در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
«شما چه کار میکردید دکتر گرانت اگه حس میکردید مجبورید کاری رو انجام بدید که نمیتونستید انجام بدید؟»
به نظرم او هم درباره مشکلش همین روش را دارد.
گرانت شانه بالا انداخت: «نمیدونم.»
«بعضیها خودشون رو میکشند.»
«منظورتون اینه که همین باعث این وضعیت رالسونه؟»
«نمیدونم نمیدونم من امروز بعدازظهر با دکتر رالسون صحبت میکنم، البته هیچ وعدهای نمیدم، اما هر کاری که از دستم بربیاد و انجام بدم به اطلاعتون میرسونم.»
گرانت ایستاد «متشکرم دکتر تلاش میکنم اطلاعاتی رو که میخواید به دست بیارم.»
ظاهر الوود رالسون در این یک هفته که در آسایشگاه دکتر بلوشتاین بود وضعیت بهتری پیدا کرده بود. چهرهاش باز شده بود و قدری از بیقراری از وجودش رخت بربسته بود. کراوات و کمربند نداشت کفشهایش هم بدون بند بود.
بلوشتاین گفت: «وضعتون چطوره دکتر رالسون؟»
«استراحت کردهام.»
«باهاتون رفتار بدی که نشده؟»
«شکایتی ندارم، دکتر.»
دست بلوشتاین روی میز را کورکورانه به دنبال کارد نامهبازکن گشت که عادت داشت مواقع حواسپرتی با آن بازی کند، اما انگشتانش چیزی نیافت البته که همراه با هر چیز دیگری که لبه تیز داشت برده بودند حالا هیچ چیزی بجز کاغذ روی میزش نبود.
گفت: «بنشینید، دکتر رالسون علائم بیماریتون چه تغییر وضعیتی داشته؟.»
«منظورتون اینه که هنوز هم همون چیزی که شماها بهش میگید انگیزه خودکشی دارم یا نه؟ بله بالا و پایین داره؛ بسته به افکارم، اما همیشه باهامه کاری از دستتون برنمیآد.»
«شاید حق با شما باشه خیلی مواقع پیش میآد که کمکی از دستم برنمیآد، اما دلم میخواد تا جایی که میدونم از شما بدونم شما مرد مهمی هستید.»
رالسون زیر لب غرید.
بلوشتاین پرسید: «این طور تصور نمیکنید؟.»
«نه، تصور نمیکنم هیچ انسان مهمی وجود نداره؛ هیچ تکباکتری مهمی هم وجود نداره.»
«حرفتون رو نمیفهمم.»
«توقع هم ندارم بفهمید.»
«اما به نظرم پشت این حرفتون باید فکرهای زیادی پنهان شده باشه قطعا برای من جذابیت زیادی داره بخشی از این افکار رو به من هم بگید.»
رالسون برای اولین بار لبخند زد لبخند دلنشینی نبود منخرینش سفید بود گفت: «تماشای شما خیلی سرگرمکننده است، دکتر در نهایت وجدان کارتون رو انجام میدید باید به حرفهام گوش بدید، نه؟ اون هم در لفافه یه علاقه متظاهرانه و همدلی چربزبانانه میتونم مزخرفترین حرفها رو به شما بزنم و باز هم مخاطب داشته باشم، نه؟.»
«خیال نمیکنید علاقه من ممکنه واقعی هم باشه؟ حتی با فرض اینکه علاقه درآمیخته با حرفه منه.»
«نه، اصلا.»
«چرا؟.»
«علاقهای به مطرح کردنش ندارم.»
«دلتون میخواد برگردید اتاقتون؟.»
«اگه به نظرتون ایراد نداره، نه!» ایستاد و در همان حال صدایش ناگهان از غیظ و غضب مملو شده بود، بعد ناگهان دوباره نشست «چرا از شما استفاده نکنم؟ دوست ندارم با مردم حرف بزنم احمقند بلد نیستند ببینند چند ساعت به یک مساله نگاه میکنند و هیچ چیزی نمیفهمند اگر باهاشون صحبت کنم نمیفهمند؛ صبرشون رو از دست میدن؛ میخندن اما شما باید گوش بدید شغل شما وادارتون میکنه نباید حرفم رو قطع کنید و بگید دیوانهم، حتی اگه همچین فکری هم داشته باشید.»
«از شنیدن هر حرفی که بخواید به من بزنید خوشحال میشم.»
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: