها درست بشه، نیما هم بتونه بره درسشو دنبال کنه... باهوش سرشاری که داره به امید خدا می‌تونه باز هم امتحان بده و قبول بشه.

اگر غذا روی اجاق گاز سر نمی‌رفت و جلز و ولزش درنمی‌آمد، آذر همچنان در افکارش غوطه‌ور بود. شریک شوهرش را خوب می‌شناخت. از همان اولین روزی که پایش به خانه‌شان باز شده بود از او خوشش نیامد. نه از خودش و نه از همسرش که هفت قلم خودش را آرایش می‌کرد و همیشه لباس‌های اجق وجق می‌پوشید آخرش هم با گرگانی نساخت و تا دید برای شوهرش مشکلات مالی زیادی پیش آمده، طلاق گرفت و به قول خودش راهی «اونور آب» شد. ایرج گفته بود حالا که شوهره دوباره وضعش خوب شده و دم و دستگاهی به هم زده باز رفته سراغش!... چقدر آذر سعی کرده بود این زن و شوهر را از زندگی‌شان دور کند، ولی مرد با چرب‌زبانی و رفتارهای چاپلوسانه‌اش حسابی دل آقای رحمتی را به دست آورد. طوری که به هیچ کدام از حرف‌‌های آذر گوش نمی‌کرد و بالاخره با او شریک شد. آن هم به چه قیمتی! فروش خانه ویلایی زیبایی که زمینش ارثیه پدری ایرج بود و با زحمت زیاد و وام‌های مختلف بانکی خودشان آن را در دو طبقه ساختند.

یکی را اجاره دادند و بعد از چند سال تازه داشتند آب راحتی از گلو پایین می‌فرستادند که سر و کله گرگانی تو زندگی‌شان پیدا شد و ایرج را وادار ساخت برخلاف میل همسرش خانه را بفروشد تا به تجارتی بزرگ و پرمنفعت! بپردازند... فقط 3 سال از عمر این شراکت گذشته بود که گرگانی ادعا کرد در آستانه ورشکستگی قرار گرفتند. پیشنهادش هم این بود که بهتره مابقی پولی را که برایشان مانده ببرند در کشور دیگری که خود انتخاب کرده بود به کار بیندازند! بعد هم چون ایرج هم کار اداری داشت و هم زبان بلد نبود، ظاهرا فقط او می‌توانست برود! رفت و بعد از چند ماه تماس‌هایش هم قطع شد و تلاش‌های ایرج برای پیدا کردنش تقریبا بی‌نتیجه ماند! خانواده 4 نفره رحمتی ماند و یک آپارتمان کوچک اجاره‌ای و شغل دولتی آقای رحمتی که به زور دخل و خرجشان را به هم می‌رساند. بعد از مدتی ایرج ناچار شد شغل دومی هم بگیرد. فشار کاری زیاد باعث شد گرفتار بیماری‌های مختلفی از قبیل فشار خون و ناراحتی قلبی شود. ولی چیزی که عجیب به نظر می‌رسید خونسردی بیش از حدی بود که از خودش بروز می‌داد تا جایی که آذر کم‌کم به این نتیجه رسید ایرج با این رفتار می‌خواهد وانمود کند اتفاق مهمی نیفتاده تا مجبور باشد به خانواده‌اش توضیح دهد.

همین فکر باعث شد رفته رفته بین او و شوهرش فاصله‌ای عاطفی ایجاد شود و این فاصله روز به روز بیشتر می‌شد. هرچند ایرج سعی می‌کرد با شوخی و خنده، فضای خانه را شاد نگه دارد، آذر رفتار او را به پای بی‌مسوولیتش می‌گذاشت و بیشتر در خودش فرو می‌رفت. تا یک سال پیش که پس از 12 سال دوباره آقای گرگانی تماسش را با آنها از سر گرفت. برای این غیبت طولانی‌اش دلایل مختلفی آورد، می‌گفت اولش خجالت و بعد هم تا مدتی بی‌نتیجه بودن تلاش‌هایش باعث شده تماس نگیرد و خودش را پنهان کند. ولی همیشه به فکر ایرج بوده و تصمیم داشته زمانی دوباره آفتابی شود که کارها رو به راه شده و خبرهای خوبی برایشان داشته باشد.

در این یک سال هم تقریبا هر هفته با ایرج حرف می‌زد. این حرف‌ها گاهی خوب و امیدوارکننده بود، گاهی برعکس! آذر در تمام این مدت همچنان بدبین بود و هیچ‌کدام از حرف‌های به ظاهر امیدوارکننده او را باور نمی‌کرد و از دست ایرج هم عصبانی بود که چرا این همه سادگی به خرج می‌دهد؟ وقتی یادش می‌آمد در تمام این سال‌ها نتوانسته بودند ساده‌ترین نیازهای فرزندانشان را برآورده کنند، تعجب می‌کرد که ایرج می‌تواند به راحتی گرگانی را ببخشد! همین فکرها بود که آذر را تا این حد افسرده کرده بود. او بیشتر وقت‌ها در خودش فرومی‌رفت. به همین خاطر ایرج می‌گفت: «تو همش تو هپروتی!.»

روز عید بود. اولین روز بهار، آذر چشمانش را که باز کرد، پنجره، آبی‌ آسمان را به نگاهش کشید. فکر کرد سال‌هاست آسمان اینقدر آبی نبوده. از این فکر احساس خوبی به او دست داد.

صدای پرنده‌هایی که روی شاخه‌های درختان بلند چنار آواز بهاری‌شان را سر داده بودند، گوشش را نوازش کرد. سرش را به سوی شوهرش چرخاند. هنوز خواب بود. با احتیاط، طوری که او را بیدار نکند، از جا برخاست. شب گذشته تا دیروقت در محل کارش مانده بود و آذر می‌دانست که خیلی خسته شده. آهسته و با نوک پا به کنار پنجره رفت. جوانه‌های تازه روی چندتایی از شاخه‌ها دیده می‌شد. دیدنشان تازگی و طراوت بهاری را به رخ می‌کشید. شب پیش وقتی دید شوهر و پسرش چقدر دیر از سر کار برگشتند و خیلی هم خسته‌اند، تصمیم گرفت برای تحویل سال که بعد از نیمه شب صورت می‌گرفت، هیچ‌کس را بیدار نکند و خودش هم بخوابد. در واقع حوصله این کار را در خود ندید. همان‌طور که نوک پا از اتاق خارج شد، نیما از خواب بیدار شد و در راحتی هال فرورفته بود و تلویزیون تماشا می‌کرد. او را که دید از جایش بلند شد.

مریم شجاعی

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها