اعتیاد مادر همه بدبختیها و مصیبتهاست. تا قبل از این که خودم گرفتار نشوم فکر میکردم این حرفها یک مشت شعار است که بچه مثبتها از خودشان درآوردهاند تا بگویند خیلی میفهمند و این طوری سوادشان را به رخ بکشند، اما همه آن شعارها واقعیت داشت. پدرم کارگر ساده چاپخانه بود و بسختی خرج و مخارج ما را درمیآورد، البته فقیر و ندار نبودیم. در محمدشهر کرج زندگی میکردیم و به آن فرهنگ و شرایطمان خو گرفته بودیم. بعد از این که از سربازی برگشتم پدرم نصیحتم کرد بیفتم دنبال کار. اما حالا افکار من عوض شده بود. از آن زندگی بدم میآمد. چند نفر از همخدمتیهایم بچه پولدار بودند و از معاشرت با آنها تازه فهمیده بودم زندگی یعنی چه. به همین خاطر هرچه پدرم گفت اکبر بچسب به کار به حرفش گوش نکردم گفتم کارگری به درد من نمیخورد. میخواستم یکهو شغلی کلاس بالا پیدا کنم و پولهای توی جیبم قلنبه شود. بلندپروازیهایم باعث شد بیکار و علاف بمانم و صبح تا شبم را در خیابانها پرسه بزنم. اول از سیگار شروع کردم، بعد حشیش البته فقط تفریحی و هرازگاهی. ولی مگر میشود آدم لب به مواد بزند و معتاد نشود. چنان آهسته اتفاق میافتد که خودت هم نمیفهمی چطور معتاد شدی. 23 ساله شده بودم، عاطل و باطل؛ بدون منبع درآمد و با خرج زیاد آن هم به خاطر خرید مواد. چه باید میکردم؟ همین است که میگویند اعتیاد مادر جرم است. وقتی پول نداری اولین چیزی که به ذهنت میرسد دزدی است. چهارتکه طلای مادرم را که سالها خون دل خورده و پسانداز کرده بود برای روز مبادا، دزدیدم و فروختم. پدرم فهمید کار من است دعوایی راه افتاد که نزدیک بود کار به خون و خونریزی کشیده شود. از خانه بیرونم کردند. عین خیالم نبود. 4 روز خانه دوست و رفقا ماندم، اما آنها هم عذرم را خواستند و بهانه آوردند. بناچار برگشتم خانه خودمان. اما دیگر کسی با من حرف نمیزد. دو برادرم اصغر و احمد هم سعی میکردند از من فاصله بگیرند. هنوز مشکلم حل نشده بود، برای مواد به پول احتیاج داشتم برای همین شروع کردم به دزدیدن رادیو پخش ماشینها و بالاخره وقتی 25 سالم بود دستگیر شدم و افتادم زندان.
تا مدتها پدرم سراغی از من نمیگرفت. در زندان بدجوری احساس تنهایی میکردم. از طرفی هرچند خلافکار بودم و معتاد ولی روحیهام با آن مجرمان حرفهای که زندان شده بود خانه اول و آخرشان خیلی فرق داشت و همنشینی با آنها را هم نمیتوانستم تحمل کنم. 6 ماه از حبسم گذشته بود که یک روز پدرم به ملاقاتم آمد. وقتی دیدمش احساس کردم خیلی پیر شده، انگار برای اولین بار بود که چینهای پیشانیاش را میدیدم. او که همیشه سعی میکرد غرورش را حفظ کند، اینبار کنترل خودش را از دست داد و اشک ریخت. یک دل سیر از من گلایه کرد. گفت آبرویش را که در زندگی تنها دارایی و سرمایهاش بود، بردهام. گفت سعی کرده هیچکس از فامیل و محل، ماجرا را نفهمد، اما همه میدانند و در گوش هم پچ پچ میکنند. حتی همکلاسیهای اصغر هم در مدرسه این موضوع را برایش دست میگیرند.
آن روز وقتی به سلول برگشتم و روی تخت خودم ولو شدم، خیلی به حرفهای پدرم فکر کردم. پیرمرد حق داشت. وقتی از سربازی برگشتم قرار بود طبقه اجتماعیام را عوض کنم ولی خیالپردازیهایم باعث شده بود نهتنها از پس این کار بر نیایم بلکه از همان جایگاهی هم که داشتم سقوط کنم. این فکرهای جدیدی که به سرم زده بود، فقط نتیجه یک ساعت حرف زدن پدرم نبود. در واقع یکدفعه و ناگهانی متحول شده بودم. قبلا در همان 6 ماه گذشته هم خیلی به این مسائل فکر کرده و به همین نتیجهها رسیده بودم. هرچند تصمیم خودم را برای سربه راه شدن قطعی کرده بودم، هنوز یک مشکل بزرگ داشتم. راه و چاهها را نمیدانستم. بلد نبودم باید چه کار کنم و روزی که از زندان آزاد شدم از چه نقطهای باید حرکتم را شروع کنم. از طرفی از روزهای اول بعد از آزادی هم خیلی میترسیدم. از برخورد خانوادهام، نگاههای در و همسایه، پچپچهای فامیل و ... در زندان مددکاری بود که اسمش را حالا فراموش کردهام. چند باری با او صحبت کردم و سعی کرد مرا راهنمایی کند. همچنین برای این که روزهایم به بطالت نگذرد در بخش فرهنگی زندان ثبتنام کردم. محیط آنجا خیلی خوب بود. آدم چیزهای جدیدی یاد میگرفت. با خدا و پیامبر آشنا میشد. میفهمید زندگی پاک و سالم چه مزایایی دارد.
یک سال و نیم حبسم بالاخره تمام شد. در این مدت 3 بار پدرم و2بار مادرم به ملاقاتم آمده بودند و هرازگاهی من به خانهمان تلفن میزدم. این اواخر توانسته بودم اعتمادشان را جلب کنم و تقریبا باورشان شده بود سر به راه شدهام و به قول برادربزرگم احمد سرم به سنگ خورده است. روزی که آزاد شدم، احمد و اصغر جلوی در زندان منتظرم بودند . یادم است هوا خیلی سرد بود. چند روز قبلش حسابی برف باریده بود و حالا سوز و سرما بیداد میکرد. احمد مرا سوار یک پیکان کرد و خودش پشت فرمان نشست. تعجب کردم او قبلا ماشین نداشت. <این را از کجا آوردی؟> من این را پرسیدم و فهمیدم پدرم پولی را که بابت بازنشستگیاش گرفته بود به او داده تا ماشین بخرد و با آن کار کند. میدانستم تا سه چهار ماه دیگر میخواهد عروسی کند. همان شب به او گفتم من هم حاضرم با ماشین کار کنم. اول اعتنایی نکرد، اما وقتی به خانه رسیدیم و موضوع را با پدرم در میان گذاشتم او قبول کرد و قرار شد صبح تا بعدازظهر احمد مسافرکشی کند و بعدازظهر به بعد هم ماشین دست من باشد. البته دو سه روز اول بعد از آزادی پایم را از خانه بیرون نگذاشتم. حقیقتش کمی میترسیدم. وحشتم از این بود که دوستان سابق دوباره دورهام کنند و بخواهند باز هم من را به خلاف بکشند. هنوز اعتماد به نفس نداشتم و آن طور که مددکار زندان گفته بود باید بیشتر از اینها روی خودم کار میکردم. همین که دیگر نماز میخواندم برایم خیلی خوب بود. دلگرم میشدم و روحیهام بالا میرفت.
بالاخره به خودم مسلط شدم و خودم را از حبس خانگی نجات دادم. بعدازظهر ساعت 6 تا 7 ماشین را تحویل میگرفتم و تا حدود ساعت یک شب کار میکردم. در این گیر و دار یک روز وقتی سر پل فردیس منتظر مسافر به مقصد آزادی بودم، یکی از دوستان قدیمیام را دیدم که میخواست به تهران برود. سوار شد و آنقدر اصرار کرد که منتظر مسافر نماندم. در طول راه خیلی پرحرفی کرد. هنوز مواد میکشید و با دله دزدی خرج و مخارجش را درمیآورد. حالا هم میخواست سراغ یکی از دوستانش در تهران برود تا مواد بگیرد. از من خواست همراهیاش کنم ولی توضیح دادم من دیگر پاک شدهام و دنبال کار خلاف نیستم. اول مسخرهام کرد، بعد کمی بد و بیراه به من گفت و خلاصه نزدیک بود دعوایمان شود. برای این که شر به پا نشود قبول کردم او را تا مهرآباد جنوبی برسانم و بعد هم برگردانمش محمدشهر. در تمام طول مسیر دست و دلم میلرزید. اگر جلویمان را میگرفتند و موادی را که همراه او بود پیدا میکردند دوباره سر و کارم با زندان بود. البته اتفاق خاصی نیفتاد. بعد از پیاده کردن دوستم، احساس کردم دل و دماغ کار کردن ندارم، راهم را به طرف خانه کج کردم. در این مدت هر شب که به خانه برمیگشتم پولهایم را میگذاشتم در آشپزخانه کنار سماور، اما آن شب این کار را نکردم. پدرم مشکوک شده بود. پرسید چرا زود برگشتهام و پولهایم کجاست. اول خواستم راستش را بگویم اما از ترس این که بیشتر شک نکند شروع کردم آسمان و ریسمان بافتن ولی فایدهای نداشت. نگاههای چپ شروع شده بود بعد هم پدرم سوئیچ را گرفت و گفت فعلا حق ندارم پایم را از خانه بیرون بگذارم. من بیگناه بودم. این حبس خانگی برایم خیلی گران تمام شد، اما چارهای نداشتم. نمیخواستم با خانوادهام درگیر شوم. 4 روز گذشت تا این که روابط به حالت عادی برگشت و من هم اصل داستان آن روز را تعریف کردم.
روزها یکنواخت و با سرعت سپری میشد تا این که احمد عروسی کرد و دیگر آن پیکان کفاف مخارج ما را نمیداد. اصغر هم به سربازی رفته و همه چیز گردن من افتاده بود. پدرم ماشین را به احمد بخشید تا با آن زندگیاش را بسازد. من هم افتادم دنبال کار و بالاخره در یک تعمیرگاه مشغول شدم. چیزهایی درباره مکانیکی میدانستم و بقیه فوت و فن را هم خیلی زود یاد گرفتم. دو سال در آن تعمیرگاه بودم تا این که مرا با یک تهمت اخراج کردند. به من گفتند از دخل دزدی کردهام. قسم خوردن هم فایدهای نداشت. سابقهدار بودن، ننگی است که آدم تا سالهای سال چارهای برای رهایی از آن ندارد. حالا زندگی احمد سر و سامانی گرفته و برادر کوچکم هم از سربازی برگشته بود. عجیب این که اصغر دست داشت پا جای پای من میگذاشت. همین که به خودم جنبیدم فهمیدم برادرم در جمع دوستان ناباب گرفتار شده و اگر به این روابطش ادامه بدهد پای او هم به زندان کشیده میشود. بارها و بارها با او صحبت کردم ولی فایده زیادی نداشت تا این که احمد گفت بهتر است یک جوری سرش را گرم کنیم. با پدرم مشورت کردیم و قرار شد پیکان را بفروشیم، با وام و قرض یک وانت بخریم و با آن میوه بفروشیم. انجام این کارها 3 ماه طول کشید و بعد از آن اصغر را مجبور کردیم به کار بچسبد. صبحهای زود از بازار میوه و ترهبار خرید میکردیم، به تهران میرفتیم و در خیابانها پرسه میزدیم و آنها را میفروختیم. اوایل که راه و چاه را بلد نبودیم پول زیادی گیرمان نمیآمد اما کمکم فهمیدیم چی و چهطور باید بخریم و کجاها باید بفروشیم. پدرم سعی می کرد با حقوق بازنشستگیاش اموراتش را بگذراند تا من و دو برادرم بتوانیم بیشتر پسانداز کنیم و قرضهایمان را پس بدهیم. درست در روزهایی که زندگیمان داشت شکل میگرفت همه از شرایط راضی بودیم، مادرم سکته قلبی کرد و فوت شد. مرگ او شوک بزرگی برای ما بود اما ضربه بزرگتر وقتی به ما وارد شد که 6 ماه بعد پدرمان هم فوت شد. حالا من و اصغر در خانه تنها شده بودیم از یک طرف میخواستیم آنجا را بفروشیم و از طرف دیگر دلمان نمیآمد. بالاخره احمد پیشنهاد داد خانه را با یک تیغه دو قسمت کنیم. یک طرف او و زنش زندگی کنند و طرف دیگر من و اصغر. تمام کارهای بنایی را خودمان انجام دادیم و در عوض برادر بزرگم پولی را که دست صاحبخانهاش داشت بابت بدهیهایمان داد و از آن به بعد هر چه در میآوردیم به خودمان میرسید. دو سهم احمد، یک سهم من و یک سهم هم اصغر.
سنم داشت بالا میرفت و هنوز ازدواج نکرده بودم. مدتها بود که میخواستم از ریحانه، دختر همسایهمان، خواستگاری کنم اما همیشه میترسیدم پا پیش بگذارم تا این که موضوع را با فائزه، زن برادرم، در میان گذاشتم و او قول داد خودش ترتیب کارها را بدهد. فائزه به قولش وفادار ماند و مراسم خواستگاری و بلهبرون بدون هیچ دردسری برگزار شد. حالا مانده بودم برای عروسیمان چه باید بکنم. اول از همه باید خانهای تهیه میکردم. اصغر وقتی مشکلم را فهمید گفت او یک اتاق برای خودش اجاره میکند تا من و ریحانه در منزل پدری بمانیم. همین اتفاق هم افتاد. از این که دو برادرم، کنارم بودند و درست مثل یک دسته چوب به هم وصل شده بودیم که نمیشد آن را شکست، خیلی خوشحال بودم. 7 ماه بعد از خواستگاری جمع 4 نفره ما با ورود ریحانه بزرگتر شد و بلافاصله بعد از آن اولین بچه برادرم به دنیا آمد.
حالا بعد از 10 سال که از آزادیام از زندان گذشته در کنار خانوادهام احساس خوشبختی میکنم و دیگر به خاطر زندگیهای پرزرق و برق دیگران حسرت نمیخورم. مطمئن هستم تا چند ماه دیگر که دخترمان به دنیا بیاید شیرینی زندگیمان بیشتر هم خواهد شد. ضمن این که این روزها درگیر انجام کارهای ازدواج اصغر هستیم و همه برای او هم آرزوی خوشبختی داریم.
مرجان لقایی
مرور بزرگ ترین جنجال های تاریخ جام جهانی (8)