آقا دزده از پنجره افتاد و دست و پاش شکست

اواسط مهر امسال هنگامی که از محل کار به سمت خونه برمی‌گشتم، ساعت حدودا 2 بعدازظهر بود که دیدم عده‌ای از همسایه‌ها کنار خانه ما دور یک جوان که سر و صورتش خونی است حلقه زده و هرکس چیزی می‌گوید. یکی می‌گفت «دزده» یکی می‌گفت معتاده و دیگری می‌گفت مجرم است و از کلانتری فرار کرده است. حلقه را شکافتم و کنجکاوانه رفتم جلو. دیدم یک جوان دراز شده روی زمین و دو نفر از افراد اورژانس مشغول آتل‌بندی دست و پای او هستند.
کد خبر: ۲۲۱۵۱۴

جوانی بود حدودا 25 ــ 24 ساله با چهره‌ای سرخ و سفید و موهایی بور که اگر چشم‌های بادامی‌اش نبود بسختی می‌شد تشخیص داد که از چه منطقه‌ای است. به نظرم افغانی می‌آمد. موهای بور و سیخ‌سیخ پشت سرش با ماشین اصلاح چهارراه شده بود و این نشانه آن بود که قبلا مرتکب جرمی شده است. همین‌طور که  دراز کشیده بود و ناله می‌کرد، جریان را از همسایه‌ها پرسیدم. یکی از همسایه‌ها که از لحن و حرارت صدایش پیدا بود خیلی شاکی و ناراحت است رو به من گفت: «این نامرد معلوم نیست دزده، فراریه، قاتل، معتاد چیه. هر‌چی هم ازشمیپرسیم جواب نمیده، زبون ما رو نمی‌فهمه، فقط ناله می‌کنه.» این همسایه اضافه کرد: ما در خونه نشسته بودیم که یک‌دفعه صدای مهیبی بلند شد بعد صدای ناله و فریاد آمد. آمدیم بیرون دیدیم این جوان داره توی خون خودش غلت می‌زنه. این سیم تلفن هم کنده شده افتاده کنارش، اول فکر کردیم  برق او را گرفته است، اما مثل این‌که‌ از آن بالا افتاده پایین. همسایه دیگرمان حاج اصغر می‌‌گفت‌ این جوان رفته بوده طبقه بالا، خونه سیدامیر دزدی کنه. اما تا می‌شنوه صدای در می‌آد و کسی وارد خونه شده است، هول می‌شه و از پنجره طبقه بالا پرت می‌شه پایین.

خانه سیدامیر یک خانه دو طبقه و دو نبش است که یک نبش آن توی کوچه ماست که همسایه دیوار به دیوارش هستیم و نبش دیگرش توی کوچه کلانتری حسن‌آباد است که تا خانه سیدامیر دو تا خانه فاصله است. خلاصه آن جوان همین‌طور فغان و زاری می‌کرد تا این که سرباز نیروی انتظامی آمد و رفت ایستاد بالای سر آن جوان و با لحنی کاملا مصنوعی که انگار داره نقش یک سرباز مبتدی را بازی می‌کنه رو به جوون افغانی گفت: «پاشو، پاشو ببینم، بغل گوش کلانتری و دزدی! پاشو ببینم. یکی از همسایه‌ها که مستاجر طبقه همکف خانه سیدامیر بود با دیدن این وضع جراتی یافت و گفت: «پاشو. در زندان به سزای اعمالت می‌رسی» خب من هم به دلیل این‌که همسایه سیدامیر بودم، خودم را بری از این ماجرا نمی‌دیدم. پس صدایی صاف کرده و گفتم: «پاشو ببینم، پاشو، پاشو که امیدوارم که خیر نبینی» خلاصه داستانی بود. آن جوان را برای مداوای بیشتر بردن درمانگاه و سرباز کلانتری هم به همراهش رفت. قبل از این‌که سرباز سوار آمبولانس شود، بهش گفتم:«سرکار، دستنبد یادت نره خودش را به موش‌مردگی زده که فرار کنه‌ها.» سرباز نگاهی به من انداخت و سوار آمبولانس شد و رفت.

حاج اصغر، مستاجر طبقه پایین خانه سید‌امیر شیلنگ آب را کشید بیرون، جلوی در‌‌خونه و جای چکه‌های خون را تمیز کرد. مادرش با تغیر و تعصب گفت: «قشنگ بشور ننه، بشور موزائیک‌ها همه پاک بشه. این خون‌ها همه کثیف و نجسه.» این ماجرا را شرح دادم که بگویم، راه فرار بر هر دزدی بسته است دیر و زود دارد اما سوخت و سوز ندارد، حتی اگر دزد به دام مردم و ماموران نیفتد به دام آن بالا می‌رسد، مگر نشنیده‌اید که می‌گویند چوب خدا صدا ندارد.

 رحیم طاهری- حسن‌آباد فشافویه

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها