حالا‌ من واقعا‌ خوشبخت‌ هستم

پرونده ماجرا زمان آغاز ماجرا: 1370 مکان؛ تهران اسفراین شخصیت‌ها؛ رحمان ج: زندانی سابق غضنفر؛ صاحب حمام عمومی داور؛ دوست ناباب امین؛ صاحب مرغ‌فروشی مینا؛ همسر رحمان
کد خبر: ۲۲۲۹۶۷

همه چیز از یک رویا شروع شد ، یک سراب... 8 خواهر داشتم و خودم تک‌پسر بودم، عصای دست پدر پیر و مریضم که با کارگری خرج خانواده‌ را درمی‌آورد. از 14 سالگی پا به پای او کار کردم و نتوانستم درس بخوانم. همیشه از وضعیتی که داشتم ناراضی بودم. شبها تلویزیون که نگاه می‌کردم، پیش خودم فکر می‌کردم چه می‌شد ما هم مثل آدم‌های توی فیلم‌ها زندگی می‌کردیم. خانه‌ای بزرگ، ماشین و ... اما در شهر ما، اسفراین، رسیدن به این آرزو محال بود. یعنی من این طور تصور می‌کردم که راه رسیدن به خوشبختی این است که یکدفعه از همه چیز، از محله و شهرمان، از دوستان و رفقا و از خانواده‌ام دل بکنم و راهی تهران شوم. 18 سالم که شد معافیت سربازی گرفتم. به خاطر شرایط پدرم که از کارافتاده بود و البته هنوز از سر ناچاری کار می‌کرد. بعد از آن یک شب به سرم زد نقشه‌ام را عملی کنم. تا صبح با خودم کلنجار رفتم اما به نتیجه قطعی نرسیدم. میان رفتن و ماندن دودل بودم و بالاخره بعد از یک ماه دل را به دریا زدم. یک دست لباس برداشتم و کمی پول. با اتوبوس خودم را به تهران رساندم. آن همه ماشین، آن همه آدم. همه عجله داشتند همه در جوش و خروش بودند. شگفت‌زده و مبهوت فقط اطرافم را تماشا می‌کردم. تا قبل از آن هیچ وقت پایم را از شهرمان بیرون نگذاشته بودم. چند ساعتی در خیابان‌ها پرسه زدم و بعد یادم افتاد ممکن است پدر و مادرم نگران شوند چون به آنها  نگفته بودم می‌خواهم به تهران بیایم. نقشه‌ام این بود که اینجا برای خودم کاری پیدا کرده و ماه به ماه برایشان پول بفرستم اما یکهو دلشوره به جانم افتادو نگرانشان شدم. به بقالی سرکوچه‌مان تلفن زدم و به او گفتم به پدرم خبر بدهد من تهران هستم و لازم نیست دنبالم بگردد. احساس عجیبی داشتم. یک لحظه دلم پرمی‌کشید برای خانه و محله خودمان و لحظه‌ای دیگر از همه‌شان متنفر می‌شدم و فکر می‌کردم آنجا بودن یعنی هدر دادن عمر و در بدبختی و نکبت زندگی کردن.

اتاقی در یک مسافرخانه اجاره کردم. این اولین تجربه استقلال من بود و برایم شیرین و لذت‌بخش. از طرفی ترس و اضطراب هم همراه خودش داشت. از همان روز شروع کردم به گشتن دنبال کار. رفقایم گفته بودند در تهران تا دلت بخواهد می‌توانی پول جمع کنی. انگار رفته‌ای مزرعه اسکناس و فقط باید درو کنی البته آنها  هم خودشان فقط چندباری به تهران آمده و رفته و هیچ وقت اینجا زندگی نکرده بودند.

