قتل در لحظه سفر

ساعت 7 صبح روز سه‌شنبه دوم سپتامبر بود. یک روز ابری که باران نم‌نم می‌بارید. کمیسر بروکس در فرودگاه داگلاس منتظر همسرش بود. نیک همسر کمیسر برای دیدن دخترشان هفته پیش به دیترویت رفته بود و امروز برمی‌گشت و کمیسر برای آوردن همسرش، به فرودگاه بزرگ شهر آمده بود. ساعت فرود هواپیما حامل همسر کمیسر 15/7 بود.
کد خبر: ۲۲۹۹۱۵

کمیسر جلوی فرودگاه در انتظار بود که از مرکز فوریت‌های پلیسی با تلفن همراهش تماس گرفته شد. از آن سوی خط سروان فوندا افسر کشیک مرکز فرماندهی پلیس به او اطلاع داد که مرد 46 ساله‌ای به نام تونی دورچر در منطقه فورت خیابان ورث به طرز مشکوکی جان سپرده و لازم است هرچه زودتر کمیسر در آنجا حاضر و پیرامون قتل این مرد تحقیق کند. از فرودگاه تا منطقه فورت که از قضا منزل کمیسر هم در همان ناحیه واقع شده بود، حدود 30 تا 40 دقیقه راه بود و قطعا کمیسر نمی‌توانست خیلی سریع خود را به آنجا برساند. ضمن این‌که می‌بایست همسرش را هم از فرودگاه به منزل می‌برد. لذا به سروان فوندا گفت به ماموران کلانتری منطقه اعلام کنید که تحقیقات خود را دنبال کنند تا من خودم را برسانم.

هواپیمای حامل همسر کمیسر با حدود 7 دقیقه تاخیر به زمین نشست و تا خارج شدن وی از هواپیما نیز 15 دقیقه طول کشید. خلاصه کمیسر درست ساعت 25/7 فرودگاه را ترک کرد. او برای رسیدن به ماموریت خیلی تند رانندگی کرد و درست ساعت 8 صبح همسرش را جلوی خانه‌شان پیاده کرد و 3 دقیقه بعد خودرواش را در جلوی ساختمان 121 در خیابان ورث متوقف کرد.

ساختمان 121 یک ساختمان 5 طبقه تقریبا تازه ساز و نو بود. حادثه در طبقه پنجم ساختمان اتفاق افتاده بود. آپارتمان‌های ساختمان تک واحدی و متراژ آپارتمان‌ها بسیار بزرگ بود.

اما خیابان ورث یک خیابان نسبتا طولانی بود که یک یک سر آن به بلوار بزرگ منطقه فورت منتهی می‌شد و انتهای آن نیز به خیابان سوتا ختم می‌شد.

خیابان ورث کاملا مسکونی بود و از بهترین خیابان‌های منطقه فورت محسوب می‌شد. این خیابان بسیار آرام و کم‌رفت و آمد بود. در جلوی ساختمان 121 که تقریبا در انتهای خیابان قرار داشت دو خودرو پلیس و چند مامور دیده می‌شدند.

باران هم‌چنان نم‌نم می‌بارید. کمیسر بعد از این که نظری به اطراف انداخت وارد ساختمان شد. در همان آستانه در ورودی سروان رابرتز افسر تحقیق کلانتری که متوجه حضور کمیسر شده بود، نزد وی آمد و گزارش داد ساعت چند دقیقه‌ای به 7 صبح مانده بود که اطلاع یافتیم مرد میانسالی به نام تونی دورچر که مدیر یک مشاور املاک است در منزل مسکونی‌اش در خیابان ورث اقدام به خودکشی کرده است. ماموران گشت ما در کمتر از 7 دقیقه در محل حاضر و موضوع را تایید کردند بعد هم سریعا خود را به این جا رساندیم و متاسفانه با جسد تونی دورچر در داخل اتاق خوابش روبه‌رو شدیم. ظواهر امر نشان می‌دهد که وی خودکشی کرده است. گویا او مدت‌ها بوده که دچار بیماری افسردگی است. البته این را دوست و شریکش ادعا می‌کند همان کسی که خبر خودکشی او را به پلیس اعلام کرد. ضمن این که تحقیقاتی که از همسایه‌ها هم انجام دادیم، پی به این موضوع بردیم. آنها هم مدعی هستند که تونی دورچر یک مرد عصبی و تند مزاج بوده که ترجیح می‌داده همیشه تنها باشد. او اصلا میانه خوبی با همسایه‌ها نداشته و اصولا خیلی کم رفت و آمد داشته است. تونی دورچر حدود دو سال است که در این آپارتمان سکونت داشته است. وی مالک آپارتمان است و تاکنون هم ازدواج نکرده و تنها زندگی می‌کرده است. البته آن طور که ما متوجه شدیم او یک نامزد به نام سوزان داشته با هم قرار ازدواج هم گذاشته بودند که گویا سوزان در یک سانحه رانندگی جان می‌بازد و از آن تاریخ به بعد تونی دچار افسردگی و بیماری روحی می‌شود و ظاهرا هم تحت نظر پزشک بوده است.

تونی مدیر یک بنگاه بزرگ مشاور مسکن بوده و درآمد خوبی هم داشته است. او در کارش مرد موفقی بوده است و در منطقه هم بنگاه او بسیار شهرت دارد.

سروان رابرتز یادآور شد که در زمان حادثه فقط همسایه طبقه سوم و دوم در منزل بوده‌اند که تحقیقات از آنها را انجام دادیم که نتیجه‌ای به دست نیاوردیم. هیچ کدام از همسایه‌ها متوجه مورد مشکوکی نشده‌اند و همان‌طور که عرض کردم همه چیز حکایت از خودکشی تونی دارد.

کمیسر چند سوال از او کرد و سپس از طریق آسانسور شیک و زیبا به طبقه پنجم که حادثه در آن طبقه رخ داده بود، رفت. آپارتمان بسیار شیک و زیبا بود. سالن آپارتمان با مبلمان بسیار شیک و زیبا تزیین شده بود. اشیای قیمتی و گرانبهایی در داخل خانه دیده می‌شد که زینت بخش نقاط مختلف سالن بزرگ آپارتمان بود.

آپارتمان گچ‌بری‌های بسیار زیبایی داشت که نظر هر تازه واردی را به خود جلب می‌کرد. کمیسر پس از این که نگاه جست‌وجوگرش را در اطراف سالن زیبای آپارتمان چرخاند به دنبال سروان به اتاق خوابی که در ضلع شمالی آپارتمان بود رفت. اتاقی که جسد تونی در آن‌جا بود. جسد تونی روی تخت چوبی افتاده بود. کمیسر به آرامی به او نزدیک شد. چشمان نیمه باز تونی به سقف اتاق دوخته شده بود. او شلوار سرمه‌ای، پیراهن سفید و کراوات زرشکی به تن داشت و حتی کفش‌های ورنی و براق به پا داشت.

در کنار دست راست او روی تخت یک سرنگ خالی دیده می‌شد که کاملا آغشته به خون بود. جای تزریق سرنگ روی دست چپ او دیده می‌شد و ظواهر امر نشان می‌داد که وی با تزریق آمپول هوا به زندگی خود پایان داده است. درکنار تخت روی میز کوچک عسلی یک پلاستیک پر از قرص‌های آرام‌بخش، لیوان خالی آب، بسته سیگار، فندک و تلفن بی‌سیم و نیز تلفن همراه او دیده می‌شد. هیچ اثری از به هم ریختگی در اتاق به چشم نمی‌خورد همه چیز ظاهرا مرتب و منظم بود.

کمیسر به دقت به وارسی جسد پرداخت، هیچ اثری از خراشیدگی بر صورت و بدن او دیده نمی‌شد و تنها جای همان آمپول سرنگ روی دست چپ او مشاهده می‌شد. کمیسر وقتی به دقت جسد تونی را بررسی کرد به وارسی تلفن‌ها پرداخت تلفن همراه او به دلیل نداشتن شارژ خاموش بود و آخرین تماس هم که از طریق تلفن خانه گرفته شده بود ساعت 30/6 صبح بود.

کمیسر سپس به بازرسی در داخل اتاق خواب پرداخت وی روی میز کار تونی بلیت هواپیما به مقصد سوتا را یافت. بلیط مربوط به ساعت 7 صبح دوم سپتامبر بود. کمیسر بلیت را در اختیار سروان رابرتز قرار داد و به داخل سالن برگشت و به بازرسی از نقاط مختلف آپارتمان پرداخت. همه چیز مرتب و منظم بود و هیچ اثری از به هم ریختگی و نامنظمی دیده نمی‌شد.

کمیسر پس از چند دقیقه بازرسی در نقاط مختلف آپارتمان به سراغ جان کارسون دوست و شریک کاری تونی همان کسی که ماجرای مرگ وی را به پلیس اطلاع داده بود رفت و به بازجویی از او پرداخت.

جان کارسون که سخت آشفته و نگران بود و در حالی که صدایش آشکار می‌لرزید به کمیسر گفت: من و تونی حدود 4 ماه است که باهم شریک و رفیق هستیم. البته ارتباط ما پیش از شراکت و دوستی است ما همانند برادر بودیم. هیچ چیز پنهان بین ما نبود. در کارمان هم بسیار موفق بودیم و هیچ اختلافی با هم نداشتیم تا این که مدتی پیش سوزان نامزد تونی در یک حادثه رانندگی جانش را از دست داد از آن به بعد تونی بشدت عصبی و تندخو شد و دائم سر ناسازگاری گذاشت. هر روز یک بهانه می‌گرفت و با من درگیر می‌شد و حتی این اواخر زمزمه‌های جدایی در شراکت را مطرح کرد. البته من چون ناراحتی و بیماری او را می‌دانستم هیچ‌گاه به دل نمی‌گرفتم و سعی می‌کردم او را درک کنم اما این اواخر واقعا رفتارش غیرقابل تحمل شده بود.

حتی گاهی جلوی کارکنان بنگاه به من پرخاش می‌کرد و تهمت‌های ناروا می‌زد. این که وادارش کردم چند روزی به سفر برود حتی برایش بلیط هم گرفتم اما متاسفانه او امروز به زندگی خود پایان داد.

جان کارسون افزود:‌ تونی به شدت از بیماری روحی رنج می‌برد و روزی چند تا قرص آرامبخش می‌خورد اما با این وجود همچنان افسرده بود و به دنبال فرصتی می‌گشت تا به قول خودش از این دنیا رهایی یابد و امروز هم گویی این فرصت را به دست آورده و به زندگی خود پایان داد.

جان در پاسخ این سوال کمیسر که آخرین بار کی با تونی تماس داشتی، گفت: من هفته پیش برای او بلیط سفر گرفتم. اما از رفتن به مسافرت سرباز می‌زد. تا این که دیشب کلی با وی صحبت کردم و راضی‌اش نمودم تا چند روزی را استراحت کند. ظاهرا قبول کرد. صبح ساعت 30/6 صبح به تلفن همراهش زنگ زدم تا به او یادآوری کنم از پرواز جا نماند. به من گفت: من می‌خواهم به سفر ابدی بروم و بعد هم تلفنش را قطع کرد. چند دقیقه‌ای با او صحبت کردم، اما بی‌فایده بود. سراسیمه حرکت کردم و خودم را به اینجا رساندم و با این صحنه وحشتناک روبه‌رو شدم. جسد او روی تخت افتاده بود. او با سرنگ هوا خودکشی کرده بود و هیچ کاری از دست من ساخته نبود. با عجله موضوع را به پلیس اطلاع دادم و حالا هم نمی‌دانم چگونه می‌توانم مرگ او را بپذیرم. او برای من یک دوست و رفیق بود. یک رفیق ناب که با او خاطرات بسیار خوشی داشتم.

کمیسر از او در مورد وضعیت کاری‌شان پرسید و او جواب داد: کار ما بسیار خوب است و درآمدمان هم عالی است و هیچ مشکل کاری نداشتیم.

کمیسر پرسید: آیا تونی دیشب پذیرفت که به سفر برود.

جان بدون تعمق جواب داد: بعد از کلی صحبت با وی قبول کرد که 2 هفته‌ای به سفر برود و من از این موضوع بسیار خوشحال شدم. صبح هم زنگ زدم تا به او یادآوری کنم از پرواز جا نماند که متاسفانه آن جواب را به من داد و قبل از این که به کمک او برسم جان به جان‌آفرین تسلیم کرد.

کمیسر نیم ساعتی از جان بازجویی کرد و آنگاه آنچه را که اتفاق افتاده بود یک بار دیگر به دقت مرور کرد و آن گاه رو به سروان رابرتز گفت:

تونی دورچر خودکشی نکرده بلکه به قتل رسیده است و قاتل هم کسی جز جان کارسون رفیق و شریک وی نیست.

شما خواننده عزیز حدس بزنید کمیسر از کجا فهمید که تونی دورچر خودکشی نکرده بلکه توسط جان کارسون به قتل رسیده است.

کمیسر حداقل سه دلیل داشت. اگر ماجرا را به دقت بخوانید حتما متوجه خواهید شد.


حمید موفق

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها