کنسرت مرگبار- این ماجرا

مرگ با گیره دفترچه نُت

نوشته:لیود بیگل جی‌آر مترجم: سهراب برازش قسمت پایانی
کد خبر: ۲۲۷۳۴۰

خلاصه داستان قسمت اول:

ارکستر باشکوهی در سالن مری ویل در حال اجراست. علاقه‌مندان زیادی در سالن حضور دارند، و همه چیز با موفقیت در حال انجام است، که ناگهان در اواسط برنامه مارچلی، رهبر ارکستر، متوجه می‌شود که ریچارد، اوبوا نوازنده چیره‌دست ارکستر، بی‌حرکت روی صندلی نشسته، اما کمی بعد معلوم می‌شود که او به قتل رسیده است. در همین موقع با خبرکردن پلیس و پزشک کار گروه نوازندگان پیش از موعد به پایان می‌رسد و همه چیز به هم می‌‌خورد. کار بازجویی و بازرسی آغاز می‌شود. همه نوازندگان مظنون واقع می‌شوند. بنا به تشخیص پزشک آلت قتاله یک میله نوک تیز شبیه خنجر است که با مهارت در پشت ریچارد فرو رفته و منجر به مرگش شده است. مارچلی، رهبر ارکستر، به همراه پلیس سعی دارند که قاتل را پیدا کنند. پایان داستان را در این شماره می‌خوانیم:

مارچلی، رهبر ارکستر، با خودش فکر کرد؛ مثل این‌که پلیس قادر نیست قاتل را پیدا کرده و موضوع را حل کند. باید خودم دست به کار شوم و مساله را تمام کنم وگرنه آبرویم می‌رود. من نوازنده‌ها را خوب می‌شناسم، با خصوصیات روحی و اخلاقی‌شان به قدر کافی آشنایی دارم. در حالی‌که این پلیس‌ها چیز زیادی از آنها نمی‌دانند، البته به استثنای هنری، پلیس جوانی که قبلا نوازنده جاز بوده.

مارچلی بلند شد و به طرف دیوار پشت سن رفت، به هنری، پلیس تجسس، اشاره کرد و گفت: ممکن است شما جای مقتول بنشینید؟

هنری آنجا نشست و با حسی ناخوشایند رویش را برگرداند، انگار قرار بود میله نوک‌تیزی را به پشتش فرو کنند. مارچلی روی صندلی پشت او در ردیف عقب جای نوازندگان سازهای بادی نشست. ماموران پلیس کمی جلوتر آمدند و او را با کنجکاوی نگریستند.

مارچلی با صدای بلند گفت: من موزیسین هستم. از خودم می‌پرسم، اگر بخواهم موزیسین دیگری را به قتل برسانم چه کار باید بکنم؟ شوارتس کجاست؟

رینکله صدا زد: شوارتس!‌ نوازنده اوبوا دوم با عجله آمد.

مارچلی گفت: شوارتس، هنگامی‌که ارکستر بعد از نواختن قطعه مینیاتورها روی صحنه آمد، شما اوبوا دوم را می‌نواختید؟

شوارتس با علامت سر تصدیق کرد.

مارچلی برای رینکله و افراد پلیس توضیح داد: اوبوا دوم در ارکستر نقش مهمی دارد. نواختن آن در ارکستر ما به عهده شوارتس است. در مواقعی که شوارتس آن را با تسلط نمی‌نواخت ریچارد، یعنی مقتول، بدجوری به او می‌توپید.
شوارتس افزود: آن‌وقت بود که دیگر با غرغرهایش سرم را می‌برد.

«حالا که به خاطر می‌آورم بعد از قطعه مینیاتورها شما بخش خودتان را کمی تیز و گوشخراش نواختید. ولی ریچارد به شما هیچ اعتراضی نکرد پس او آن موقع مرده بود.

رینکله گفت: درست است. این مساله زمان وقوع جنایت را کمی محدود می‌کند، اما کسانی‌که هنگام نواختن قطعه مینیاتورها روی سن نبودند قبلا برگشته و روی صندلی‌هایشان نشسته بودند و به همین علت این مساله اهمیتی ندارد.

مارچلی گفت: دوباره از خودم می‌پرسم: آیا می‌توانم موزیسینی را هنگام نواختن به قتل برسانم؟

نه. در آن صورت ممکن است سازش از دستش بیفتد. هیچ نوازنده‌ای که عمدا ساز زیبایش را زمین نمی‌اندازد. در آن صورت تماشاچیان متوجه می‌شوند. ریچارد اوبوایش را روی زانویش قرار داده بود. او بعد از قطعه مینیاتورها دیگر ننواخت و اوبوایش روی زانویش افتاد.

رینکله که تا آن‌موقع صبوری کرده بود، گفت: بسیار خوب این مساله زمان وقوع جنایت را 15 ثانیه محدودتر می‌کند.
اما حالا می‌دانیم که او در طول اجرای قطعه مینیاتورهای شما به قتل نرسیده، چون در آن‌موقع کسی به او آن‌قدر نزدیک نشده بود. یک طرف صندلی خالی شوارتس و طرف دیگر مارتین که نوازنده باسون بود. اما او نیز بیش از یک متر از ریچارد فاصله داشت. با کمی فاصله در پشت‌سرش نوازنده‌های سازهای بادی، هسلینگ و فراست نشسته بودند. هیچ‌کدام از این سه نفر بعد از اجرای قطعه مینیاتورها صندلی خود را ترک نکرده‌اند ما بررسی کرده‌ایم. اگر به جلو خم می‌شدند و دستشان را دراز می‌کردند می‌توانستند پشتش را لمس کنند. اما رسیدن دست به پشت ریچارد یک چیز است و ضربه زدن و به قتل رساندن او چیزی دیگر. در چنین شرایطی نیروی زیادی لازم است و آدم باید دورخیز خوبی بکند تا بتواند چنین ضربه‌ای را وارد کند. نظر همگی ما این است که کار این سه نفر نمیتواند باشد. به خصوص این‌که کسی هم متوجه چنین چیزی نشده است. پس دوباره برگشتیم جای اولمان. بعد از اجرای قطعه مینیاتور‌ها یکی از نوازنده‌ها پشت سر ریچارد قرار گرفته و او را کشته است. مارچلی گفت: اما من فکر نمی‌کنم این طور باشد.

پس چی؟ نظرت در این مورد چیست؟

مارچلی جواب داد: لطفا ساکت باشید، باید فکر کنم.

سردردش کمی سبک شده بود. چشمانش را بست و سعی کرد قاتلی را مجسم کند که خود را به قربانی‌اش نزدیک کرده و یک وسیله که شبیه خنجر بود در دست دارد.

سپس گفت: نه،‌ اگر قصد کشتن او را داشتم این کار را نمی‌کردم. در چنین شرایطی کشتن یک آدم ممکن نیست. نوازنده‌ها به همدیگر نگاه می‌کنند، با هم حرف هم می‌زنند و یکدیگر را زیر نظر دارند. ممکن است یک نفر آلت قتاله را ببیند یا این که متوجه اصابت آن به پشت ریچارد شود . در این صورت سر و صدا می‌شد و اگر ریچارد بلافاصله نمی‌مرد چه؟ اگر چیزی می‌گفت یا فریاد می‌کشید، چه؟ اگر بعد از کنسرت پلیس می‌آمد و همه جا را می‌گشت کجا می‌توانستم آلت قتاله را پنهان کنم؟ نه، چنین کاری نمی‌کردم.

رینکله گفت: شاید شما این کار را نمی‌کردید، اما به احتمال زیاد این قتل به همین صورت اتفاق افتاده و امکان دیگری قابل تصور نیست.

مارچلی به شوارتس گفت: وقتی شما روی سن آمدید ریچارد هنوز زنده بود؟

شوراتس گفت: نه،‌مطمئنم که او از آن لحظه که من روی صندلی‌ام نشستم تا وقتی که شما ارکستر را متوقف کردید حرکتی نکرد. من سعی کردم این مطلب را به پلیس تفهیم کنم اما به نظر می‌رسد پلیس از گفته‌ام این‌طور نتیجه‌گیری کرده که من ضربه را به او وارد کرده‌ام.

مارچلی گفت: شما جوان خوبی هستید، شوارتس! همیشه اولین کسی هستید که بعد از قطعه مینیاتورها روی سن باز می‌گردید. فقط حیف که با کوک کردن سازتان اینقدر مشکل دارید. حالا بروید و سرجایتان بنشینید.
مارچلی به جمع ماموران پلیس که مراقبش بودند نگریست و فهمید که این آقایان به دلیل خاصی گویا کاری جز حرف زدن ندارند و دلیل خاص این بود که آنها نمی‌دانستند چکار باید بکنند.

مارچلی به آنها گفت: باید باز هم فکر کنم.

چشمانش را بست و از خود پرسید: واقعا چهطور این اتفاق افتاد؟

ارکستر قطعه مینیاتورها را به اتمام رساند. رهبر ارکستر برگشت تا از تشویق حضار تشکر کند.

ریچارد پشت سر او شق و رق نشسته بود. پشتش از تکیه‌گاه کوتاه صندلی بیرون زده بود، همین‌طور که الان هنری نشسته. کنارش صندلی‌ خالی شوارتس قرار داشت و مارتین، نوازنده باسون، سمت چپ او نشسته بود. پشت سرش، در ردیف عقب، سه نوازنده سازهای بادی که بین‌شان یکی در میان صندلی‌های خالی قرار داشت نشسته بودند. صندلی‌های خالی مربوط به بقیه نوازنده‌های سازهای بادی بود که روی سن نبودند.

استیرز اولین ترومپت‌نواز آنجا بود؛ درست همانجایی نشسته بود که هم‌اکنون نشسته است. فاصله او بسیار زیاد بود و کشتن ریچارد برایش غیرممکن بود. فراست اولین نوازنده هورن در قسمت راست، پشت سرریچارد، نشسته بود، اما به واسطه راه باریکی از او فاصله داشت.

مارچلی نفس عمیقی کشید و نگاهی به ساعتش انداخت، ساعت یک و ربع بود.

سپس گفت: بسیار خب، حالا فهمیدم. آقای هنری، ممکن است از شما خواهش کنم توی جعبه‌های سازها دنبال چیزی شبیه آلت قتاله بگردید؟

رینکله گفت: این کار قبلا انجام شده است.

مارچلی لبخند می‌زد و از هنری خواست که دوباره این کار را بکند. هنری سرش را به نشانه تایید تکان داد و از روی سن خارج شد.

رینکله با نگاهش او را همراهی کرد، سرش را خاراند و بعد به تعدادی از افرادش اشاره کرد که به طرفش بیایند و همراه آنها پشت سر هنری رفت. مارچلی به ساعتش نگاه کرد.

رینکله چند لحظه بعد آهسته برگشت. میله فلزیL  مانندی حدود 10 سانتی‌متر، باریک و صاف در دست داشت. یک طرف آن صاف و محکم بود، اما طرف دیگرش نوک تیز و کشنده.

گفت: داخل جعبه ساز شوارتس بود. داخل آستر جعبه. نمی‌دانستم جعبه چنین آستر پهنی هم دارد. حالا دیگر همه چیز روشن شده است. بیایید اینجا،‌ آقای شوارتس!

مارچلی قاطعانه گفت: نه! شوارتس قاتل نیست. شاید قاتل خواسته با این کار رد گم کند و شوارتس را در هچل بیندازد یا شاید هم آلت قتاله را در اولین جعبه‌ای که دیده انداخته. بعد رو به هنری کرد و گفت: آن یکی را هم پیدا کردید؟

هنری سرش را تکان داد و گفت: بله، پشت یکی از رادیاتورها.

مارچلی آن را برداشت و بالا برد. گفت: این گیره مخصوص نگهدارنده دفترچه نت است.

رینکله با ناباوری گفت: گیره نگهدارنده؟ آه، منظورتان این است که این وسیله کوچک... .

‌دقیقا. وقتی لازم می‌شود که نوازنده‌های سازهای بادی قطعه‌ای را ایستاده بنوازند ، با این وسیله دفترچه نتشان را به جا  نتی وصل می‌کنند. میله وسطی این گیره همان شیء نوک‌تیز است. دقیقا روی ساز محکم می‌شود.
همین طور که روی انگشتم قرار داده‌ام. به وسیله این گیره. می‌توان با این پیچ گیره را روی ساز وصل و دفترچه نت را به آسانی به گیره وصل کرد. بعد با پیچ دیگری آن را کاملا محکم کرد. این طوری. اکنون پیچ آن را سفت می‌کنم و می‌بینید که با میله نوک تیزL  مانندی که این گیره دارد و به ساز وصل است، این ساز به اسلحه سرد و کشنده‌ای تبدیل می‌شود. می‌توان جانتی و گیره‌اش را در دو ثانیه از ساز جدا کرد و به این طریق مدرک جرم را از بین برد. حالا متوجه شدید؟

رینکله گفت: نه، نمی‌فهمم که چطور این ساز را می‌توان به قتل ربط داد.

مارچلی گفت: پس گوش کنید. ما قطعه مینیاتورها را اجرا کردیم. تماشاچیان ما را جانانه تشویق کردند. در این لحظه تعدادی از نوازندگان پشت سن بودند و بقیه که روی سن بودند یا حواسشان به سازشان بود یا در حال آماده شدن برای قطعه بعدی بودند و اگر به دور و برتان نگاهی بیندازید می‌بینید که بین نوازند‌ه‌های روی سن صندلی‌های خالی و جا  نتی‌های پر قرار دارد. آنها قادر نیستند چیزی ببینند و در همین لحظه است که جنایت اتفاق می‌افتد. حتی اگر ریچارد حرفی زده باشد یا صدایی از او درآمده باشد کسی متوجه آن نشده، چون صدای تشویق مردم خیلی بلند بود. فقط کافی بود که میله را با دقت فرو کند و این در حالی که شخص آرام سر جایش نشسته باشد کار دشواری به نظر نمی‌رسد. چند لحظه بعد صدای کف زدن تماشاچیان قطع می‌شود و بقیه نوازندگان روی سن بازمی‌گردند، اما ریچارد دیگر زنده نیست.

«پس به این ترتیب قاتل چه کسی می تواند باشد؟.»

«او باید پیتر هسلینگ باشد، چون درست پشت ریچارد نشسته بود.»

رینکله با صدای بلند گفت: هسلینگ را بیاورید اینجا!

پیتر هسلینگ بلند شد. او مردی لاغر، میانسال و با سری طاس بود. آهسته از بین صندلی‌ها عبور کرد و بعد ناگهان پا به فرار گذاشت و به طرف در خروجی رفت. افراد پلیس از همه طرف به سمت او یورش بردند. او ناگهان ایستاد و درمانده و هاج و واج به دور و برش نگاه کرد.

مارچلی آهی کشید و گفت: مایه آبروریزی است. او همسر زیبا و جوانی دارد و نوازنده دوم ویلن در ارکسترم است. بله، ریچارد مرد خوش‌قیافه، اما هرزه‌ای بود. باید پشت این جنایت طبق معمول حسادت و خشم شدیدی وجود داشته باشد. واقعا متاسفم. حالا باید به نیویورک تلگراف بزنم و تقاضای 3 نوازنده دیگر بکنم، چون مطمئن نیستم که خانم هسلینگ... .

بعد حرفش را برید و به ساعت نگاه کرد و گفت: قطار! اگر الان هم برویم به قطار خواهیم رسید. می‌توانیم برویم؟
رینکله گفت: البته که می‌توانید. تعدادی از شما احتمالا باید بعدا در دادرسی دادگاه حضور پیدا کنید، اما اکنون می‌توانید بروید.

چند دقیقه بعد، بجز آقا و خانم هسلینگ، بقیه اعضای ارکستر در حال عزیمت به ایستگاه راه‌آهن بودند.

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها