راز قتل پالومینو مولرو عنوان کتابی است از ماریو بارگاس یوسا نویسنده مشهور و سرشناس پرویی که گرچه جزو کتابهای اولیه او محسوب میشود، ولی یکی از بهترین آثار این نویسنده در کنار آثاری چون سور بز و گفتگو در کاتدرال است. این کتاب با ترجمه اسدالله امرایی و توسط نشر علمی منتشر شده است. البته پیش از این نیز احمد گلشیری ترجمهای از این کتاب را توسط انتشارات نگاه منتشر کرده بود.
و اما داستان این کتاب: ماجرا در بیابانهای شمال پرو نزدیک پایگاه نیروی هوایی روی میدهد.
جنایتی تکاندهنده که در آن نظامی جوانی شکنجه، مثله و کشته شده. دو مامور گاردیا سیویل به تحقیق در پروندهای میپردازند که گویا دست بالاییها در کار است. آنها حتی اتومبیل گشت ندارند. به ظاهر کسی مشتاق نیست که دو پلیس محلی سیلوا و لیتوما قاتل پالومینو مولرو را پیدا کنند.
افسر و درجهدار ماجرا تحقیق را ادامه میدهند و البته ضعفها و بدجنسیهای خودشان را هم دارند که به هیجان روایت دامن میزند. درونمایه راز قتل پالومینو مولرو عشق، رقابت، بیگناهی، زودباوری، تکبر و ستم به فرودستان است جایی که کفه ترازوی فرشته عدالت به نفع فرومایگی سنگینی میکند.
راز که برملا میشود راز گشایان را به تبعید میفرستند تا یادشان نرود صاحبان قدرت فقط صاحب قدرت نیستند. با هم بخشهای از آغاز این داستان را میخوانیم:
«لبوتما که حالش به هم خورد و بالا میآورد گفت: ...« پسر ببین چه بلایی سرت آوردهاند.»
جوان را مثله و از درخت خرنوب کهنسالی حلق آویز کرده بودند. وضع افتضاحی داشت که به مترسک یا عروسک خیمهشببازی در هم شکسته بیشتر شبیه بود تا جنازه. احتمالا قبل از این که او را بکشند یا پس از آن با کارد به جانش افتادهاند.
... بزهای پسری که جسد را پیدا کرده بود دور واطراف را میکاویدند تا چیزی برای خوردن پیدا کنند. لیتوما فکر کرد الان است که بزها پاهای جنازه را به دندان بکشند... پسرک صبح بزهایش را برای چرا به طرف مرتع سنگلاخ میراند که جسد را دیده بود.
بار اولی بود که چنین چیزی میدید. ماتش برد. بدجوری ترس برش داشته بود، اما وظیفهاش را انجام داد، گله را در سنگلاخ رها کرد و به طرف پاسگاه تالارا شتافت تا تالارا پیاده دستکم یک ساعتی راه بود و طفلی همت کرده بود. لیتوما صورت خیس از قطرههای ریز عرق و صدای ترسان او را وقتی وارد پاسگاه شد به یاد آورد....»