هراس

کد خبر: ۲۲۹۴۵۶

آقا کرایه منو حساب کن. پیاده می‌شم.

نگاهم را از آینه می‌گیرم. مسافری است که روی صندلی جلو، کنار من نشسته.

مگه شما نمی‌خواستین آخر همین خیابون پیاده شین؟

چرا ولی...

تو این برف چطوری می‌خواین پیاده برین. بشینید می‌رسونمتون، هوا سرده.

اولا، تا کی بشینم، راه باز شه؟ دوما، هوای اتول شما، همچین فرقی با هوای خیابون نداره.

مسافر کرایه‌اش را می‌گذارد روی داشبورد و پیاده می‌شود. حسابی از دستش شاکی می‌شوم.

یکی نیس بگه مرد مومن تو که می‌خواستی پیاده بری، واسه چی ما رو کشوندی تو این خیابون باریک و فرعی.

با صدای بوق کشدار ماشین عقبی از فکر و خیال بیرون می‌آیم. راه هنوز باز نشده. از ماشین پیاده می‌شوم. هوای سرد، مثل یک لایه نازک یخ می‌نشیند روی پوستم. بخار نفس‌هایم روی لبم یخ می‌بندد. با قدم‌های آرام و سنگین روی برف‌هایی که از بارش دو سه شب گذشته مانده، راه می‌روم. به جایی که اولین ماشین ایستاده، می‌رسم.

جمعیت زیادی جلوی یک پرشیا مشکی، جمع شده‌اند. از لای جمعیت، خودم را سُر می‌دهم، اول معرکه. هر کسی چیزی می‌گوید.

پسرک حتما دیوانه شده.

عجب بچه‌ای، همه را علاف خودش کرده!

سربازی که روبه‌روی من ایستاده و مرتب دست‌هاشو می‌مالد به هم، می‌گوید:

آن وقت می‌گن جوان‌ها به آینده امیدوار باشن، چه امیدی آقا...؟! بچه ده، دوازده‌ساله از زندگی سیر شده و می‌خواد خودکشی کنه!

مردی که ابروهای پهن و مشکی‌اش را در هم کشیده بود، با صدایی خشن می‌گوید:

یک سیلی بزنین زیر گوشش، حالش جا می‌آید؛ خودش بلند می‌شه، می‌ره رد کارش.

مرد جوانی با پالتوی چرم و شال پشمی؛ همان‌طور که به پرشیا تکیه زده و دست‌هایش را هم کرده توی جیبش؛ با صدای بلند می‌گوید:

حالا می‌خواد خودکشی کنه، بکنه. چرا می‌خواد منو تو دردسر بندازه. اصلا بره خودشو از رو بلندی پرت کنه پایین.

و... درست جلوی پرشیا، پسربچه‌ای با موهای به‌هم چسبیده و لباس‌های کهنه و کثیف، روی برف‌ها، دراز کشیده. باریکه اشکی که از مژه‌های خیس و به‌هم چسبیده‌اش سرازیر شده، از زور سرما، روی گونه‌های سرخ و ترک خورده‌اش، ماسیده.

پسرک همان‌طور که دندان‌هایش به هم می‌‌خورد، بریده‌بریده می‌گوید.

‌ منو بکشید؛ نمی‌خوام زنده بمونم، می‌خوام بمیرم...

کنارش می‌نشینم و سرم را خم می‌کنم روی صورتش. همراه هق‌هق‌هایش، بخاری از دهانش بیرون می‌آید که می‌نشیند روی صورتم. دستمالی از جیبم درمی‌آورم، اشک‌هایش را پاک می‌کنم.

ولش‌ کن‌ آقا، الان زنگ می‌زنم، پلیس بیاد جمعش کنه، ببره.

بیاعتنا به حرف‌های راننده پرشیا، دستهایم را زیر سر و زانوهای پسر که روی برف‌ها خیس شده بود، می‌گذارم تا بلندش کنم ولی شروع می‌کند به فریاد زدن.

نه... ولم کنید، نمی‌خوام زنده بمونم، می‌خوام بمیرم.

آن‌قدر لگد می‌زند که برای چند دقیقه از او فاصله می‌گیرم. یکی می‌گوید:

ول کن آقا اینها فیلمشونه. ملت‌رو می‌ذارن سرکار که مایه جمع کنن.

بدون این‌که سرم را بالا بگیرم جوابش را می‌دهم:

اگه فیلم هم باشه، فیلم تلخیه. شما هم می‌تونی سر کار نباشی.

همه ساکت می‌شوند. دو نفر به کمکم می‌آیند، دست‌وپاهای پسرک را محکم می‌گیریم و از وسط جمعیت بیرون می‌رویم.

او را می‌بریم توی ماشین من، روی صندلی عقب می‌نشانیم. آن دو نفر می‌روند. من می‌مانم و او.

از توی آینه نگاهش می‌کنم. دست‌و‌پاهایش از حرکت افتاده. خودش را می‌سراند یک گوشه. پاهایش را جمع می‌کند توی شکمش. سرش را می‌گذارد روی کاسه زانوها و باز شروع می‌کند به گریه کردن.

دلم ریش می‌شود. صدای بوق ماشین‌های عقبی، یادآوری می‌کنند که راه باز شده و باید حرکت کنم.

بی‌هدف توی خیابان‌ها می‌رانم. کم‌کم، صدای گریه‌اش آرام‌تر می‌شود. نگاهش می‌کنم. هنوز سرش را بلند نکرده.

اگه همین‌طور به گریه ادامه بدی، من نمی‌فهمم چته. نمی‌‌تونم کمکت کنم.

سرش را از روی زانوها برمی‌دارد. نگاهش را گم می‌کند توی خیابان. با سرآستین بلوز کهنه، پاره و کثیفش اشکهایش را پاک می‌کند. لب‌های خشکیده و ترک‌خورده‌اش، حرکت می‌کنند.

اسمم حبیبه.

اهل کجایی؟

صدای سکسکه ته‌مانده گریه، لابه‌لای حرف‌هایش، شنیده می‌شود.

بچه کرمونم.

اینجا چه کار می‌کنی؟

فرار کردم.

پس پدر و مادرت چی؟

پدر ندارم،‌ ننه‌م هم یک سال پیش شوهر کرد.

پس چطوری تنها زندگی می‌کنی؟

با دستفروشی، شکمم رو سیر می‌کردم.

...

کم‌کم نگاهش را از خیابان جمع می‌کند و می‌کشد توی ماشین.

تا هوا گرم بود، شب‌ها تو پارک‌ها می‌خوابیدم. بیشتر پارکخواب‌ها، ازم زورگیری می‌کردن. هر چی کار می‌کردم، هزار جا قایم می‌کردم که اگه ریختن سرم،‌ نتونن چیزی ازم پیدا کنن.

حالا چرا می‌‌خواستی خودتو بکشی؟

هوا که سرد شد، شب‌ها زیر کارتن می‌خوابیدم. استخوون‌هام از سرما صدا می‌کردن،‌ انگار که آب یخ ریخته بودن تو تنم.

روبه‌روی یک آبمیوه‌فروشی پارک می‌کنم. برمی‌گردم به سمت عقب و زل می‌زنم تو صورتش.

چرا نرفتی توی این سرپناه‌های امن که شهرداری زده؟

باز هم نگاهم نمی‌کند:

اگه دست دولتی‌ها بیفتم، برم می‌گردونن.

...

از ماشین پیاده می‌شوم و می‌روم توی پیاده‌رو، دو تا شیر کاکائوی داغ می‌خرم و بر می‌گردم. به زور من لیوان را می‌گیرد دستش و دو قلپ می‌خورد:

یک هفته پیش با پولی که داشتم، یه... یه پتوی کهنه خریدم... .

با آوردن اسم پتو، بغض توی گلویش، قوت می‌گیرد.

...

دلم خوش بود که از سرما نمی‌میرم. سر صبحی، یک دفعه تموم تنم یخ بست. از خواب پریدم، دیدم پتوم نیست. بلند شدمو دویدم این طرف و اون طرف.

کی اونو برداشته؟ اصلا یه پتوی کهنه، به درد کی می‌خورد؟

خیره می‌شود به چشمهایم و چشم‌هایش را می‌دراند:

معلومه کار اون حمید گربه و دار و دستشه.

می‌خندم.

حمید گربه دیگه کیه؟

یکی از اون ولگردهای توی پارک.

... .

سرش را خم می‌کند روی شانه‌اش:

یک زورگیره.

چرا بهش می‌گن گربه... .

می‌گن یک سال زمستون که هیچی گیرش نمی‌آد بخوره، یک گربه رو می‌گیره، می‌کشه و می‌خوره.

هنوز لبخند روی لبهایم بود که داد می‌زند:

خنده‌داره، این که آدم اینقدر بیچاره باشه؟ تو چه می‌دونی زمستون تو خیابون خوابیدن یعنی چی.

سرم رو برمی‌گردانم. خیره می‌شوم به روبه‌رو:

ببین پسر جون، حاضر نیستی بری سرپناه یا کانون. کاری هم از دست من برنمی‌یاد.

پس چرا نذاشتی بمیرم؟ چرا نذاشتی خودمو راحت کنم؟

دست می‌برد سمت در تا پیاده شود که ماشین را روشن می‌کنم و راه می‌افتم. توی راه آنقدر از خانواده و سقف بالای سر، برایش می‌گویم تا قبول می‌کند برگردد به شهرش.

توی ترمینال بلیتی را که به مقصد کرمان خریده بودم، می‌گذارم تو دستش. همین طور هاج و واج من را نگاه می‌کند. هر چی تو جیبم پول بود، می‌گیرم تو مشتم. پول‌ها را می‌گیرم جلوی صورتش.

این، تنها کاریه که از دستم برمی‌آد.

... .

سوار ماشین می‌شوم. دور می‌زنم تا از پارکینگ ترمینال بیرون بروم. نگاهم که به آینه جلو می‌افتد، تصویر حبیب که دوان دوان از ترمینال خارج می‌شود، توی آینه کوچک‌تر و کوچک‌تر می‌شود... .

ناهید هاشمی

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها