حسین کعبی: وقتی فیگو را در جام جهانی زدم....
ما دو شمع داشتیم، چشمهای تو اتاق را ربود
باد با گل سرت اصالت وجود باغ را ربود
ناگهان خبر رسید آمدی، خبر کلاغ را ربود
ما دو شمع داشتیم و یک نگاه و چند سال اضطراب
مسمط قالبی است که قرنها مورد استفاده قرار میگرفته و هرگز از بین نرفته و از بین نخواهد رفت، اما محتویات مسمط در طی زمان تغییر یافته و امروزیتر شده است و این تعریف با خصوصیات پستمدرنیسم خیلی نزدیک است.
در واقع پستمدرنیسم سنتهای قدیمی را گردگیری میکند و در پی آن است اشیای عتیقه نیاکان را با ظاهری آراسته و شکلی جدید ارائه کند و طعم چای زغالی را با فنجان آرکوپاد در عصر ارتباطات و فناوری به ما تعریف کند.
رضا عابدینزاده از جوانانی است که مدتها در حال و هوای پستمدرنیستی غزل تنفس کرده و از فرمولهای داخلی غزل پستمدرن (یا حالا بگوییم مسمط پستمدرن که هنوز به انحصار کسی درنیامده است) استفاده میکند. از نشانههای معمول شعرهای پستمدرنیستی امروز که شامل خودکشی، قرص خواب، ملحفه خونی و 3 نقطه است در شعر عابدینزاده نیز دیده میشود. اگرچه وجود کلماتی چون یار و شمع (البته از شمعهای فانتزی نه شمعهای قدیمی که پروانهها گردش میچرخند) هم دیده میشود اما این یارها دیگر معشوقههای خیالی نیستند.
شعر بعضی از شاعران، پستمدرن با «نون اضافه» است. یا بهتر بگوییم پستمدرن «ستارهدار هستند»، یعنی پستمدرنهای خیلی تند و تیز. شعر عابدینزاده از این نوع نیست یعنی ملحفهخونی و اتاقخواب و جنین سقطشده در شعرهایش نیست و حرفهای خصوصی با معشوقهاش را در زبان شعر فاش نمیکند. او ضمن حفظ نجابت قالبهای کلاسیک از ظرفیت ذاتی این قالبها نهایت استفاده را برده است و با نگرشی نو توانسته ثابت کند قالبها هرگز نمیمیرند.
«مخفیانه گریه من قرار ساعتی که... دوست دارمت
هق هقی که... باز گریه کردهای؟!... سلامتی که؟!... دوست دارمت
من که... من که... من... بفهم. من که... لعنتی که... دوست دارمت
ما دو شمع و... بالشی که خیس بود و چند بسته قرص خواب»
مسمط «الف» را در اصل باید مثلث گفت چون سه مصرع دارد اما وقتی به مسمط «ب» میرسیم یک مصرع به آن اضافه میشود و مربع تشکیل میگردد و شعر «ج» دیگر واقعا مسمط است، ضمن این که عابدینزاده توانایی خوبی در جا انداختن مصرعهای شاعران متاخر در شعرهای خودش دارد.
«چقدر فکر تو در من تمام شبها را
نشست حل بکند عاقبت معما را
«صبا به لطف بگو آن غزال رعنا را»
نه دستچین نکنی خندههای زیبا را
که سیبهای تو از یک کنار هم خوب است»
***
«نهنه برو به جهنم بهشت طوفانیست
برای عشق برای تو جای کافی نیست
«در اندرون من خسته دل ندانم کیست»
نرو جلوتر از اینجا کنار مرگ بایست
که گاه مردن تحت فشار هم خوبست.»
یکی از پرتکرارترین یا پر بسامدترین کلمات در شعرهای عابدینزاده کلمه «من» است. منیت شاعر آنقدر پر رنگ است که گاهی در یک شعر یا حتی در یک مصرع چندین مرتبه تکرار میشود. اگر بپذیریم از خصوصیات مدرنیسم «من بودن» است، آیا در پستمدرنیسم نیز این من باید به همان شکل وجود داشته باشد؟! آیا این همان «من» مشترک است؟ یعنی نقطه اشتراک «من» شاعر با «من بودن» خواننده چقدر است یا همذاتپنداری مردم با این «منها» چقدر است؟! غیر از این «منها» که گاهی شیرین است گاهی شور و گاهی خود عابدینزاده است، استفاده از ضمیر اول شخص نیز به میزان زیادی در اشعار «روزهای بیحواس» دیده میشود.
«دلم گذشته، دلم بعدها، دلم حالا
دلم غریبه، دلم آشنا، دلم تنها
دلم سکوت، دلم همهمه، دلم غوغا
دلم به یار، دلم منتظر، دلم به شما
دلم پرنده، دلم باغچه، دلم غمگین...»
این تکرارها آدم را یاد چه چیزی میاندازد؟!
روزهای تکراری، زندگی تکراری، آدمهای تکراری، غمهای تکراری، دلخوشیهای تکراری، کوچههای تکراری، غریبهها و آشناهای تکراری، من تکراری، تو تکراری و... .
در شعرهای عابدینزاده دو شخصیت بیشتر وجود ندارد یکی «من» است و دیگر «تو»ست یعنی اگر قرار باشد این شعرها تبدیل به فیلم سینمایی شود دو تا هنرپیشه بیشتر لازم ندارد.
اول شخص که شاعر است و یکسره حرف میزند و دوم شخص که نمیداند با این شاعر بیحواس چه کار کند. یک لحظه حرفهای خوب میزند؛ یک روز التماس میکند. یک لحظه آرزوی سلامتی و یک لحظه آرزوی مرگ.
عابدینزاده با همین دو تا شخصیت میتواند حسابی آدم را اقناع کند. یعنی آنقدر از فراز و فرودهای عشق قشنگ حرف میزند که آدم احساس میکند همه مردم شهر دو تا دو تا همین روزگار را دارند یا این که در شهر فقط همین دو نفر زندگی میکنند ولاغیر.
بررسی غزلهای این مجموعه را به فرصتی دیگر موکول میکنیم، اما آنچه از هفت مسمط این کتاب برمیآید این است که عابدینزاده ذاتا شاعر است. اگرچه این کتاب اولین تجربه شعری او محسوب میشود، اما تجربههایی موفق در این چند صفحه و سایر کارهای او مشهود است.
حسین کعبی: وقتی فیگو را در جام جهانی زدم....