از مسوول مسافرخانه و صاحب یک حمام عمومی پرسیدم اگر بخواهم کار کنم کجاها باید بروم هر دوشان لبخندی تحویلم دادند و با لحنی که انگار دکتری هستند که دارند از مریضی سوال و جواب می‌کنند پرسیدند چه کاری بلدم، مدرک تحصیلی‌ام چیست، ضامن معتبر دارم یا نه و ... تنها شغلی که از عهده‌اش برمی‌آمدم کارگری ساختمان بود.
آن دو نفر نتوانستند کمک زیادی بکنند. خودم دوره افتادم توی شهر و هر جا ساختمانی در حال ساخت می‌دیدم، می‌پرسیدم کارگر نمی‌خواهند. این راه جواب نمی‌داد. شیوه درستی نبود. هفته اول به بطالت گذشت ته دلم احساس ناامیدی می‌کردم اما نمی‌توانستم دست خالی به خانه‌مان برگردم. غم غربت روی دلم سنگینی می‌کرد اما چاره‌ای جز تحمل نداشتم. اواسط هفته دوم بود که همان صاحب حمام عمومی به من پیشنهاد کار داد.
اسمش غضنفر بود. حدودا 60 سال داشت. با شکمی بزرگ و چهره‌ای عبوس. کلی برایم شرط و شروط گذاشت. از کاری که پیشنهاد داده بود چندان راضی نبودم اما چاره‌ای وجود نداشت. سه چهار روز اول را به سختی پشت سر گذاشتم تا این که یکی از همکارانم به اسم داور گفت می‌توانم با غضنفر صحبت کنم و مثل او شب‌ها را در حمام بخوابم این طوری مجبور نبودم پول اجاره اتاق بدهم. صاحب حمام قبول کرد و درست از همان شب مسیر زندگی ام عوض شد. داور دله دزدی می کرد و مواد مخدر هم به بعضی از مشتری‌های حمام می‌فروخت. با حرف‌هایی که از سود این کار زد، من را حسابی وسوسه کرد. پیش خودم گفتم شانس در خانه‌ام را زده و آن پول قلمبه‌ای که در حسرتش هستم همین روزهاست که بیاید توی جیبم. قبول کردم با او همکاری کنم اما بعد از 7 ماه هر دومان دستگیر شدیم و افتادیم زندان. یک سال و نیم حبس کشیدم. بدون این که از خانواده‌ام خبری داشته باشم یا آنها  بدانند من کجا هستم. زندان آنقدر سخت و طاقت‌فرسا بود که روزی هزار بار خودم را به خاطر آمدن به تهران نفرین می‌کردم اما بعدش به این فکر کردم که مشکل از تهران نیست، عیب از من بوده که نتوانستم مسیر درست زندگی را پیدا کنم.

دوران زندان به هر بدبختی و جان‌کندنی که بود، تمام شد. از روزهای اول آزادی‌ام اصلا خاطرات خوبی ندارم. یک جوان بی‌پول و بیکار و سابقه‌دار در این شهر بزرگ چه می‌تواند بکند جز خیابان‌خوابی و خوردن ته‌مانده ساندویچ مردم. کار به جایی رسیده بود که به سرم زد دوباره دزدی کنم لااقل فقط برای این که بتوانم برگردم شهر خودمان.
اتفاقا موردش هم پیش آمد. آقایی بود که یک بسته اسکناس 500 تومانی از جیبش زده بود بیرون و برداشتنش کار زیاد سختی نبود. تا چند قدمی آن مرد هم جلو رفتم، اما بعد پشیمان شدم. اگر مچم را می‌گرفت، دیگر طاقت زندان را نداشتم و نمی‌خواستم عمرم را پشت میله‌ها و در جمع‌ آدم‌های عمل ناجور و خلافکار هدر بدهم. پیش خودم گفتم بهتر است دوباره دنبال کار بگردم. اتفاقا از شانس خوب من همان موقع کار پیدا شد. پیرزنی جلو آمد و گفت اگر امروز خانه‌اش را تمیز و اسباب و اثاثیه‌اش را جابه‌جا کنم، دستمزد خوبی می‌دهد. خدا آن پیرزن را سر راهم قرار داد و من بلافاصله همراهش به خانه او رفتم. در زیرزمین کلی خرت و پرت تلنبار شده بود و او می‌خواست همه‌شان را دور بریزد. از بین وسایل یک دست لباس و یک شلوار پیدا کردم که قابل پوشیدن بود. پیرزن آنها را به من هدیه داد. ناهارم را هم داد و بعد هم پولی گذاشت کف دستم.

شبانه راهی اسفراین شدم. به خانه‌مان رفتم. چراغ‌ها خاموش بود. یکهو دلشوره به جانم افتاد. یعنی چه شده است؟ از دیوار رفتم بالا. کسی خانه نبود. به سمت خانه خواهر بزرگم راه افتادم. در زدم. شوهر خواهرم در را باز کرد اما اجازه نداد بروم داخل. بعد خواهرم دم در آمد و هر چه دلش خواست، بارم کرد. پدرم یک سال قبل فوت شده و مادرم هم دو ماه قبل مرده بود. چنان محکم توی سر خودم کوبیدم که باور کنید تا 3 روز درد داشت. بی‌امان اشک می‌ریختم. در همان حال زار، خواهرم در را به رویم بست. آن خواهر دیگرم هم همین کار را کرد و بعد از‌آن 4 خواهر دیگرم. فایده‌ای نداشت. هیچ کس نمی‌خواست مرا ببیند. همه فکر می‌کردند مرگ پدر و مادرم تقصیر من بود. اگر آنها را سر پیری رها نمی‌کردم، این اتفاق نمی‌افتاد یا لااقل غم و غصه‌شان موقع مرگ کمتر بود. حق داشتند.

حالا باید چه کار می‌کردم؟ در اسفراین نمی‌توانستم بمانم. آبرو و حیثیتی نداشتم. دوباره راهی تهران شدم. قسم خورده بودم این دفعه سر به راه شوم. باید آنقدر پول درمی‌آوردم که بتوانم به خواهرهایم کمک کنم. بعد از یک ماه دربه‌دری و آوارگی در یک حمام عمومی دیگر کار پیدا کردم. شناسنامه‌ام را گرو گذاشته و به دروغ گفته بودم تازه از شهرستان آمده‌ام تهران. شب‌ها در حمام می‌خوابیدم. مثل 2 کارگر دیگر. اما نمی‌خواستم وقتم به بطالت بگذرد.
به همین خاطر وقتی دیدم کاظم، یکی از کارگرها، شب‌ها درس می‌خواند، با او مشورت کردم و تصمیم گرفتم من هم شروع کنم به درس خواندن. هر چند بعد از 6 ماه از حمام اخراج شدم، درس را رها نکردم. دلیل اخراجم هم خیلی ساده بود. مشتریان حمام کمتر شده، گازکشی خانه‌ها کار او را از رونق انداخته بود. من یک ماه بیکار بودم تا این که در یک شرکت حمل بار به عنوان کارگر شروع به کار کردم. شغلی بسیار سخت و طاقت‌فرسا بود. وسایل سنگین را باید روی کولم می‌گذاشتم و جابه‌جا می‌کردم. بعد از مدتی کمردرد به سراغم آمد. آنقدر درد شدید بود که مجبور شدم به دکتر بروم و پزشکم توصیه کرد دیگر نباید به شغلم ادامه بدهم وگرنه کارم به بیمارستان و عمل جراحی می‌کشد.

از زمان آزادی‌ام حدود 14 ماه گذشته بود و در این مدت توانسته بودم کمی درسم را پیش ببرم و با قناعت مبلغی پس‌انداز کنم، اما هنوز پولم به اجاره کردن خانه نمی‌رسید. چند روزی را دوباره به مسافرخانه قدیمی رفتم تا شغلی تازه پیدا کنم. این بار در یک نانوایی مشغول شدم که البته فقط 4 ماه طول کشید چون کسی که نانوایی را اجاره کرده بود قراردادش تمام شد و رفت. بعد از آن در یک بقالی کار پیدا کردم که اتفاقا بهترین شغلی بود که تا آن زمان داشتم. یک سال هم در بقالی ماندم و در آن مدت دیپلم گرفتم. واقعا خوشحال بودم. به یکی از آرزوهای قدیمی‌ام رسیده بودم و حالا باید یک قدم دیگر برمی‌داشتم. دانشگاه؛ البته آن سال قبول نشدم ولی امیدم را از دست ندادم. از بقالی راهی یک مغازه فتوکپی شدم. همان روز اول کار با دستگاه را یاد گرفتم و یک هفته طول کشید تا بقیه فوت و فن کار دستم بیاید.

سرم حسابی شلوغ شده بود. کار، درس، کار، درس. امید زیادی به آینده داشتم و مطمئن بودم بالاخره روزی برای خودم کسی می‌شوم. به همین خاطر وقتی صاحب مغازه فتوکپی، آنجا را تعطیل کرد و داد اجاره، زیاد حالم گرفته نشد. مطمئن بودم خدا کمکم می‌کند و بزودی سراغ شغلی تازه می‌روم. اتفاقا این اتفاق هم افتاد و در همان محل در یک مغازه مرغ‌فروشی مشغول شدم. امین، صاحب مرغ‌فروشی، وقتی می‌دید من از هر فرصتی برای درس خواندن استفاده می‌کنم، تعجب می‌کرد می‌گفت درس به چه دردت می‌خورد، دنبال پول باش؛ ولی من عقیده دیگری داشتم و بالاخره در رشته  روان‌شناسی قبول شدم. خدا را شکر، کار در مرغ‌فروشی ثبات داشت، فقط مشکل از وقتی شروع شد که مجبور شدم بروم سر کلاس. اکثر درس‌هایم صبح بود و امین می‌گفت نمی‌تواند هفته‌ای 3 روز صبح‌ها به من مرخصی بدهد؛ حق هم داشت. با استاد‌ها صحبت کردم و از 3 نفرشان اجازه گرفتم کلاس‌هایم را جابه‌جا کنم. این طوری فقط هفته‌ای یک روز وقتم گرفته می‌شد. خلاصه این که امین هم قبول کرد کمکم کند، البته پول آن هفته‌ای یک روز را از حقوقم کم می‌کرد. کلاس‌ها پشت سر هم بود و روزهای دانشکده خیلی خسته می‌شدم. از طرفی دیگر فرصت زیادی برای مطالعه نداشتم. ترم اول 6 واحد افتادم. به یک دوراهی رسیده بودم و بین کار و درس باید یکی را انتخاب می‌کردم. پیش خودم حساب کردم با پولی که پس‌انداز کرده‌ام، می‌توانم یک موتور بخرم و با آن در بازار مسافرکشی یا به عنوان پیک کار کنم. این طوری وقتم آزادتر بود و بیشتر می‌توانستم به درس‌هایم برسم؛ تنها دغدغه‌ام اجاره خانه بود که فکر می‌کردم، با موتور آن پول را هم درمی‌آورم.

ترم دوم را با همان نقشه‌ای که کشیده بودم، سپری کردم و تمام درس‌ها را نمره تقریبا خوبی گرفتم. هنوز برای تابستان برنامه خاصی نداشتم. یک سر پیش امین رفتم تا شاید در‌ آن 3 ماه بتوانم سرم را گرم کنم؛ اما او کارگر احتیاج نداشت. هنوز راه چاره‌ای پیدا نکرده بودم که یکی از همکلاسی‌هایم پیشنهاد داد در پیتزافروشی پدر او کار کنم. من هم قبول کردم البته قبلش یک سفر به اسفراین رفتم. از هیچ‌کدام از خواهرهایم خبری نبود. همه خانه‌هایشان را عوض کرده بودند، بعد از کلی جستجو بالاخره خواهر بزرگم را پیدا کردم و او گفت دو تا از بچه‌ها رفته‌اند شیراز. یکی در اصفهان زندگی می‌کند، یکی هم در کرمانشاه، بقیه هم هنوز شهر خودمان هستند. سراغ خانه پدری‌مان را گرفتم و فهمیدم آن را داده‌اند اجاره و پولش را بین خودشان تقسیم می‌کنند. قرار شد آنجا را بفروشیم. هرچند هنوز خواهرهایم و شوهرهایشان رابطه سردی با من داشتند؛ اما ارث پدری ما را دور هم جمع کرد و قبل از فروش ملک به تهران آمدم و کارم را در پیتزافروشی شروع کردم. به یک ماه نکشید که خانه پدری‌مان فروش رفت و پول کمی دستم را گرفت. اوضاعم داشت روبه‌راه می‌شد. دیگر مشکل خاصی در زندگی نداشتم، فقط نمی‌دانستم چطور سر صحبت را با مینا باز کنم. او یکی از همکلاسی‌هایم بود. دختر خوبی به نظر می‌رسید، از تبریز آمده بود تهران و در خوابگاه می‌ماند. ترم سوم هم نتوانستم خواسته‌ام را با او در میان بگذارم؛ اما بالاخره اواسط ترم چهارم دل را به دریا زدم و 2 هفته بعد بله را گرفتم، البته به شرط این که خانواده‌اش مخالفتی نداشته باشند. آن سال عید به تبریز رفتم و با پدر مینا صحبت و تمام داستان زندگی‌ام را برایش تعریف کردم، او هم رضایت داد و ما بعد از یک عقد مختصر، زندگی‌مان را در خوابگاه متاهلان شروع کردیم.

تا پایان دوره دانشجویی در خوابگاه بودیم و من هم در پیتزافروشی کار می‌کردم. البته یک پیکان هم خریده بودم. بعد از آن پدر مینا همان طور که قول داده بود به جای جهیزیه، مبلغی پول به ما داد و با آن خانه‌ای رهن کامل کردیم  تا مجبور نشویم اجاره خانه بدهیم. بعد هم من در یک شرکت خصوصی به عنوان کارمند اداری استخدام شدم و زندگی‌مان، راه خودش را پیدا کرد. خدا را شکر که تا به حال هیچ وقت با همسرم مشکل نداشتم و الان هم منتظر هستم پسرمان به دنیا بیاید. قرار است اسمش را بگذاریم «علیرضا.»

حالا من به آن خوشبختی که انتظارش را داشتم، رسیده‌ام؛ البته خوشبختی واقعی، نه آن سرابی که یک بار زندگی‌ام را ویران کرد.

 مرجان لقایی

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها