من قاتل را دیدم - این ماجرا؛

بیگانه‌ای در شهر

نوشته:کارل هنری راتجن قسمت پایانی مترجم: سهراب برازش
کد خبر: ۲۳۱۴۳۸

خلاصه‌ قسمت اول:

مجرم خطرناکی به نام هانک ولن بعد از ربودن شخصی او را به قتل می‌رساند و خود نیز با بدن زخمی پا به فرار می‌گذارد. پلیس محلی وFBI ماموران خود را برای پیدا کردن او بسیج می‌کنند و عکس او را در تلویزیون و روزنامه‌ها به نمایش درمی‌آورند تا اگر کسی او را دیده پلیس را در جریان بگذارد. ماریا، دختر مهمانخانه‌دار شهر به محض دیدن عکس او پدرش را خبر کرده و از او می‌خواهد که مک‌کیب، پلیس کلانتری شهر را در جریان بگذارد. او به مک‌کیب می‌گوید که هانک ولن را همان روز از فاصله نزدیک در شهر دیده است. مک‌کیب این خبر را بهFBI گزارش می‌دهد. متاسفانه ماریا به یاد نمی‌آورد که ولن را دقیقا کجا دیده است. نکته قابل توجه برای پلیس این که ماریا او را15‌ساعت بعد از انتشار عکس و خبرهای مربوط به او دیده و این مجرم فراری چگونه توانسته به راحتی در شهر کوچکی مثل ولی‌ویو رفت و آمد کند و هراسی از شناخته شدن نداشته باشد.

مک‌کیب داشت به حرف‌های گروهبان آرتور فکر می‌کرد که ناگهان صدای تلفن او را به خود آورد. افراد مختلفی، هیجان‌زده تماس می‌گرفتند و یکی پس از دیگری درباره آدم مشکوکی که احتمال می‌دادند هانک ولن باشد، گزارش می‌دادند. مک‌کیب مامورانش را دوتا دوتا پیش اشخاص تلفن‌کننده فرستاد تا گزارش‌های تلفنی آنها را حضورا بررسی و تایید کنند.

او به نیروهای کمکی بیشتری نیاز داشت تا همه اتومبیل‌ها را کنترل کند. آیا گزارش‌های مردم واقعیت داشت یا این که تنها نتیجه یک هیستری عمومی بود که ناگهان سر برآورده بود. منشأ این حرف‌ها کجا بود؟

بعد از این که بازرسی اتومبیل‌ها به پایان رسید، یاد ماریا افتاد. در حالی که بارش برف بیشتر و بیشتر می‌شد به طرف مهمانخانه رابرتسون دور زد. جک با دیدنش لبخندی زد و خوش آمد گفت: منتظرت بودم، مک. ماریا با هر مشتری که اینجا آمده راجع به موضوع حرف زده، آنقدر که خون آنها را به جوش آورده و از بس معطلشان کرده، صبحانه‌شان سرد شده. شاید تو بتوانی او را به عقل بیاوری تا از این حرف‌ها دست بردارد.

مک‌کیب گفت: دیگر کار از کار گذشته. مردم فقط منتظر چنین اتفاقاتی هستند که... سپس ماریا با یک سینی پر از ظرف‌های کثیف به طرف پیشخوان آمد و گفت: مطمئنم او همین جا در شهر است، مک. باید بودید و می‌دیدید که چند نفر از مردم حرف‌هایم را باور کردند. همه درهای خانه‌هایشان را بسته‌اند تا مبادا ولن به خانه‌هایشان پناه ببرد. پدر، ما هم باید همین کار را بکنیم و الا...

مک‌ میان حرفش پرید و گفت: ماریا! یادت افتاد که او را کجا دیدی؟

«نه، مک. واقعا وقت نداشتم که راجع به آن فکر کنم.»

رابرتسون با عصبانیت گفت: بس است دیگر. تمامش کن. عقلت را، البته اگر اصلا عقلی داشته باشی، به کار بینداز.

بعد رفت و یک فنجان چای برای مک آورد. اما همین که در مهمانخانه باز شد، آنچنان ترسید که نیمی از چای را روی زمین ریخت.

مردی با لباس‌های پوشیده از برف و اسلحه به دست وارد شد. مک با دیدن او متحیر شد، اما لحظه‌ای بعد او را شناخت. شیرفروش شهر بود. با لحنی جدی پرسید: قصد داری مثل خیلی از اهالی شهر داوطلبانه به دنبال این قاتل فراری بگردی؟

«نه. دور من یکی را خط بکشید. مرا وارد این جریان نکنید. من زن و 4 فرزند دارم. بعلاوه 40 تا گاو دارم که باید شیرشان را بدوشم. بعد از شنیدن این خبر عیالم از من خواست که به هیچ وجه خودم را وارد این ماجرا نکنم. خودم هم دوست ندارم به مخمصه بیفتم.

بعد اسلحه را روی پیشخوان گذاشت، نیشخندی زد و گفت: تلفن خانه‌مان خراب است. ممکن است از اینجا تماس بگیرم و قراری را که برای یکی از بچه‌ها با دکتر جکسون داشتم کنسل کنم؟

مک ناگهان گفت: اوه، اصلا یاد دکتر نبودم.

رابرتسون خواست که چای دیگری برای مک بیاورد، اما او با اشاره سر مانع شد و گفت: نه، متشکرم. وقت زیادی ندارم.

مک از جایش برخاست و بلافاصله بعد از این که مرد شیرفروش گوشی تلفن را گذاشت به سمت در رفت و گفت: بیچاره دکتر، در چنین شب سردی باید برود و بچه را به دنیا بیاورد.

ماریا گفت: حالا چه کسی قرار است بچه به دنیا بیاورد؟

رابرتسون غرغر‌کنان گفت: مثل این که موضوعات پیش پا افتاده بیشتر از به یاد آوردن مجرم فراری برایت ارزش دارد.

مرد شیرفروش گفت: فکر می‌کنم نانسی استراند باشد.

مک‌کیب که داشت از در خارج می‌شد با شنیدن این اسم برگشت.

ماریا با صدای بلند گفت: خدای من! او با این سن و سال؟

مرد شیرفروش اخمی کرد و گفت: اما من مطمئنم که پرستار گفته...

ماریا رو به مهمان‌ها که کنار پنجره نشسته بودند، کرد و گفت: شنیدید چه گفت؟

مک محکم دست او را کشید و گفت: ماریا، آرام باش. این حرف‌ها را بلند نگو، می‌شنوی؟ دارم با تو جدی حرف می‌زنم!

«اما چرا...؟»

جک رابرتسون چنان روی پیشخوان کوبید که کم مانده بود، لیوان‌ها بیفتند. با عصبانیت به دخترش ماریا گفت: چون افسر پلیس این را می‌خواهد، لعنت بر شیطان!

رابرتسون رو به مک گفت: تو هم احتمالا فکر مرا داری؟

مک گفت: فعلا کمی زود است که با اطمینان در این مورد حرف بزنیم.

بعد از آنجا خارج شد و دیگر چیزی نمی‌شنید. حتی وقتی درون ماشین نشست دیگر صدای بخاری، تیک‌تیک برف پاک‌کن و گفتگوهای مداومFBI و پلیس منطقه را که از بی‌سیم پخش می‌شد، نمی‌شنید. حواسش جای دیگری بود. وقتی که به خیابان اصلی که به شمال شهر منتهی می‌شد رسید، دید که شیشه همه اتومبیل‌ها بالاست و مردم خیابان هم با سرعت و ترس در حال رفت و آمدند. شیشه بخار گرفته سمت چپ اتومبیلش را پایین کشید و بی‌آن که سرش را برگرداند و به مطب دکتر جکسون نگاه کند از کنارش عبور کرد. فقط زیرچشمی به خانه دکتر که چسبیده به مطب بود، نگاهی کرد. اتومبیل پوشیده از برف دکتر ، جلوی گاراژ پارک شده بود.

مک‌کیب دندان‌هایش را بهم سایید. آخر چرا هیچ کدام از افرادش متوجه این موضوع نشده بودند. امکان نداشت که دکتر، جکسون زمستان‌ها اتومبیلش را بیرون پارک کند. چون بیرون شیشه و موتورش یخ می‌زد. حالا مطمئن شده بود که اطلاعات پرستار درواقع هشدار بوده و او امیدوار بوده که معنای حرفش فهمیده شود. مک جرات نداشت با بلندگو ماموران پلیس ولی ویو را باخبر کند، چون ممکن بود هانک ولن صدایش را بشنود. بنابراین پایش را روی پدال گاز فشرد و به سمت شمال شهر راند.

وقتی به آنجا رسید به مایکل گفت: از خیابان‌های فرعی به جنوب شهر برو و آرتور را با خودت به کلانتری بیاور. به هیچ وجه از بلندگو استفاده نکن.

مک به ماموران کمکی که اتومبیل‌ها را متوقف می‌کردند رو کرد و گفت: به تقاطع خیابان لوکاست و خیابان دوم غربی بروید و نبش آنجا پارک کنید. آژیرها و چراغ‌های چشمک‌زن را هم روشن نکنید. از آنجا پارکینگ خانه دکتر جکسون را زیر نظر بگیرید. مواظب باشید که دیده نشوید. اگر احیانا اطراف پارکینگ خبری شد، فورا با بی‌سیم به من خبر بدهید.

وقتی از یکی از خیابان‌های فرعی به سمت کلانتری می‌راند به پلیس ایالتی و پلیس ناحیه بی‌سیم زد و یک سیگنال با فرکانس مشخص به آنها داد و صد متر جلوتر رفت تا آنها فرصت کنند سیگنالش را دریافت کنند. سپس به آنها گفت: همچنان به نیروهای کمکی در ولی‌ویو نیاز دارم.

از جنوب بیایید... تکرار می‌کنم... فقط از جنوب شهر بیایید.

در کلانتری، گرایگرز، نمایندهFBI را دید.

«مک، در شهر شایعاتی شنیده‌ام. اتفاقی افتاده؟»

مک پاسخ داد: مدارکی دارم که نشان می‌دهد هانک ‌ولن در مطب دکتر شهر است. حتما رفته آنجا تا زخم‌هایش را پانسمان کند و همه را گروگان گرفته که بتواند اتومبیلی برای فرار از شهر فراهم کند.

گایگرز گوشی تلفن را برداشت و گفت: گیرش می‌آورم. بعد شروع کرد به گرفتن شماره.

مک حرفش را قطع کرد و گفت: ترتیبی دادم تا یکسری نیروی کمکی برایمان بفرستند.

سپس سگک کمربند رولورش را باز کرد و آن را داخل کشو گذاشت و به جای آن هفت تیر لوله کوتاهی برداشت. بعد ادامه داد: ما نمی‌توانیم مطب را محاصره کنیم و با بلندگو او را تهدید کنیم، آن هم قاتلی مثل هانک ولن را. البته ساختمان را محاصره خواهیم کرد، اما پیش از آن ما باید داخل ساختمان شویم. محض احتیاط .

«مک، این آدم بوی پلیس را از ده کیلومتری حس می‌کند. شما حتی نمی‌توانید به در مطب نزدیک شوید.»

«با دو نفر از نیروها وارد ساختمان می‌شوم و غافلگیرش می‌‌کنم. البته من دلیل دیگری نیز برای کارم دارم و آن این است که همسر من با شلیک گلوله این آدم پست جانش را از دست داده و دکتر جکسون که حالا جانش در خطر است یک شب تا صبح بالای سر پسرم مانده تا جان او را نجات دهد. باز هم سوالی دارید؟»

وقتی آرتور و مایکل آمدند، مک در حال لباس عوض کردن بود. آنها به یکسری ابزار و یک ماشین بکسل نیاز داشتند. در همین لحظه در باز شد و معاون کلانتر همراه چند پلیس، وارد شد. «گایگرز، لطفا این افراد را در جریان کار قرار دهید.»

مک رفت بیرون و یک شیشه سس کچاپ خرید. بعد آمد و به منشی گفت: کارم که تمام شد با دکتر جکسون تماس بگیر و خیلی جدی به او بگو که یکی از برقکارهای کلانتری به طرز وحشتناکی صدمه دیده، او را برای مداوا به آنجا می‌آورند. به هیچ وجه اجازه نده که قرار ملاقات را به بعد موکول کند یا بگوید نزد دکتر دیگری ببرید. فکر می‌کنید ایده‌ام موفقیت‌آمیز باشد؟

اپراتور گفت: به هر حال من سعی خودم را می‌کنم.

مک کیب در سس را باز کرد و مقداری از آن را روی صورت، لباس‌‌ها و سینه‌اش مالید بعد گفت: حالا تماس بگیرید.

منشی شماره مطب دکتر را گرفت و خیلی جدی گفت: برای یکی از برقکارهای ما اتفاق بدی افتاده و...

ماشین بکسل زردرنگ مقابل مطب دکتر توقف کرد. آرتور و گایگرز بدن خون‌آلود مک کیب را به زحمت از ماشین خارج کرده و کشان کشان از پله‌ها بالا بردند، اما با در بسته مطب مواجه شدند.

گایگرز با مشت به در کوبید و گفت: به خاطر خدا هم که شده در را باز کنید. یکنفر دارد اینجا می‌میرد. دکتر ما اتومبیلتان را جلوی در پارکینگ دیدیم و می‌دانیم که شما اینجا هستید. پس در را باز کنید.

پرستار در را باز کرد و آنها پیش از آن که فرصتی به او برای حرف زدن بدهند وارد شدند. در اتاق انتظار که در انتهای راهرو قرار داشت، نیمه باز بود. مک کیب با آه و ناله به طرف در اتاق رفت و تلوتلوخوران وارد شد. دکتر جکسون کنار یک کمد و ولن کنارش ایستاده بود. همسر مو سیپد دکتر که به دستور ولن روی صندلی نشسته بود، جلوی دید را گرفته بود. او با دیدن مک کیب نفس راحتی کشید. مک کیب ناله‌کنان به طرف آنها رفت. سپس متوجه شد جهت لوله تفنگ ولن که از پشت زن معلوم بود درست مقابل اوست. طوری وانمود کرد که انگار دارد می‌افتد و از همین فرصت استفاده کرده، خود را به طرف ولن پرت کرد و به دستی که اسلحه را گرفته بود محکم چسبید. آرتور و گایگرز نیز وارد عمل شدند. دکتر جکسون پیر نیز دست به کار شد و با عجله آمپول بی‌هوشی را به بدن ولن فرو کرد و او را به سرعت بی‌حال کرد.

حوالی بعدازظهر مک کیب به دیدن جک رابرتسون و دخترش ماریا رفت. با لحنی دوستانه گفت: همه چیز روبه‌راه است، ماریا؟

ماریا بلند شد که برود اما مک با دست به او اشاره کرد و کاغذ مچاله شده‌ای را از کیفش درآورد. آنگاه گفت: بنشین کمی با هم صحبت کنیم. نتیجه بررسی‌های ما این بود که ولن به شهر می‌آید و با یک اتومبیل دزدی نزد دکتر جکسون می‌رود و او را مجبور می‌کند زخم‌هایش را بدون بیهوشی مداوا و پانسمان کند. همین که دوباره حالش جا می‌آید دکتر و پرستارش را به گروگان می‌گیرد.کم‌کم برف و توفان او را نگران می‌کند، به علاوه فهمیده بود که ما خیابا‌ن‌ها را بند آورده‌ایم.

مک کیب مکثی کرد و با سگرمه‌های درهم کشیده به ماریا نگاه کرد: اما ولن صبح زود در شهر نبوده. سپس دوباره مکث کرد.

ماریا نگاهش را از او برنمی‌داشت.

مک از او پرسید: ماریا. اما او 18 ساعت بعد از این که تو به اصطلاح او را دیدی تازه به ولی‌ویو می‌آید! سپس تو چطور پیش از آمدنش او را دیده بودی؟

بالاخره ماریا سکوتش را شکست.

«اما من مطمئنم که او را دیده بودم!»

مک کیب گفت: غیرممکن است. به‌هر‌حال حالا دیگر فرقی نمی‌کند. بهتر است فراموشش کنیم.

بعد مک کاغذ مچاله شده را باز کرد و گفت: دیگر احتیاجی به این کاغذ ندارم، اما فکر می‌کنم که بد نباشد تو کمی درباره‌اش فکر کنی.

اطلاعیه و عکسی را کهFBI از قاتل و آدم‌ربا به چاپ رسانده بود روی پیشخوان گذاشت.

ماریا به آن خیره و نفسش حبس شد.

«حالا یادم افتاد. صبح وقتی به دفترتان آمدم تا در مورد چک بی‌محلی که دریافت کرده بودم با شما صحبت کنم، این عکس را که به تابلو اعلانات دفترتان نصب کرده بودید، دیدم. باید بعدا فکر کنم...»

این بار مک بود که از شدت تعجب و حیرت نفسش حبس شد و نتوانست کلامی بگوید.

بعد که حالش جا آمد، گفت: تو او را دیده بودی... در دفتر من... عکسش را؟

سپس نگاهی به رابرتسون انداخت که مات و مبهوت به دیوار تکیه داده بود و فقط گفت: جک، وقتی حالت بهتر شد لطفا یک‌فنجان قهوه پررنگ برایم بیاور. خیلی بهش نیاز دارم.

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها