گفتگو خوب شروع شد اما بعد از 15 دقیقه و درست وقتی که به اوج رسیده بود خستگی در چهرهاش نمایان شد.
ادامه گفتگو برایش ممکن نبود و بناچار آن را به وقتی دیگر موکول کردیم. زمانی که تا 6 ماه به درازا کشید. تا به امروز، یکی از آخرین روزهای آذر با آفتابی سرد و رنگپریده.
پیگیری ما در این مدت ادامه داشت که البته بیشتر به احوالپرسی و تکرار جمله «دوباره مزاحمتان میشوم» ختم میشد. در این مدت مشایخی جدا از زمانهایی که در آزمایشگاه، مطب دکتر یا در حال استراحت بود، اگر تماس میگرفتیم و نبود، گرفتار بود. گرفتار رسیدگی به امور مردم. (وساطت و ضمانت، راهانداختن و پیگیری کار این و آن.)
باورتان میشود بیشتر وقت این هنرمند بزرگ پدر سینمای ایران این روزها (به جای آموزش و تربیت شاگردانی همچون خود)به امور روزمره و گرهگشایی از کار هموطنانش میگذرد؟!
جمشید مشایخی یکی از ماندگارترین چهرهای عرصه بازیگری متولد آذر 1313 در تهران است.
دیدن تئاتر به همراه پدر در تعطیلی آخر هفته که تنها تفریح و سرگرمی دوران کودکی بود، او را آنقدر به این هنر جذاب و مردمی علاقمند کرد که در هر فرصتی که مییافت نمایش مینوشت، گروه تشکیل میداد و آن را برای بچهها و همسایهها و ساکنین مجتمع مسکونیشان اجرا میکرد. تشویق خوب آنها او را علاقهمندتر و با انگیزهتر کرد. سرنوشت هم او را یاری کرد و با استخدام در اداره تئاتر و با بازی در نمایش «وظیفه پزشک» فعالیت بازیگریاش را آغاز کرد و در مسیر حرفهای گام نهاد و خیلی زود پلکان پیشرفت و ترقی را پیمود و به جایگاه بزرگ و ماندگاری در تئاتر و بعد هم در سینما و تلویزیون دست یافت.
اولین مواجهه و آشناییتان با تئاتر چه زمانی بود؟
زمانی بود که پدرم دست مرا میگرفت و برای دیدن فیلم و تئاتر به تهران میآمدیم. ما در پارچین که یک منطقه نظامی بود زندگی میکردیم منطقهای که به خاطر نظامیبودنش هیچ امکانات تفریحی و سرگرمی نداشت و بهترین تفریح برای آخر هفتههای ما دیدن تئاتر در تهران بود. پدرم مهندس شیمی بود و در کارخانه تسلیحاتسازی ارتش در پارچین کار میکرد، بعد از ازدواج با مادرم او را هم به همراه خود به پارچین برد و من همانجا به دنیا آمدم.
آن زمان تئاترهای لالهزار رونق زیادی داشت، درست خلاف سینما که چون امکان دوبله شدن فیلم هنوز وجود نداشت و فیلمها با زیرنویس فارسی پخش میشد طرفدار زیادی نداشت. در عوض تئاترها شلوغ و پرطرفدار بود.
پس از همان زمان (و با دیدن همان نمایشهای آخر هفته) به تئاتر علاقهمند شدید؟
بله، همینطور است. هنرنمایی هنرمندان بزرگ تئاتر مرا به وجد آورده بود، آنقدر که دوست داشتم من هم بازی کنم و هر بار فکر میکردم اگر جای آنها روی سن باشم چه لذت و احساسی خواهم داشت.
کمکم به تئاتر علاقهمند و حتی عاشق آن شدم و آنقدر ذهن و دلم درگیرش شد که از هر فرصتی برای اجرای نمایشهای کودکانه استفاده میکردم.
از هنرمندان و بزرگان تئاتر آن زمان که در علاقهمندی شما هم بیتاثیر نبودند، کسی را به خاطر دارید؟
بله، بزرگانی بودند که مرحوم شدهاند و الان در بین ما نیستند اما از کسانی که خوشبختانه زندهاند و هنوز برای هنر این مملکت خدمت میکنند، آقایان مرتضی احمدی و انتظامی را خوب به یاد دارم. این دو بزرگوار از من 10 سال بزرگترند و آن زمان پیشپردهخوانی میکردند و در تئاتر هم بازی میکردند. در یکی از تئاترها، آقای احمدی غلام یحیی شده بود و آقای انتظامی پیشهوری. بعضی از شعرهایی را هم که آقای احمدی در پیشپردههایش میخواند هنوز به یاد دارم.
اولین بازیتان در تئاتر چه زمانی بود؟
کلاس پنجم ابتدایی بودم که مدیر مدرسه برای جشن پایان تحصیلی تصمیم به اجرای نمایشی با نام «مناظره شتر و موتور» گرفت. این نمایش گفتگویی بود بین شتر و موتور که من نقش شتر را بازی و از شتر تعریف میکردم و دوستم ناصر حجازی نقش موتور را به عهده داشت. علاوه بر بچهها، والدین آنها هم دعوت شده بودند و توی حیاط مدرسه به تماشای آن نشستند. بعد از اجرا هم حسابی تشویقمان کردند.
این تشویق در روحیه شما چه تاثیری داشت؟
مرا خیلی متاثر کرد، آنقدر که زمینهساز کارها و فعالیتهای بعدی من شد تا جایی که در اوقات فراغت (سه ماه تعطیلی) کارم این شده بود که نمایشنامه مینوشتم. چند نفر از بچهها را دور خودم جمع میکردم (به اصطلاح یک گروه نمایش تشکیل میدادم) و علاوه بر بازی در کنار آنها، کار را هم کارگردانی میکردم.
وقتی هم خوب تمرین میکردیم و آماده میشدیم، میرفتیم خانه همسایهها، صندلی جمع میکردیم و ردیف میچیدیم برای تماشاچیها با تختههای چوبی و پتوهای سربازی صحنه درست میکردیم، بعد هم کارت دعوت درست میکردیم و میفرستادیم برای همسایهها و ساکنین مجتمع که نمایشنامهمان تماشاچی هم داشته باشد. معمولا بعد از اجرا هم بسیار تشویق میشدیم. همین تشویقها هم مرا به تئاتر علاقهمندتر کرد و بیشتر به سمت آن سوق داد.
معمولا در آن نمایشنامهها چه نقشی داشتید؟
همیشه یک «سردار» بودم، «سردار سپاه ایران.» وقتی دشمن به خاک ایران حمله میکرد. من با سپاهم به مقابله با آنها میرفتم، از مرزهای کشور دفاع میکردم، آنها را شکست میدادم و فاتح و پیروز بازمیگشتم و شاه دخترش را به عقد من درمیآورد (خنده).
پس نقش دوستداشتنی داشتید که تکرارش هم بد نبوده؟
(با خنده) درست است. البته حس وطنپرستی و عشق به ایران گویا از همان بچگی در خون من بود و نقشهایی که بازی میکردم معمولا در راستای همین عقیده و آرمان بود.
اولین بازی حرفهای شما کدام بود؟
تلهتئاتر «وظیفه پزشک» به کارگردانی آقای نصیریان.
چه نقشی در آن داشتید؟
نقش یک پدر را ایفا کردم. البته در متن اصلی نمایش، نقش مربوط به یک مادر میشد، اما چون هنرپیشهها و بازیگرهای زن اداره تئاتر هم جوان بودند هیچ کدام حاضر نشدند نقش یک مادر را ایفا کنند. به همین خاطر نصیریان نقش مادر را تبدیل به نقش پدر کرد و من با این که جوان بودم با اشتیاق نقش پدر را قبول و آن را بازی کردم. مرا گریم کردند، پیر و پدر شدم.
پس اولین بازی حرفهای شما از تلویزیون پخش شد؟
وظیفه پزشک اولین بازی من بود، اما «افعی طلایی» اولین کاری بود که از تلویزیون پخش شد. قضیه از این قرار بود که آقای جوانمرد قصد داشت این نمایش را که نوشته آقای نصیریان بود، برای تلویزیون آماده کند، هرچند تمرین آن بعد از «وظیفه پزشک» شروع شد اما زودتر برای اجرا آماده شد و جلوی دوربین رفت.
در «افعی طلایی» چه نقشی داشتید؟
در این کار یک فلاشبک وجود داشت، (فلاشبک را فقط در تئاتر بیان میکنند، اما در سینما و تلویزیون میشود آن را نشان داد) فلاشبک این بود که پیرمردی به دست قدارهبند و زورگویی کشته میشود. نقش پیرمرد به عهده من بود، هیچ صحبت و کلامی هم قرار نبود داشته باشیم، فقط گرفتن حس و بازی بدون کلام.
توانستید از عهده این نقش برآیید؟
بله. اتفاقا به نظر من، با این که بازی حسی و بدون کلام حتی سختتر از بازی با کلام است، آن هم در اولین تجربههای بازیگر، اما ظاهرا موفق بودم و خیلی خوب از عهده آن برآمدم. خاطره جالبی هم در همین زمینه دارم. آقای «جعفر والی» از هنرمندهای خوب تئاتر، بازیگری و کارگردان، آن روز سر صحنه حاضر بود، بعد از اجرا به سمت من آمد، مرا بغل کرد و بوسید و گفت: «تو از همه بهتر بودی. تو بدون دیالوگ خیلی خوب و زیبا بازی میکنی.» تشویق بزرگی که در آن زمان برای من بسیار باارزش بود.
پس اولین بازی حرفهای شما روی صحنه نبود، بلکه جلوی دوربین و برای تلویزیون بود.
بله، همینطور است. چون من کار تئاتر را به طور حرفهای بعد از ورود به اداره تئاتر شروع کردم و آن زمان اداره تئاتر سالن مناسبی برای اجرا نداشت، لذا با تلویزیون برای اجرای تئاترهای تلویزیونی به صورت هفتهای (چهارشنبهها) قرارداد بسته شد. خب، طبیعتا من اولین کارم را با این گروه و این تلهتئاترها شروع کردم. البته توی حیاط اداره، یک سالن کوچک بود که من خودم برای آنجا پرده و صندلی خریدم. سالنی که 80 70 نفر بیشتر ظرفیت نداشت، به هر حال آنجا کار حرفهای نمیشد انجام داد، تا سالن 25 شهریور (سنگلج) با خواست و همت خود بچههای اداره و آقای فروغ تاسیس شد و نمایشنامههای بچهها آنجا روی صحنه میرفت.
چطور بدون هیچ سابقه بازیگری حرفهای، وارد اداره تئاتر شدید؟
حدود سال 1336 بود و اداره هنرهای دراماتیک اداره تئاتر تازه تاسیس شده بود، سربازی من هم تمام شده بود و بیکار میگشتم، داییام که از علاقه من به تئاتر و سابقه کارهایم در دبیرستان خبر داشت و از طرفی با رئیس کارگزینی هنرهای زیبا «آقای شهابی» دوست بود به من گفت: «چنین ادارهای تاسیس شده، اگر هنوز به تئاتر علاقه داری با آقای شهابی در این مورد صحبت کنم؟» جواب من هم که حتما بله بود...
آقای شهابی مرا به دکتر فروغ ریاست اداره تازه تاسیس تئاتر معرفی کرد.
یادم هست پنجشنبهای بود، رفتم دفتر آقای دکتر فروغ. ایشان متنی را داد بخوانم، آماده کنم و برایش اجرا کنم. همینطور روخوانی و دستخط مرا هم امتحان کرد (خوب خواندن و خوش خط بودن هم برایش مهم بود.)، بعد از پایان این امتحان کوتاه به من گفت: «تو استعداد داری، میتوانی اینجا بمانی.» این برای من افتخار بود که انسان بزرگی مثل دکتر فروغ به من این چنین بگوید و مرا تایید کند. او تحصیلکرده انگلیس بود. مردی بسیار باسواد، فرهیخته و بااخلاق، که شاید اول به اخلاق و شخصیت و درستی کارمندانش اهمیت میداد بعد به تخصص آنها.
من اولین نفری بودم که در اداره تئاتر استخدام شدم. البته آنجا به جز بازی در تئاتر کارهای اداری هم انجام میدادم.
ورود به اداره تئاتر بدون هیچ سابقه حرفهای، سنگین و دردسرساز نبود؟
اداره تئاتر برای من یک مدرسه بود، مدرسه بزرگی که کارم را از آنجا شروع کردم. با اینکه هنگام ورود به اداره تئاتر، هیچ سابقه حرفهای نداشتم و تمام کسانی که بعد از من آمدند سابقه کارهای هنری خوبی داشتند مثل سابقه کار در گروه اسکوییها یا حضور در تئاترهای لالهزار یا حتی تحصیل تئاتر در خارج، اما من خیلی زود و فقط به کمک ذوق و علاقه و استعدادی که داشتم توانستم جایگاه خوبی در تئاتر پیدا کنم.
کار در اداره تئاتر دلقکبازی نبود و با وجود شخصیتی چون دکتر فروغ آنجا تبدیل به یک محیط جدی برای فراگیری تئاتر و اخلاق شده بود.
تازه بعدها که سن ما بالا رفت و با تجربهتر و پختهتر شدیم، علت حساسیت بیش از اندازه دکتر فروغ را دریافتیم. فهمیدیم عرصه هنر، جولانگاه بزرگانی چون فردوسی، مولانا، حافظ، سعدی و... است که پاک بودند و این عرصه را از آلودگی پاک نگه داشتند و ما هم باید اهریمن درون را به بند بکشیم تا لطمهای به آن بزرگان و دستاورد آنها نزنیم.
اولین مشوق شما که بود؟
اولین مشوقان من همان اهالی منطقه پارچین بودند، وقتی دوره دبیرستان نمایشهایم را میدیدند و تشویقم میکردند، تشویق آنها باعث ایجاد انگیزه و علاقه در من برای ادامه جدی تئاتر شد. آقای جعفر والی دوست و همکار عزیزم هم اولین مشوق من در شروع کار حرفهای بود. (تشویق برای بازی بدون کلام در افعی طلایی) تشویق او بیش از پیش مرا به توانایی و استعدادم مطمئن ساخت و مصممتر و عزمم را جزمتر کرد.
خانواده چطور؟
در خانواده و فامیل ما اینجور کارها کارهای هنری مثل تئاتر که در آن زمان غیرقابل پذیرش برای خانوادهها بود مرسوم نبود. من اولین کسی بودم که سنتشکنی کرده و وارد این کار شدم. پدرم ابتدا مخالف بود، چون نظامی بود و دوست داشت من هم نظامی شوم، به همین خاطر مرا به دبیرستان نظام و بعد دانشکده افسری فرستاد و من که از نظام خوشم نمیآمد هنگامی که او در ایران نبود از دانشکده فرار کردم و وقتی برگشت کار از کار گذشته بود، بعد مرا به بیمارستان ارتش معرفی کرد، اما آنجا هم نماندم. بالاخره وقتی دید فایده ندارد و من نظامی بشو نیستم و از آنجایی که فرد تحصیلکرده و روشنفکری بود و دوست نداشت با خواست و تصمیمش مرا اذیت کند، گفت: «هر جور راحتی، اگر به تئاتر و کارهای هنری علاقه داری حرفی نیست. برو سراغ آن.»
اولین استادان شما چه کسانی بودند؟
یکی از افتخارات من این است که همیشه شاگرد هستم و از همه اهالی تئاتر (آقای داود رشیدی، جعفر والی و...) نکتههای زیادی آموختم.
اما اولین و بهترین استاد من در تئاتر آقای سمندریان بود. ایشان یکی از بهترین کارگردانهای تئاتر است. من خیلی چیزها از او یاد گرفتم و او را همیشه معلم خود میدانم.
دو کار صحنهای با کارگردانی ایشان انجام دادم (مردههای بیکفن و دفن و آندورا) و چند کار تلویزیونی (تلهتئاتر.) البته ایشان اعتقادی به تئاتر تلویزیونی نداشت و میگفت تئاتر باید روی صحنه باشد و اما در سینما، اولین و بهترین استاد خودم را ابراهیم گلستان میدانم.
گلستان بازیگری جلوی دوربین را به ما یاد داد. یادم هست برای یک سکانس 10 دقیقهای در فیلم خشت و آینه، شاید حدود 30 تا 40 جلسه با من و آقای کشاورز و آقای فرید تمرین کرد. استادی در انگلیس فیلمی آموزشی درباره بازیگری ساخته که خیلی از حرفهای آن زمان گلستان را من در این فیلم دیدم که الان مطرح میشود. آدم لذت میبرد و به خود میبالد که یک ایرانی در سال 1342 اینگونه روی کارش مسلط و با علم و دانش بوده است.
با ابراهیم گلستان چطور آشنا شدید؟
نمایش مردههای بیکفن و دفن آقای سمندریان روی صحنه بود. یک روز آقای گلستان به اتفاق خانم فروغ فرخزاد برای تماشای آن به سالن تئاتر آمدند. من نقش اصلی را به عهده داشتم. فرمانده ژاندارمها بودم. نقش خوب و سنگینی بود. (آقای کشاورز، منوچهر فرید و مرحوم فنیزاده هم در آن نمایش بازی میکردند) آقای گلستان از بازی ما خوشش آمده بود. یک شب ما را به منزلش دعوت کرد و پیشنهاد بازی در فیلمش خشت و آینه را به ما داد.
آن شب فروغ هم آنجا بود. با گلستان کار میکرد و یک مستند برای جزامیها ساختند. زمانی بود که فروغ خودش را پیدا کرده و متحول شده بود و دیگر اشعار قبلیاش را قبول نداشت. یادم هست همان شب من شعری از اشعار قبلیاش را با ذوق برایش خواندم اما او فورا گفت نه نه این شعر من نیست. آنها را فراموش کنید.
برگردیم به تئاتر. اولین بار که رفتید روی صحنه چه احساسی داشتید؟
اضطراب داشتم. اضطرابی که همیشه با آدم هست حتی همین حالا. اتفاقا این اضطراب حالا بیشتر است. آن زمان ما را نمیشناختند، اضطراب کمتری هم داشتیم اما الان که شاید تقریبا همه ما را میشناسند و از آدم توقع دارند اضطراب و وحشت ما بیشتر است که آیا میتوانیم توقع و خواست مردم را برآورده کنیم یا نه؟
اولین کتابی که خواندید؟
شاید اولین کتابی که خواندم کتاب قصهای بود به تالیف آقای وزیری، مجموعهای بود متشکل از چندین قصه و داستان برای کودکان. آقای وزیری خواننده هم بود.
بزرگتر که شدم روزنامههایی که از تهران برای پدرم به پارچین میآمد مطالعه میکردم مخصوصا پدرم روزنامههایی داشت به نام روزنامه ایران باستان که آن را خیلی دوست داشتم.
از کتابخانه پدرم هم استفاده میکردم. کتابهایی که به سن و سال من میخورد و برایم قابل درک بود را میخواندم.
اولین فیلم سینمایی که در آن بازی کردید؟
فیلم خشت و آینه به کارگردانی آقای ابراهیم گلستان، سال 1342.
در آن فیلم نقش افسر پلیس عارف مسلکی را به عهده داشتم. گلستان به عنوان کارگردان و تهیهکننده زحمات زیادی کشید و هرچند فیلم خوبی بود و با کارهای آن روزگار فرق داشت اما نگرفت.
این اولین بار بود که برای فیلمی جلوی دوربین رفتید؟
نه. خشت و آینه اولین فیلم سینمایی بود که بازی کردم اما دو سال قبل از آن (1340) برای یک فیلم 20 دقیقهای به نام «جلد مار» کاری از مرحوم هژیر داریوش جلوی دوربین رفتم. من و خانم خوروش در آن ایفای نقش کردیم اما کاری نبود که به درد تلویزیون یا سینما بخورد و پخش نشد.
اولین سریال تلویزیونی که در آن بازی کردید،کدام است؟
سریال «گذر خلیل ده مرده» که در آن نقش خلیل ده مرده را بازی کردم و مربوط به قبل از انقلاب است و بعد از انقلاب هم سریال «هزار دستان» اولین سریالی بود که در آن بازی کردم و نقش رضا خوشنویس و رضا تفنگچی را به عهده داشتم.
از «هزار دستان» و رضا تفنگچی برایمان بگویید.
ساخت «هزار دستان» سال 1358 شروع شد و تا 1365 به طول انجامید.
علت این زمان طولانی هم تعطیلیهای پی در پی کار به دلیل تغییر مدیران تلویزیون بود، به طوری که 5 ماه کار میکردیم و بعد یک سال کار تعطیل میشد و مدیران جدید کار را بررسی و دوباره تصویب میکردند و کار دوباره شروع میشد.
در مورد نقش خودم هم، زمانی که قرار بود صحنههای زندان «رضا» گرفته شود به بالای «اقدسیه» رفتیم، آنجا مکانی که سالها محل نگهداری گاو و گوسفند بود را خالی کرده بودند تا صحنههای زندان آنجا گرفته شود. من و آقای رشیدی در آن صحنه بازی داشتیم و سه ماهی آنجا بودیم.
من در آن صحنهها مدام با قل و زنجیر بودم و بدنم را گازوئیل زده بودند تا چرک شود و بوی گازوئیل همیشه مانع غذاخوردنم میشد و زجر زیادی در طول این صحنهها کشیدم. «هزار دستان» بهترین سریالی بود که بازی کردم و آن را از کارهای دیگرم بیشتر دوست دارم.
اولین بار که تصویر خودتان را دیدید مربوط به چه فیلمی بود؟
فیلم «قیصر» به کارگردانی آقای کیمیایی نقش «خاندایی» را بازی کردم.
چه احساسی داشتید وقتی برای اولین بار تصویرتان را دیدید؟
حس غریبی داشتم، حسی همراه با وحشت از دیدن تصویر خودم هیچ خوشم نیامد. هنوز هم همین طور است. هنوز هم وقتی خودم را میبینم حس خوبی ندارم، به همین دلیل هیچ وقت کارهای خودم را جمعآوری و بایگانی نکردم. همیشه دلم میخواست کار را دوباره تکرار کنم، دوباره بازی کنم. چون زمان میگذرد و هر لحظه به دانش و تجربه آدم اضافه میشود و تو فکر میکنی «میتوانستی بهتر بازی کنی. هیچ وقت کارهایت را قبول نداری، ای کاش میشد با این حس و تجربه و روش بازی میکردی.» من اگر هم گاهی پای فیلمهای خودم مینشینم برای تماشای هنرنمایی خودم و لذت بردن از آن نیست برای این است که خودم را نقد کنم و اشتباهاتم را بگیرم و همیشه هم فکر میکنم میتوانستم بهتر بازی کنم. این خودخواهی است که بگویی کاری که کردی هیچ عیبی نداشت. هیچکس کامل و بیعیب و نقض نیست. کمال نسبی است. کمال مطلق فقط متعلق به پرودگار متعال است.
فاطمه مرادزاده