دارم گزارشی تهیه میکنم درباره یکی از مشکلات و معضلات ازلی ابدی سینمای ایران که به خاطر همین ازلی ابدی بودنش شاید هزار بار دیگر هم دربارهاش گزارش تهیه شده و اوضاعش هیچ تغییری نکرده و باز هم آب از آب تکان نخورده که اگر خورده بود که دیگر ازلی ابدی نبود.
طبق معمول باید با فیلمسازان مختلفی تماس بگیرم تا نظرشان را در گزارش منعکس کنم ولی باز هم طبق معمول غیر از آنهایی که در دسترس نیستند و توی جلسهاند و اساسا از دماغ فیل افتادهاند، هیچ کدام از آنهایی هم که سرشان به تنشان میارزد و به خاطر همین ویژگی با ادب و متانت برخورد میکنند، تمایلی ندارند حرف بزنند و عذرخواهی میکنند حتی یکیشان صراحتا اعتراف میکند چون در شرف گرفتن پروانه ساخت است، نمیخواهد با یک اظهارنظر کوچک تمام زحمتهایش هدر برود.
دیگری از توصیههای پیدا و پنهانی میگوید که کجا چه بگوید و چه نگوید. دیگری از تاثیرات مستقیم مصاحبههایی میگوید که روی پخش قسمت بعدی کارش داشته و...
یکیشان هم خاطرهای تعریف میکند که یک وقتی برای نمایش فیلمش به یک جشنواره خارجی رفته بوده، شاهد اتفاق عجیب و غریبی بوده؛ یک فیلمساز اهل کرواسی موقع گرفتن جایزهاش به یکی از شخصیتهای مهم کشورش که گویا اتفاقا آنجا هم حضورداشته، کلی بد و بیراه میگوید و با عباراتی مثل احمق و بیشعور مورد لطف و مرحمتش قرار میدهد. آن هم درست وسط فیلمبرداری فیلم جدیدش.
نکته جالب و تعجببرانگیز ماجرا برای این دوست فیلمساز، آن هم با گذشت چندین سال، این بود که یارو یکی دو روز وسط فیلمش برای گرفتن این جایزه از کشور خودش کوبیده و تا آنجا آمده و این حرفها را هم زده؛ بدون این که حتی ذرهای احتمال بدهد ممکن است حرف هایش دردسرساز شده... و برایش گران تمام بشود ؛ مثلا فیلمش را توقیف کنند و نتواند پروژهاش را به سرانجامی که باید برساند. اگر احتمال میداد، لابد عمرا این جوری حرف نمیزد.
این قصههای حسین کرد را پشت سر هم ردیف کردم که بگویم این که یک فیلمساز و یک هنرمند به عنوان یکی از آزاداندیشترین اقشار جامعه نتواند درست و حسابی اعتراض و درددلش را بیان کند، اصلا اتفاق خوبی نیست.
اگر یک هنرمند نتواند با خیال راحت مشکلات خودش و صنفش را بگوید و نسبت به حلشان اقدام کند، دیگر چه انتظاری باقی میماند برای این که اثر هنری اش بازتاب دردها و مشکلات مردم جامعه باشد؟ وقتی حسرت یک اظهارنظر کارشناسی که ممکن است به مذاق عدهای خوش نیاید و به آن واکنش نشان بدهند، روی دل او بماند، چه توقعی برای حل شدنش داریم؟
شان و اعتبار هنر در آزاداندیشی است و آزاداندیشی در فضایی اتفاق میافتد که هنرمند مثل پرنده آزاد و رها باشد. اگر پرندهای اسیر یک مشت دانه توی قفس باشد، هویت وجودیاش و پرنده بودنش را زیر سوال برده. ولی وقتی غیر از قفس دانهای برای خوردن و زنده ماندن نیست، گناه این اتفاق فقط و فقط بر گردن آنهایی است که دانه را در قفس میپاشند.
جابر تواضعی